تبليغاتX
خاطرات و خطرات

خاطرات و خطرات
در این وبلاگ دانشجویان و فارغ التحصیلان دانشگاه علوم قضائی در کنار هم جمع می شوند
لينک دوستان
 

ماییم و می و مطرب این کنج خراب

جان و دل و جامه  در  رهن  شراب

 فارغ ز امید رحمت  و  بیم  عذاب

آزاد ز خاک و  باد و  از آتش و  آب

: مرتبه
[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 23:18 ] [ محمد کیانی ]
یه روز معمولی مثل همه روزا بود. رفتم  که به همکارم  سری بزنم دیدم جلوی شعبه ایشون خیلی شلوغه منصرف شدم و برگشتم. داخل سالن سه تا خانم نشسته بودن که توجه همه رو به خودشون جلب میکرد. آخه شهر محل کار من یه شهر کوچیک با مردمی تقریبآ سنتیه و اونا هم که مانتوئی و  بد حجاب بودن کاملا تو چشم بودن. اومدم داخل شعبه و مشغول کار شدم یه ساعتی گذشت که سرباز یه پرونده ای رو اورد به من داد و گفت دادستان ارجاع داده طرفاش هم بیرون هستن. گفتم بگو بیان تو. اومدن  داخل دیدم همون سه نفر هستن. نشستن رو صندلی گفتم مشکلتون چیه؟ یکی که یه کم حجاب بهتری داشت گفت یه نفر به اسم سبز علی   برا من سند گذاشته تا ازاد بشم حالا اومده بودیم تا باهاش اجاره سند روحساب کنیم ولی دیشب ما رو گروگان گرفته که تا پولشو ندیم ولمون نکنه. گفتم مگه چکار کردی گفت قتل. گفتم عمد؟ با خونسردی جواب داد بله. خودمو یه کم جمع و جور کردم وپرسیدم کیو کشتی گفت پدرم رو. اب دهنمو قورت دادم  و البته وانمود کردم که یه چیز عادیه و سرمو بالا پائین کردم. یه نگاهی به پرونده انداختم دیدم تقریبا هیچ مدرکی جز اظهارات خودشون نیست گفتم خب اظهارات ایشون رو بعنوان شاکی میگیرم و اون دو نفر دیگه هم میشن شاهدش. برا شروع به رسیدگی و احضار متهم بد نیست. یکیشون خیلی راحت رو صندلی لم داده بود و کم مونده بود که کف شعبه ولو شه و تقریبا  روسریش شبیه شال گردن بود تا چیز دیگه ای و نیشش تا بناگوش باز بود و دائم به در و دیوار نگاه میکرد و میخندید. بهش تذکر دادم که مرتب تر و با حجاب تر بشینه. یکی دیگه بدون اینکه ایشون متوجه بشه انگشتشو دور گوشش چرخوند  به این معنی که این خانم کم داره. گفتم چی؟ راحت گفت که ایشون دیوونه است این حرفو که زد خانم مثلا دیونه بهش برخورد  و گفت دیوونه خودتی، بازم نیشش طوری باز شد که  یقین کردم که کم داره. تو دلم گفتم این که یکی از شاهدام  دود شد ولی باز گفتم خب این یکی که هست. رو کردم به وسطی گفتم خب شما تعریف کنید چه اطلاعاتی دارید؟ یه خورده خودشو وجمع و جور کرد و گفت: ما سه نفر مجردیم و با هم تو یه خونه زندگی میکنیم وقتی دوستم مرتکب قتل شده بود براش از آقای سبزعلی سند کرایه کردیم حالا اومدیم کرایه سند رو بدیم که.... و ایشون هم مثل شاکی ماجرا رو تعریف کرد.وقتی گفت ما سه نفر مجردیم و با هم زندگی میکنیم تصورات ناجوری از اونا تو ذهنم شکل گرفت به خودم گفتم ناسلامتی تو قاضی هستی  اینقدر زود قضاوت نکن! قیافه این آخری یه جوری بود صحبت کردنش ، نشستنش و کلآ حرکاتش یه جوری بود نمیتونستم با طناب این یکی هم برم تو چاه ! اما چاره ای نبود بخصوص که گزارش پلیس 110 هم وجود داشت. اظهاراتشون رو گرفتم ولی همچنان کلی سوال تو ذهنم بود. موقع بیرون رفتن میخاستم یه سوال از بزرگشون بپرسم که خودش به سمتم اومد و گفت: ممکنه این سبزعلی بیاد و یه سری حرفا بزنه و بگه من کلاهبردارم برا همین خواستم که همین اول خودم موضوع رو بگم که سوء تفاهم نشه. حقیقتش من دو جنسیتی هستم و جنسیت غالبم مرده و خیلی وقتا با تیپ پسرونه میگردم و کسی هم متوجه نمیشه. روزی هم که سبز علی اومد برا دوستم سند بذاره من خودم رو شوهر ایشون معرفی کردم و حتی در دادگاه حاضر شدم و یه سری امور ایشون رو به عنوان شوهرش انجام دادم و به سبزعلی هم متعهد شدم هر موقع زنم رو دادگاه خواست من خودم اون رو حاضر کنم و بابت همین موضوع کلی چک و سفته از من گرفت. تو دلم به خودم گفتم اینم از این یکی شاهدت و البته هزار و یک فکر ناجور دیگه در مورد اونا به ذهنم خطور کرد. باز کنجکاویم گل کرد و گفتم تو که جنسیت غالبت مرده چطور با دو تا خانم نامحرم یه جا زندگی میکنی؟ نکنه تعدد زوجات رو انتخاب کردی؟  گفت نه حاج آقا ما مثل خواهر میمونیم و از روی ناچاری اونا رو آوردم پیش خودم چون خانواده هاشون بیرونشون کردن.  باز تو دل خودم گفتم  چه شود تعدد زوجاتی که یکیش دیوونه است و اون یکی قاتل. خداحفظی کردند و رفتند چند لحظه  به فکر فرو رفتم یه دفعه به خودم نهیب زدم که اگه تو بودی چکار میکردی؟یه دختر قاتل، یه دختر دیوونه، و یه دختر دو جنسیتی!!! اینا واقعآ تو جامعه ما چه جایگاهی دارن؟ چقدر تو جامعه ما از این دست افراد حمایت میشه؟ تو همین شعبه تو، که اینا پناهندش شدن و شکایت خودشون رو اینجا آوردن ، وقتی وضعیتشون رو فهمیدی  چقدر به حرفشون توجه کردی؟  سرمو انداختم پائین و بازم به فکر فرو رفتم دستورات پرونده رو دادم. اونا از شعبه رفتن ولی ذهن من هنوز درگیر بود .پرونده های دیگه رو هم رسیدگی کردم ولی ذهنم از فکرائی که اولش در مورد اون خانمها کرده بودم پاک نمیشد، دیدم خودمم مثل خیلی از مردم یه طرفه به قاضی رفته بودم،  پشیمون بودم. هرچند که بعدها سبز علی اومد  و دفاعیات خودش رو مطرح کرد دیدم قضیه اینطور هم که اینا میگن نبوده به قول معروف یه کم پیاز داغشو زیاد کرده بودن و پرونده هم در نهایت منع تعقیب خورد.

: مرتبه
[ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 22:58 ] [ مصطفی ]

چـرا بــه خاطـر من گریه می کنی آقا!؟

 منـی کـه مایه ی ننگم برای مثل شما

 فدای قلب رئوفت که نیمه شب تا صبح

 بـرای عـفـو گـنـاهـم تو می کنی نجوا

 منی که مایه ی ننگم بـرایتان یک عمر

 اســیــر بــار گـنــاه و لـذایـذ دنـیــا

 شـنـیده ام شب جمعه تو بی قرار منی

 و غـافل از همه جا من اسیر خواب اما

 اگـر چه مایه ی ننگم اگر چه بد هستم

 همیـن که نام تـو را می برند در هر جا

 دلم هوای تـو را مـی کنـد، نمی دانـم

 کـدام گـوشـه بـرم ایـن دل خرابم را؟

 اگــر کـه لایـق درگاهتان نخواهم شد

 دعـا بـکـن کـه نبـاشم بخواه مرگم را

حمید ضای یزدی

: مرتبه
[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 23:32 ] [ علی ]
 

محمد طاها قربانی

سلام این محمد طاها گل پسر ما و کوچیک شماست الان ۱۰ ماهشه ولی عکس مربوط به ۷ ماهگیشه. چند وقتی بود که منتظر بودیم یه نفر چراغ قسمت کارآموزائی که بابا شدند رو روشن کنه اما خبری نشد حالا یا بابا نشدند یا افتخار ندادند. ناچار خودمون دست به کار شدیم و عکس پسرمون رو براتون فرستادیم. اون روزا من ترم ۶ بودم که بابا شدم تنها دانشجوئی که بابا بود. اون روزا میثم ج انگشت نما بود که ترم یکه ولی زن داشت و بعد من شدم مثال دوستان . وقتی هم که وبلاگ رو راه انداختیم گفتیم یه قسمت هم باشه برا عکس بچه هامون. حالا چن تا عکس بیشتر تو اون قسمت نیست که ما عکس دوم رو اضافه کردیم هنوز خیلی از دوستان مجردن یا تازه ازدواج کردن اما اگه مهزیار( پسر اولم) به خودم رفته باشه کم کم باید عروس بیاریم و بعدش هم من حتمآ بابا بزرگ میشم( یه لحظه احساس پیری کردم).  ولی خب به هر تقدیر  دعامون کنید فرزندان صالحی رو تربیت کنیم.

: مرتبه
[ جمعه دوم دی 1390 ] [ 22:17 ] [ مصطفی ]
می گویند قضاوت جهنم تضمینی دارد...گوینده هم در این سخن یقین دارد...حالا خودت بگو و راحتمان کن...ما که به خاطر امرت آمده ایم این جا...نشر اکاذیب فعلیت دارد...یاکه...شایعات همه اش حقیقت دارد...!؟

.

.

هم کم سراغت می آیم هم سراغت را کم می گیرم...یادت را کشته ام...چرا قصاصم نمی کنی...؟!...ما با تو چطور تا می کنیم...تو با ما چطور تا می کنی...!!!؟

.

.

اوایل فکر می کردم همه جا باید حقوق حاکم باشد...مدتی است شک کرده ام...هول کرده ام...ترسیده ام...روزی...ساعتی...دقیقه ای...نکند در رفتار تو با ما حقوق حاکم باشد...اصلا چه کسی گفته همه جا باید حقوق حاکم باشد؟!!!...می بینی که ما خودمان حقوقدانیم اما به حقوقت پایبند نیستیم...!

: مرتبه
[ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 22:21 ] [ علی ]

سلام

نمی دونم شب یلدا برای هرکس چه اتفاقی افتاده اما شنیدن یلدای دیشب ما هم خالی از لطف نیست...

دیروز از صب که پاشدیم از اون روزا بود... چهار ساعت فقه و دوساعت آ.د. ک خودش داستانی داره شنیدنی...

واسه ساعت 9اتوبوس بلیط رزرو داشتیم... منم که برای اولین بار بود میخواستم تنهایی اتوبوس سوار بشم از خود صبح استرس داشتم... و طبق معمول همیشگی که باید کارام رو دیقه نود انجام بدم وسایلمون رو جمع نکرده بودیم... از کلاس بدو بدو اومدیم خوابگاه کلی جزوه ی کپی زده ی قر و قاطی رو باید از هم جدا می کردیم که کدوم مال کیه و چمدون می بستیم... دوستمم که طبق معمول پای اینترنت بود و قصد بلند شدن نداشت... آخه این خوابگاه جدیدی که اومدیم یعنی همون خوابگاه پرنیا که غضنفر هم نیست تنها مزیتش وایرلسشه... ما هم که علوم قضایی و ندید پدید!!!! خلاصه از خود صبح تا آخر شب پای لپ تاب و وصل به اینترنت... تا خود ساعت 7 که می خواستیم راه بیفتیم پای اینترنت بود... بدو بدو وسایلمون رو برداشتیم و یه دربست گرفتیم به سمت ترمینال غرب... نگو یاروهه اشتباه شنید و رفت سمت جنوب اونم تو این ترافیک وحشتناکه شب یلدا... نزدیکای ترمینال که رسید تازه فهمید که اشتباهی شنیده و باید میرفته سمت غرب... حالا ساعت چند بود نزدیکای هشت شب... دیگه واقعا داشت اشکم در میومد... آخه اگه از اتوبوس جا میموندم دیگه تا جمعه شب نه پرواز بود نه قطار نه حتی همین اتوبوس که داشتم از استرس تنها سوار شدنش می مردم...

ساعت هشت و نیم که بود تازه رسیدیم بهبودی... وای مگه این ترافیک میذاره آدم به کاراش برسه... قفل قفل بود... حتی خط ویژه ها هم پر بود از اتوبوسای تندرو... مرمی که کیف و چمدون به دست از ماشینا پیاده می شدن و به سمت ترمینال می دویدن دیدنی بودن... از این طرف اشکم داشت ئر میومد از اون طرف هم داشتم از خنده منفجر میشدم... آخه دوست اصفهانیمون کلی گفته بود بمونیم و ما هم گفته بودیم نع حتما باید امشب برم... حالا اگه جا میموندم روی برگشت به خوابگاه رو هم نداشتم... حاضر بودم توی ترمینال بمونم تا خود جمعه شب ولی برنگردم خوابگاه... خلاصه زنگ زدیم به اون یارو تو ترمینال و گفتیم که تو ترافیک موندیم و اتوبوس رو نگه داره... گفت تا نه و ربع بیشتر نمی تونه نگه داره... حالا ما تازه تو اون ترافیک ساعت نه و ربع رسیده بودیم استاد معین... یعنی رسیدنمون یه چیز محال بود... تنها خوشحالیم این بود که دوستم کلی مرام گذاشت گفت اگه تو نرسیدی منم نمیرم و برمی گردم خوابگاه... حالا منم هی گیر دادم که نه تو برو من تنها برمیگردم ولی تو دلم داشتم فک می کردم اگه اون بره گریه کردن من حتمیه!!

خلاصه با هزار مکافات تازه یه ربع به ده رسیدیم ترمینال... راننده آژانسیه هم نامردی نکرد و بیست و پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپنجججججججججججججج هزارتومن ازمون پول گرفت... یعنی فقط می خواستم کله ش رو بکنم... بدو بدو بدو رفتم سمت تعاونی با اینکه می دونستم اتوبوس رفته ولی در اوج ناباوری یارو اتوبوس رو بخاطرم نگه داشته بود... از خوشحالی دلم میخواست فقط جیغ بکشم...

سوار که شدم انقه دویده بودم نفسم بالا نمیومد... فقط زنگ زدم به دوست اصفهانیم که خوشحال از نرسیدن من بود و گفتم... چشت درآد بلندترین شب سال رو توی اتوبوس می گذرونم... با بچه ها تو خوابگاه خوش بگذره!!!

بیدار موندن توی اتوبوس تا خود صبح اونم بلندترین شب سال همون یه دیقه اضافه رو به یکسال تبدیل میکرد...!!!

دیشب یکی از بهترین شبای یلدا بود...

یلداتون مبارک!!

: مرتبه
[ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 14:16 ] [ رها ]
تابوستون که کارآموزی میرفتم علاوه بر کتاب قانون و دفترچه یادداشتم یه تقویم جیبی هم همراهم بود (البته فکر نکنین برای اینکه روزای باقی مونده رو بشمرم  تا زودتر کارآموزی تموم بشه.نه.کلا تقویم جزء وسایلیه که تو کیفم همیشه هست.)من  گاهی اگه تو یه روز اتفاق خیلی جالبی بیفته توی این تقویم یادداشت میکنم و خلاصه این تقویم دنیایی از خاطرات و نکته هاست.چند وقتی بود این تقویمم گم شده بود و امروز خیلی اتفاقی پیداش کردم.همینجور که داشتم ورقش میزدم یهو چشمم به یه نوشته افتاد که خیلی دوستش دارم.نمی دونم جملاتش بهم آرامش خاصی میده  .تابستون که کارآموزی میرفتم بازپرسم خیلی آدم باذوقی بود.روی میزش پر از این جور جمله ها و یادداشتا بود.دلم میخواد به عنوان اولین پستی که توی وبلاگ میذارم این یادداشت رو بنویسم.

خدایا !

سرنوشت مرا خیر بنویس

تقدیری مبارک

تا هر چه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم

و هر چه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم .

از تو مي خواهم که مرا براي ديدن رويت انتخاب کني

اين تن را براي عبادتت ، لايق

اين قلب را براي شيداييت ، عاشق

اين چشم را براي ديدنت ، شايق

و اين جان را به مقام قربت ؛ واصل گردان

مي خواهم يک واصل باشم

خدايا توآنچناني که من مي خواهم

مرا نيز چنان کن که تومي خواهي....

 

: مرتبه
[ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ] [ 23:18 ] [ جاج ]
امروز 20 آذر 1390 بازدید از زندان داشتیم یعنی کل قضات شهرستان بصورت دسته جمعی میرویم خدمت زندانیان محترم. سنت حسنه ای که از زمان آیت الله شاهرودی به جا مونده، در فضائی بدون دست بند و پرونده البته همچنان ما این طرف میزیم و آنها آنطرف میز.انها میگویند و ما سرمان را تکان میدهیم و ما میگوئیم وآنها گوش میدهند، اما فضا فضای جالبیست نه ما با آن تحکم برخورد میکنیم و نه آنها با آن ترس و لرز در مقابل ما مینشینند. هر چند لحظه یکبار صدای خنده قاضی یا زندانی بلند میشود چیزی که به ندرت در شعبه قضائی اتفاق میفتد. نکته دیگراینکه به یکباره خلاصه ای از چند ماه قضاوت جلوی چشم شما ظاهر میشود هر کدام از این متهمان عصاره یک پرونده است.

وقتی به چهره آنها نگاه میکنم یک سوال در ذهنم خطور میکند و یک ترس بر جانم حاکم میشود. به راستی انها در مورد ما چه فکری میکنند؟ خدای من، نکند حتی برای لحظه ای این فرد مستحق این حبس نباشد!

: مرتبه
[ یکشنبه بیستم آذر 1390 ] [ 22:34 ] [ مصطفی ]
توی این روزهای بارانی اخیر منتظر تاکسی موندن واقعا خیلی سخته مخصوصا وقتی راننده ها هم بی انصافی به خرج داده و از جابجایی مسافر به صورت عادی خودداری کنند. 

این اتفاق برای ما رخ داد و راننده خط بی توجه به صف مسافران که منتظر ماشین بودند کنار خیابون داد میزد : " 
دربـــــــــــــــــست " .
نگاه معنی دار و اعتراض های گاه و بی گاه مسافران هم راننده رو کلافه کرده بود و هم ما رو، به خاطر همین من و یک خانم و دو آقای دیگه با همدیگه ماشین رو با کرایه 6000 تومن دربست گرفتیم که برای هر مسافر نفری 1500 تومن میافتاد درحالی که کرایه خط فقط 550 تومن بود.

به هر ترتیب سوار تاکسی شدیم و راننده شروع کرد از مشکلات ماشین و گیر نیومدن لاستیک و بنزین آزاد زدن صحبت کردن و ... .

کنار راننده مرد جوانی نشسته بود که انگار از خیس شدن زیر بارون دل خوشی نداشت. وقتی سخنرانی راننده درباره مشکلات  بنیادی مملکت شروع شد خیلی سریع خودش رو وارد بحث کرد که بهتره ادامه بحث رو به صورت یه گفتگوی دو طرفه دنبال کنیم :

راننده تاکسی : برادر خانمم یه وام 6 میلیون تومنی میخواست بگیره مجبور شد ماشینش رو بذاره به عنوان وثیقه. بنده خدا الان خورده به مشکل دارند ماشینش رو مصادره می کنند. یه عده دزد دارند میلیارد میلیارد اختلاس میکنند کسی هم خبردار نمیشه اون وقت این جوون رو ببین چجوری سر می دوونند !

مسافر : نوش جونش!

راننده : (نگاه متعجب) نوش جون کی ؟

مسافر : نوش جون کسی که 3000 میلیاردتومن خورده!

راننده : (با لحن عصبی آمیخته به تمسخر) نکنه اون بابا فامیل شما بوده ؟

مسافر : نه ! فامیل من نبوده اما یکی بوده مثل همین مردم . مثل شما! مگه این یارو از مریخ اومده اختلاس کرده ؟ یا اون مدیر بانک از اورانوس به ریاست رسیده بوده ؟

راننده : نه آقا جان اونا از ما بهترون اند. من برای یک جفت لاستیک باید 3 روز برم تعاونی اون وقت اون 3000 میلیارد تومن رو میخوره یه آبم روش !

مسافر : خب آقا جان راضی نیستی نخر! لاستیک نخر ...

راننده : (با صدای بلند) چرا نامربوط میگی مرد حسابی؟ مجبورم بخرم ! لاستیک نخرم پس چجوری با ماشین کار کنم ؟

مسافر : وقتی شما که دستت به هیچ جا بند نیست و یه راننده عادی هستی وقتی میبینی بارندگی شده و مسافر مجبوره زود برسه به مقصد میای ماشینی که باید تو خط کار کنه رو دربست میکنی ...

راننده پرید وسط حرف طرف که : آقا راضی نبودی سوار نمیشدی !

مسافر : (با خونسردی) میبینی ؟ من الان دقیقا حال تو رو دارم. وقتی داشتی لاستیک ماشین میخردی. مرد حسابی فکر کردی ما که الان سوار ماشین تو شدیم و 3 برابر کرایه رو داریم میدیم راضی هستیم ؟ ما هم مجبوریم سوار شیم ! وقتی تو به عنوان یه شهروند عادی اینجوری سواستفاده میکنی از مدیر یه بانک که میلیاردها تومن سرمایه زیر دستشه چه انتظاری داری ؟ اون هم یکی مثل تو در مقیاس بالاتر.

راننده آچمز شده بود و سرش تو فرمون بود ...

مسافر که حالا کاملا دست بالا رو داشت با خونسردی ادامه داد : دزدی دزدیه ... البته منظورم با شما نیستا ولی خداوکیلی چنددرصد از مردم ما اون کاری که بهشون سپرده شده رو خوب انجام میدن که
انتظار دارند یه مدیر بانک کارش رو خوب انجام بده ؟ منتهی وقتی اونا وجدان کاری ندارند کسی بویی نمیبره اما گندکاری یه مدیر بانک رو همه میفهمند. برادر من تو خودت رو اصلاح کن تا اون مدیر بانک جرات همچین خلافی رو نداشته باشه.

راننده که گوشاش تو اون هوای سرد از شدت خجالت حسابی سرخ شده بود گفت : چی بگم والا !

من اولین نفری بودم که تو مسیر باید پیاده میشدم و طبیعتا طبق قرار اجباری با راننده باید 1500 تومن
کرایه میدادم. وقتی خواستم پیاده شم یه اسکناس 2000 تومنی به راننده دادم.
راننده گفت 50 تومنی دارید ؟ با تعجب گفتم بله دارم و دست کردم تو کیفم و یه سکه 50 تومنی به راننده دادم .
راننده هم یک اسکناس 1000 تومنی و یک اسکناس 500 تومنی بهم برگردوند و گفت : به سلامت !

همونطور که با نگاهم تاکسی رو که تو هوای بارونی مه آلود حرکت میکرد رو دنبال میکردم چترم رو
باز کردم و پولا رو تو کیفم گذاشتم ... آروم شروع کردم به قدم زدن و با خودم فکر میکردم یعنی من هم باید خودم رو اصلاح کنم ... .
همه کنار گود ایستاده ایم و می گوئیم لنگش کن !

 

 این مطلب رو یکی از دوستان قدیمی برام ایمیل کرد نمی دونم نویسندش کیه !! نظر یادتون نره.

: مرتبه
[ جمعه هجدهم آذر 1390 ] [ 13:38 ] [ محمد کیانی ]
بخشی از وصیت نامه ی امام خمینی (ره) درباره ی مسئله ی قضاوت:

" از مهمات امور ، مسئله ی قضاوت است كه سر و كار آن با جان و مال و ناموس مردم است.وصيت اين جانب به رهبر و شوراي رهبري آن است كه در تعيين عالي ترين مقام قضايي كه درعهده دارند ، كوشش كنند كه اشخاص متعهد ، سابقه‌ دار و صاحب نظر در امور شرعي و اسلامي و در سياست را نصب نمايند.

و از شوراي عالي قضايي مي‌خواهم امر قضاوت را كه در رژيم سابق به وضع أسفناك و غم‌ انگيزي درآمده بود با جديت سر و سامان دهند؛ و دست كساني كه با جان و مال مردم بازي مي‌كنند و آنچه نزد آنان مطرح نيست عدالت اسلامي است از اين كرسي پر اهميت كوتاه كنند، و با پشتكار و جديت به تدريج دادگستري را متحول نمايند ؛ و قضات داراي شرايطي كه ان‌ شاءالله با جديت حوزه‌ هاي علميه مخصوصاً حوزة ی مباركة علمية ی قم تربيت و تعليم مي‌شوند و معرفي مي‌گردند، به جاي قضاتي كه شرايط مقررة اسلامي را ندارند نصب گردند، كه ان‌ شاءالله تعالي بزودي قضاوت اسلامي درسراسر كشور جريان پيدا كند.
و به قضات محترم در عصر حاضر و اعصار آينده وصيت مي‌كنم كه با در نظر گرفتن احاديثي كه از معصومين ـ صلوات الله عليهم ـ دراهميت قضا و خطر عظيمي كه قضاوت دارد و توجه و نظر به آنچه درباره ی قضاوت به غير حق وارد شده است ، اين امر خطير را تصدي نمايند و نگذارند اين مقام به غير اهلش سپرده شود و كساني كه اهل هستند از تصدي اين امر سرباز نزنند و به اشخاص غير اهل ميدان ندهند و بدانند كه همان‌ طور كه خطر اين مقامْ بزرگ است اجر و فضل و ثواب آن نيز بزرگ است و مي‌دانند كه تصدي قضا براي اهلش واجب كفايي است."

: مرتبه
[ جمعه یازدهم آذر 1390 ] [ 23:7 ] [ علی ]
 

 

خدایا هیچ جوانی نا کام نمیرد

ناکام کسی است که کربلا را نبیند

 

 

: مرتبه
[ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ 15:7 ] [ محمد کیانی ]

ماییم هنوز از خُم نامت سر مست

حاشا که نهیم پرچمت را از دست!

حاشا که ز خاطر ببَریمت ای مرد

بر روی تمام پولها عکست است…!!!

-------

 

تو کتاب درسياي بچگيام

يادمه چشم اميدت به ما بود

اميدت به ما دبستانيا بود

خوش نداشتيم عکس ماهت

 روي سکه ها وکنج اسکناسا بشينه

زينت قاباي خاتم بشه و

 پشت ميز با کلاسا بشينه

عکستو قاب ميگيرن فقط تماشا ميکنن

اسمتو ميارن و رسمتو حاشا ميکنن

چشم بيدار تو رو ديدن ولي

دلشون خوابه هنوز

بي خيال نگاه شرقي تو

چششون به اون ور آبه هنوز

این روزا دلم گرفته ولی باز

بغضمو ميخورم و همراه پا برهنه ها داد ميکشم:

حالا من چشم اميدم به توئه

من هنوز

انتظار فرج از نيمه خرداد مي کشم...

(محمد مهدی سیار)

: مرتبه
[ سه شنبه هشتم آذر 1390 ] [ 3:25 ] [ علی ]
زود بیدار شدم تا سر ساعت برسم

بایداین بار به غوغای قیامت برسم

 

من به "قد قامت" یاران نرسیدم ، ای کاش

لا اقل رکعت آخر به جماعت برسم

 

آه ،مادر! مگر از من چه گناهی سر زد

که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم؟

 

طمع بوسه مدار از لبم ای چشمه که من

نذر دارم لب تشنه به زیارت برسم

 

سیب سرخی سر نیزه ست...دعا کن من نیز

اینچنین کال نمانم به شهادت برسم

محمد مهدی سیار

: مرتبه
[ دوشنبه هفتم آذر 1390 ] [ 23:43 ] [ علی ]

 

وقتي روز قيامت برپا مي‌‌شود، به آنان كه در راه خدا به شهادت رسيده‌اند، خطاب مي‌‌رسد كه وارد بهشت شويد، وقتي از در بهشت وارد مي‌‌شوند، مي‌‌بينند كه جمعي جلوتر از آنها وارد بهشت شده‌اند و بر صدر مجلس بهشت نشسته‌اند. شهيدان به درگاه خدا عرض مي‌‌كنند: پروردگارا! ما جان را نثار پيشگاه تو كرديم و بر اثر اين كار فرزندان‌مان يتيم و همسران‌مان بيوه شده‌اند و از درگاهت سوال داريم،علت چيست كه اين عده قبل از ما وارد بهشت شده‌اند و بر جايگاه بالا و صدر بهشت مسكن گزيده‌اند؟ از طرف خداوند مهربان و كريم به آنان خطاب مي‌‌شود كه:

(( اينها مستمندان و گرفتاران امت محمد (ص) هستند.))

شما در همه عمر يك بار به تيغ جفاي كفار گرفتار شده‌ايد و به شهادت نائل شديد ولي اينها روزي صد بار با تيغ بلا و تير امتحان بلا شربت شهادت را مي‌‌نوشيدند و در عين حال صبر را پيشه مي‌كردند و مي‌‌گفتند: «و اصبر علي ما اصابك» و آيات صبر را زمزمه مي‌‌كردند و دائما مي‌‌گفتند:« بسم‌ا... الرحمن الرحيم والعصر ان الانسان لفي خسر...» در نتيجه درجه شهادت شما به درجه صبر آنها نمي‌‌رسد.

(سفينة البحار ج 2)

 
: مرتبه
[ جمعه چهارم آذر 1390 ] [ 13:21 ] [ محمد کیانی ]
دنیا اول یک دایره بود ... !!!

بعد از تصادف با یک کفشدوزک ، شد ذوزنقه !

که حالا هر کدام از ما در گوشه ای از آن بنشینیم و

برای هم پاپوش بدوزیم !!!

: مرتبه
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 22:58 ] [ کارآموز ]
محرمانه-فوری

برسد به دست امام رضا (ع)

آقا جان سلام! اوضاع ما خیلی بحرانی است. سنگر عدالت محاصره شده است. خط شکسته. شجاعت و جسارت از جبهه مقابله با ظلم فرار کرده اند. بیماری جهل و بی تدبیری، نیروهای خودی را از پا در آورده. نیروهای ظلم تا داخل سرزمین عدالت نفوذ کرده و برای غارت حق مردم موضع گرفته اند.

چشم امید مردم مظلوم به سربازان عدالت است که بسیاری از آنها آموزش دیده های علوم قضایی هستند. مردم، نگران و هراسان چشم به راهند تا سربازان عدالت با شمشیرهای تقوی و دانش از راه برسند و جبهه ی ظلم را عقب برانند. آقا جان! انتظار طولانی شده است...

مردم تصور می کنند که سربازان عدالت مشتاقانه در حال جمع آوری سلاح دانش، جسارت و شجاعت هستند تا با سپر تقوی پا به سنگر عدالت بگذارند و جنگ را مغلوبه کنند. اما چه تصوری...

خبر رسیده که دشمن ظالم فرصت طلب به سربازان عدالت هم رحم نکرده. ظاهرا جاسوسان ریا به منبع اخلاص نفوذ کرده اند و سلاح تقوی را از کار انداخته اند. ویروس ندانم کاری و بی سوادی به جان آنها افتاده و از داروی علم خبری نیست. کرم تنبلی ریشه تلاش و جهاد را خشکانده. حسادت "زیرآب" برادری و همدلی را زده. سربازان دروغ، پنهان در شکم مصلحت، از دروازه های شهر صداقت گذشته و آنرا اشغال کرده اند.

قاصدین وجدان حتی خبر آورده اند که تعدادی از این سربازان، نه برای جنگ با ظلم، که به نیت رسیدن به جیره ای اندک از مال دنیا پا به این معرکه نهاده اند. میگویند برخی از آنها جنگ ظلم وعدل را جنگ خودشان نمی دانند. دغدغه ای هم ندارند که جبهه ی عدل شکست بخورد و ناموس حق مردم به تاراج رود. بعضی هاشان آمده اند در سنگر عدل تا بیخیال از نبرد، استراحت کنند.

سنگر در حال سقوط عدالت، چشم به راه علوم قضایی هاست و علوم قضایی را دل در جایی دیگر...

دل مشغولی یکی وعده های غذایی اش است و دغدغه دیگری طول محاسنش. حسرت یکی از دست دادن جام بازی های مجازی است و نگرانی آن یکی دمپایی پوشیدن دیگری.

امام غریب ما!آهوی عدالت بیش از همیشه تنهاست و شکارچی ظلم مثل همیشه قهار. دست ما کوتاه است و چشممان نگران. ناراحتیم اما ناامید نیستیم. ما تلاشمان را کردیم و هشدارمان را دادیم. به طنز گفتیم، ریشخندمان کردند. به جد گفتیم، بازخواستمان کردند. ما را با نیروهای دشمن اشتباه گرفتند و به تیر تهمت راندند. ما اما از پای ننشستیم.  گو اینکه باتوم سانسور بر سر حرفهامان زدند و با تبر خشم، قدم قلم هایمان را شکستند. ما اما قهر نکردیم که قهر کردن و صحنه را ترک کردن همان است که دشمن فرصت طلب می خواهد.

اینک ای امام ما! دشمن قوی است و ما بی یاوریم. فرصت طلبان مدام تیر غارت و چپاول بر سر حق مردم می ریزند و دست ما خالی است. ذخیره تحملمان به آخر رسیده و جیره ی صبرمان روبه اتمام است. زخم تهمت ها جانمان را می فشارد و تنگ نظری ها امانمان را می برد.

آقای مظلوم ما! در سالروز عید ولایت پدرتان، نداریمان را به پیشگاهتان آورده ایم و دست نیاز به مخزن لطفتان دراز کرده ایم. برای مسوولانمان بصیرت بفرست  تا خیر خواهان را از فرصت طلبان دنیا دوست تشخیص دهند. مقداری علم برای استادانمان بفرست تا با آن بی سوادی مان را درمان کنند. به اسلحه شجاعت و جسارت و تقوی هم شدیدا نیازمندیم. داروی اخلاصی برای حسادت ها و تنگ نظری هامان می خواهیم و مرهمی برای دل شکسته مان. اما مهمتر از همه... مقدار زیادی دعا لازم داریم.امام غریب ما! تو را به عمه ی غریبت قسم دعایمان کن...

ایمان دمیری- دوره 26

(قابل توجه دوستان عزیز:

این مطلب توسط آقای ایمان دمیری نوشته شده ک قرار بود در ویژه نامه اردوی مشهد درج بشه ک بدلیل قابل توجه بودن و خالی از لطف نبودن پس از هماهنگی های لازم و کسب اجازه در وبلاگ هم قرار داده شد.)

: مرتبه
[ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 16:22 ] [ سهراب ]
بسم الله الرحمن الرحیم
سلامی به سرخی خون شهدا و به حرارت آفتاب عصر عاشورا
گمان می کردم آسمان دانشگاه رنگ دیگری دارد و اگر وارد دانشگاه بشوم دیگر غم ها و درد ها دور مرا خطی قرمز می کشند و جرئت نمی کنند حتی نزدیک من شوند.اکنون که این مرحله را پشت سر گذاشته ام خوب می فهمم دانشگاه جایی است که تازه خطرات شروع می شود و اگر سربلند از آن بیرون بیایی ، خطرات زندگی ات خاطرات تو می شوند.زندگی شاید همین باشد ، خاطرات و خطرات.
من از فروردین ماه 1390 با این وبسایت آشنا شدم و کمابیش به این وسیله از دانشگاه علوم قضایی و خدمات اداری اطلاعاتی کسب کردم.مدیریت محترم سایت هم که از ابتدا الطاف خودشون رو در حق بنده مبذول داشتند و شمارشون رو هم در اختیار من قرار دادند تا هر سوالی داشتم ازشون بپرسم.هر چند که توفیق نشد چندان از محضرشون بهره مند بشم اما جا داره به رسم ادب از ایشون و دیگر دوستان تشکر بکنم.هم اکنون هم به حکم وظیفه وهم به جهت عمل به تعهداتم ،  به عنوان نماینده ی دوره ی 30 همکاری خودم رو با این مکان مجازی ، با توکل به خدا و به نام خالق هستی آغاز می کنم.امیدوارم که بتونم مفید واقع بشم.البته قبلا خدمت آقا مصطفی عرض کردم که به جهت برخی ملاحظات شخصی و تنگی وقتم کم تر می تونم در خدمت دوستان باشم.اما به مقدار وسعم در انجام وظیفه حاضر هستم.
برای این که مطلب خالی از لطافت و ظرافت نباشه چند تا خاطره از اوایل دانشجوییم براتون می نویسم.امیدوارم که مورد پسند واقع بشه.
--------------------------------------------------------------------
1.روز اول که تو خوابگاهمون مستقر شدیم دنبال قبله می گشتیم که نماز بخونیم.یکی از بچه ها رو فرستادیم پایین که سمت قبله رو بپرسه.هم اتاقیمون در حالی که می خندید اومد بالا.پرسیدیم چی شد؟گفت: یه پیرمردی پایین بود ازش پرسیدم حاج آقا قبله کدوم وره؟گفت بخونید به سمت بانک صادرات به نیت سه هزار میلیارد!شک هم نکنید ، صد در صد مقبوله!(حالا این که پیرمرده کی بوده و تو خوابگاه چه می کرده؟!...خب علوم قضاییه دیگه!)
2.تو جشن ازدواج دانشجویی نشسته بودیم پیش بچه ها که یه کلیپ از رهبری(مد ظله العالی) پخش شد.جایی که آقا دعا کردند برای این که همه ی مجردا متاهل بشن بچه ها یه آمینی گفتند که سقف نزدیک بود بیاد پایین.بقیه ی دعاها رو نصف سالن آروم آمین می گفت و نصف دیگه ش نمی گفت!(یکی نیست یه فکری به حال این بیچاره ها بکنه!)
3.یه کتاب خوبو که دنبالش بودم بعد مدت ها تو انقلاب پیدا کردم.یه جمله نوشته بود که جالب بود.جمله ش این بود.
"جاده هایی را که استدلال های عقلی دور می زنند مثال ها میان بر می کنند!"
(کاش بعضی اساتید به این نکته واقف بودند و به جای پیچوندن بحث تو حوزه های نظری دو سه تا مثال عملی و کاربردی می زدند در هر مبحثی)
4.توی سلف داشتیم غذا می خوردیم.استثنائا دو هفته ای می شد که غذا ها خوب شده بود.یکی از بچه ها برگشت گفت:آخه این چه وضعشه.دو بار در هفته هم مگه جوجه می دن آخه؟!!!یکی از بچه های بیست و هفتی برگشت و گفت:بابا این یه زمانی آرزوی ما بود که فقط تو رویاهامون می دیدیمش!(حالا این که چطوری جرئت به انتقاد کردن داشت رو بذارید به حساب کله شقیه دوره ی 30)

--------------------------------------------------------------------

این خاطره ها صرفا جهت شوخی بود.از این که وقت پرارزشتونو پای این مطلب گذاشتید ممنونم.

شاد قالیپ سلامت یاشیاسوز.

: مرتبه
[ دوشنبه شانزدهم آبان 1390 ] [ 16:48 ] [ علی ]
چقدر زیبا خطاب میــ کند مولایــــــــــمان به مالــ ک اشتـــر :

الا ای فرمانفرما!

فرمانبـران تـو از دو صنـف بیرون نیـستند، یا مسلـمانند که با تو یک کیـش و یک دیـن دارند، و یا پیـرو مذاهب بیگانه که با تو هم نوع و هم جـنسند.

ای بشــــر، آنها هم بشـــرند.



جذب حداکثری و دفع حداقلی،


زیباترین ترکیب حکومت داریست،که هم امام راحل(رض) و هم مقام عظمای ولایت،امام خامنه ای(حفظه الله) بر آن تاکید بسیار داشته اند...

کمی به خود و رفتارمان بیاندیشیم

چقدر گوش به فرمانیم؟؟

چقدر به آرمان علی (ع) و البته رهبرمان پایبندیم؟


امیر قافله عشق،حضرت آیت االله خامنه ای، چه زیبا فرزندان خود را نهیب میزنند که:



«من ميخواهم عرض بكنم به جوانان عزيزمان، جوانهاى انقلابى و مؤمن و عاشق امام، كه حرف ميزنند، مينويسند، اقدام ميكنند؛ كاملاً رعايت كنيد.

اينجور نباشد كه مخالفت با يك كسى، ما را وادار كند كه نسبت به آن كس از جاده‌ى حق تعدى كنيم، تجاوز كنيم، ظلم كنيم؛ نه، ظلم نبايد كرد.

به هيچ كس نبايد ظلم كرد




اگر برادران مومن و کساني را که به اصل نظام و اسلام معتقدند اما از لحاظ فکري با ما مخالف اند مورد اهانت و ايذا و آزار قرار دهيم از خط امام منحرف شده‌ايم.




اگر عنوان مجرمانه‌اي بر حرکتي منطبق شود دستگاه هاي مسئول موظف به پيگيري هستند

اما اگر کسي دنبال براندازي و اجراي دستور دشمن نيست ولي با مذاق و تفکر سياسي ما مخالف است نبايد عدالت و امنيت را از او سلب و او را زيرپا له کنيم چرا که به فرموده قرآن مخالفت با يک قوم، نبايد موجب بي تقوايي و بي عدالتي شود و همه بايد در اين زمينه ها هوشيار و مراقب باشند.


تکمله:


غلامِ همتِ آنم که زیر چرخ کبود

ز هر چه رنگِ تعلق پذیرد آزاد است



در خانه اگر کس است..یک حرف بس است

العاقل،یکفی بالاشاره

یا علی مدد



: مرتبه
[ سه شنبه دهم آبان 1390 ] [ 1:30 ] [ کوچک ترین بنده خدا ]
                         

 

باید وسط هفته بیائی آقا....

دیریست که جمعه های ما تعطیل است.

 

 

                                                                                                 به نقل از ویلاگ شیعه حقیقی

: مرتبه
[ یکشنبه یکم آبان 1390 ] [ 20:51 ] [ مصطفی ]
سلام دوستان

قسمت پائین وبلاگ امار بازدید از وبلاگ نشون داده میشه. بد نیست روی عبارت نمایش آمار کامل کلیک کنید امار جالبی از وبلاگ مشاهده میکنید.  بخصوص قسمت موقعیت جغرافیائی رو حتما ببینید البته نمیدونم واقعا نشون دهنده محل اتصال فرد به وبلاگ هستش یا نه مربوط به مسائل اینترنت و نحوه اتصال به اون هستش اما در هر حال  ارزش  یه بار بازدید رو داره. 

: مرتبه
[ شنبه بیست و سوم مهر 1390 ] [ 21:16 ] [ مصطفی ]
درباره وبلاگ

در این وبلاگ سعی ما بر آن است که محلی برای جمع شدن دوستان فراهم کنیم به همین خاطر هر نوع مطلبی که خلاف شئون اخلاقی و قانون نباشد می توانید در آن ثبت کنید. نظرات ارائه شده در وبلاگ نظرات شخصی نویسنده آن است و ربطی به مدیر وبلاگ ندارد. از آرشیو موضوعی سمت چپ وبلاگ استفاده کنید و حتما نظر بدهید که یادگاری از شما بزرگوار به جا بماند.