ساکت !!! جلسه رسمی ست!!!


خداییش یه عده قضاوت تو خونِشونه ها!!! نه؟!

ما به یادِ یار سفر کرده ی خویش به سوگ نشسته ایم...

استاد و مراد ما ! مرگ با شما آغاز نشده است و با شما نیز پایان نمی پذیرد. شما باز عازم مسافرتی شده اید که یا دوباره به نزدمان باز خواهید گشت و یا ما نیز به زودی به شما ملحق خواهیم شد...

یا دهر اف لك من خلیلی

كم لك بالإشراق والأصیلی


من طـالب بـحقه قتیلی

والدهر لا یـقنـع بالبدیلی


وكل حـیّ سالك سبـیلی
 ما أقرب الوعد من الرحیلی

وإنما الامر الى جلیلی

ورودیای جدید بخونن!!!

با توجه به انصراف بنده از دانشگاه علوم قضایی این آخرین مطلبیه که این جا می نویسم اونم فقط به این خاطر که قبلا قولشو داده بودم.از همه ی عزیزانی که تو این وبلاگ همکاری باهاشون داشتم بی نهایت تشکر می کنم و از همه ی هم دانشگاهی هام حلالیت می طلبم و از این که این اتفاق برای بیش ترتون ناگهانی بود و از خیلی هاتون خداحافظی نکردم هم معذرت می خوام.حقیقتش اینه که خیلی حرفا دارم که بزنم اما نمیدونم از کجاش بنویسم لذا فقط از همه مجددا حلالیت می طلبم و از این همه اظهار لطفی که دوستان تو این مدت به ویژه اواخر و بعد از علنی شدن انصراف من بهم ابراز داشتن بی نهایت سپاس گذاری می کنم.

خیلی حرفا رو میشه برای ورودیای جدید زد اما من صرفا تجربه های خودمو سعی می کنم مختصر و مفید بنویسم.شاید باز هم مطلبی راجع به دانشگاه بنویسم اما صرفا به عنوان یک خاطره یا مباحث غیر مستقیم اون هم در وبلاگ خودم.بعد از این مطلب شما رو به خدا می سپرم و التماس دعای شدید از همتون دارم.

ورودیای جدید اگه خواستن می تونن ادامه ی مطلبو بخونن.

ادامه نوشته

قد ذُبح بغیر سکین...!!!

قال النبي صلي الله عليه و آله و سلم: من جعل في الناس قاضيا فقد ذبح بغير سكين.

یعني هر كه را گردانيدند قاضي در ميان مردمان پس به درستي كه ذبح كردند او را به غير كارد ، و اين غايت تهديدست ؛ چه ذبح بسكين موجب خلاصي مذبوح است به سهولت از طول اَلمِ مفارقت روح از بدن ، و چون ذبح به غير سكين باشد مانند خنق مثلا تعذيبي تمام و شدتي مالا كلام باشد مذبوح را ، و اين ضرب المثل است در غايت محنت و كثرت عذاب. و بعضي گفته اند كه: در ظاهر عرف و غالب عادت ذبح بسكين است اينجا عدول كرد از ظاهر عادت تا معلوم گردد كه مراد از اين ذبح هلاك دين اوست نه هلاك بدن او ، و حاصل اين سخن آن است كه هر كه متصدي امر قضا باشد گوييا تهيه ي اسباب استعداد ذبح نمود پس او را حذر اولي باشد.

منبع:http://www.bibaknews.com/lib.php?code=140000013648&radif=183

پی نوشت:با این مطلب ، سه تا مطلب را پشت سر هم این جا گذاشتم هم برای خودمان هم برای کسانی که می خواهند الان تصمیم بگیرند که آری یا خیر.سعی کرم هر دو طرف را رعایت کنم هم انذار هم تبشیر.نمی خواهم کسی را بترسانم هر چند که اگر مخیر شوم بین ترساندن یا تشویق ، خواهم ترساند.خواستم اهمیت موضوع را برسانم وگرنه پیامبر ص هم می دانست جامعه بی قاضی نمی شود.معدود بدبخت های در غرور و تزویر غرق شده ی علوم قضایی مثل من این گونه مطالب را باید اینجا برای خودمان هم که شده بگذاریم تا یادمان نرود در لبه ی پرتگاهیم.

مثلث خدا ، قانون و مردم

پاهای به زنجیر کشیده شده ...

شیون مردان و زنان زندگی از دست داده....

و فاجعه فزونی پرونده ها و کثرت رسیدگی ها ، آرامش و آسایش قضایی بسیاری از قضات را سلب کرده است...

گرفتاری های قضایی مردم فاجعه آمیز تر از آن شده که بتوان با تشکیل پرونده و جلسات دادرسی و صدور حکم و اجرائیه آن را حل کرد....

بی راه نیست که گفته اند "القاضی ذبیح بغیر سکین" به واقع که قاضی با غیر سلاح و چاقو کشته می شود....

ولی همه این ها با تغییر نگاه به قضاوت این سختی ها را در کام قاضی شیرین می کند....باید متوجه بود که قضاوت شغل نبوده بلکه منصب و وظیفه ای الهی است....اولین قدم اشتباه در این وادی آن است که با دیده یک شغل وارد ان شوی که یقینا مشکلات طاقت فرسای آن کمر هر مدیر کلی را در همان ماه اول خم می کند..."ان للــه عبادا اختصهم بقضاء حوائــج الناس . حببهم الى الخير وحبب الخير اليهـم اولئــك الامنون من عذاب اللـه يــوم القيامــــــــــــــــــــــــــــه."

مانیفست فکری قاضی باید  مثلث خدا و قانون و مردم باشد...و تمام قلم زنی قاضی باید بر این سه امر متمرکز گردد.

قضاوت رحمتی است که خدا تنها برای برخی بندگان خاص خود فراهم می آورد ولی این بدان معنا نیست که عاقبت به خیری آن را هم برایش تضمین کند..."إنَّ اللّه‏َ تعالى مَع القاضي ما لَم يَحِفْ عَمدا"

فرض است بر قاضی تا از حواشی منفی و مثبت این منصب و سایر امور نامربوط که ممکن است او را به سمت سوی غیر این سه امر بکشاند رها شود تا بتواند با این منصب دست خدا در بین مردم شده و ممر اجرای عدالت خدا قرار گیرد که همانا "أفضل المعروف إغاثة الملهوف"....

 به راستی که منصب قضاوت بهترین طرایق برای رسیدن به درجه محبوب خدا شدن است که بندگان صالح او نیز به آن غبطه می خورند کما این که می تواند جدایی از خدا و قانون و مردم نیز قاضی را به چاه عمیق ضلالت بکشاند.

منبع:http://p-tafakkor.blogfa.com/post-123.aspx

برشی از کتاب تذکره الاولیاء عطار نیشابوری از قسمت مربوط به ابوحنیفه نعمان بن ثابت

...پس بعد از آن منصور که خليفه بود انديشه کرد تا قضا به يکی دهد و مشاورت کرد بر يکی از چهار کس که فحول علما بودند و اتفاق کردند. يکی ابوحنيفه ، دوم سفيان ، سوم شريک ، و چهارم مسعر بن کدام .

هرچهار را طلب کردن در راه که می آمدند ابوحنيفه گفت : من در هريکی از شما فراستی گويم .

گفتند : صواب آيد . گفت : من به حيلتی از خود دفع کنم و سفيان بگريزد ، و مسعر خود را ديوانه سازد ؛ و شريک قاضی شود .

پس سفيان در راه بگريخت و در کشتی پنهان شد . گفت : مرا پنهان داريد که سرم بخواهند بريد . به تاويل آن خبر که رسول عليه السلام فرموده است "من جعل قضيا فقد ذبح بغير سکين" . هرکه را قاضی گردانيدند بی کاردش بکشتند.

پس ملاح او را پنهان کرد و اين هرسه پيش منصور شدند . اول ابوحنيفه را گفت : تو را قضا می بايد کرد .

گفت : ايهاالامير ! من مردی ام نه از عرب و سادات عرب به حکم من راضی نباشد .

جعفر گفت : اين کار به نسبت تعلق ندارد . اين را علم بايد .

ابوحنيفه گفت : من اين کار را نشايم و دراين قول که گفتم نشايم ، اگر راست می گويم نشايم و اگر دروغ می گويم ، نشايم واگر دروغ می گويم دروغ زن قضای مسلمانان را نشايد و تو خليفه ی خدايی . روا مدار که دروغ گويی را خليفه ی خود کنی و اعتماد خون و مال مسلمانان بر وی کنی .

اين بگفت و نجات يافت . پس مسعر پيش خليفه رفت و دست خليفه بگرفت و گفت : چگونه ای ومستورات چگونه و فرزندانت چگونه اند ؟

منصور گفت : او را بيرون کنيد که ديوانه است .

پس شريک را گفتند: تو را قضا بايد کرد .

گفت :من سودايی ام دماغم ضعيف است .

منصور گفت : معالجت کن تا عقل کامل شود .

پس قضا به شريک دادند و ابوحنيفه او را مهجور کرد و هرگز با وی سخن نگفت.

منبع:http://pandmandi.blogfa.com/post/104/

 

مصاحبه ی دانشگاه علوم قضایی و چندتا چیز دیگه

سلام علیکم مجددا

برادرای عزیز کنکوری من!

امیدوارم با خوندن دو مطلب قبلی یه اطلاعاتی به دست آورده باشید که براتون مفید باشه و این مطلب رو هم می نویسم به امید این که تو روزهای آتی در تصمیم گیریتون مجموع این سه مطلب اثر مثبتی بذاره و تصمیم درستی بگیرید.اگه دوست دارید این مطلب رو هم مثل دو تا مطلب قبلی بخونید به ادامه ی مطلب رجوع کنید.اگه من جای شما بودم قبل از هر اقدام و انتخابی در مورد انتخاب رشته-محل بیش ترین مشورت و تحقیق ممکن رو می کردم چون این انتخاب واقعا یک انتخاب سرنوشت سازه.

می گن:
"تصحیح یک تصمیم غلط بیش تر از گرفتن یک تصمیم صحیح زمان می بره."

خواهش خود بنده اینه که اقا مصطفی عزیز و بقیه ی دوستان بیان و یه کم هم از فضای کارآموزی و قضاوت و کار بگن چون به هر حال اونم خیلی مهمه دیگه.


ادامه نوشته

کارشناسی ارشد پیوسته ی علوم قضایی

توضيحات ضروري در مورد رشته کارشناسي ارشد پيوسته علوم قضايي:

1- دوره کارشناسي ارشد پيوسته علوم قضايي ويژه برادران بوده و تنها براي اجرا در دانشگاه علوم قضايي به تصويب وزارت علوم، تحقيقات و فناوري رسيده است.

2- دانشجويان اين رشته پس از طي يک دوره مشترک (در حد کارشناسي) ، در صورت احراز شرايط مقرر و به تشخيص دانشگاه در يکي از گرايش هاي شش گانه کارشناسي ارشد (حقوق خصوصي، حقوق عمومي، حقوق جزا و جرم شناسي، حقوق تجارت، حقوق ثبت و حقوق خانواده) ادامه تحصيل خواهند داد.

3- كليه داوطلبان گروه هاي آزمايشي علوم رياضي و فني، علوم تجربي و علوم انساني مي توانند اين رشته را انتخاب نمايند مشروط به آنکه قبلا با مراجعه به پايگاه دانشگاه فرم درخواست پذيرش و شرکت در فرآيند گزينش دانشگاه را تکميل نموده باشند.

4- صرفا دانشجوياني مي توانند پس از طي دوره مشترک، در يکي از گرايش هاي شش گانه ادامه تحصيل دهند که علاوه بر کسب معدل 17 از واحدهاي درسي دوره مشترک ، مراتب تعهد و صلاحيت عمومي آنان براي ورود به خدمت قضايي محرز باشد، در غير اينصورت امکان ادامه تحصيل نداشته و تنها مدرک کارشناسي علوم قضايي براي آنان صادر خواهد شد.

5- در صورت انصراف، اخراج، انتقال، عدم کسب معدل 17 از واحدهاي درسي دوره مشترک و نيز در صورت عدم احراز صلاحيت عمومي دانشجو قبل از ورود به يکي از گرايش هاي شش گانه، دانشجو موظف است هزينه هاي تحصيل و مقرري دريافتي ماهيانه را بازپرداخت نمايد.

شرط معدل:

5- داشتن حداقل معدل کتبي ديپلم 17 و معدل کل پيش دانشگاهي 17 براي مقطع کارشناسي ارشد پيوسته علوم قضائي و داشتن حداقل معدل کتبي ديپلم 14 و معدل کل پيش دانشگاهي 14براي مقطع کارشناسي علوم قضائي

منبع:http://92.242.195.30/sar92h2/Appendix4_1.aspx

سخنی چند با دانشجویان آینده و علاقه مندان به تحصیل در دانشگاه علوم قضایی و خدمات اداری تهران

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام علیکم

بعد از یه سکوت طولانی ، اتفاقِ بزرگِ امروز یعنی اعلام نتایج کنکور سراسری دوباره انگشتان منو سمت کیبورد کشوند تا برای این دوستان عزیزم که امسال کنکور دادن و شاخ این غول وحشناکو شکوندن ، دو سه کلمه بنویسم و حقیر اینو برای خودم یک وظیفه و رسالت می دونم.سعی می کنم مفصل و دقیق در حد توانم و به اندازه ای که این محیط مجازی ظرفیتشو داره ، درباره ی اکثر چیزایی که فکر می کنم براتون مفیده و می تونه کمکی بکنه ، بنویسم و امیدوارم که به دردتون بخوره. شما هم در عوض برای عاقبت به خیری حقیر دعا کنید.اگه دوست داشتید این مطلبو بخونید به ادامه ی مطلب مراجعه کنید.

ادامه نوشته

می رویم...فی امان الله...!!!

سلام علیکم

به جهت ملاحظات شخصی کلیه ی فعالیت های این جانب در عرصه ی مجازی متوقف خواهد شد لذا از تمامی دوستان حلالیت می طلبم و با تک تکشان خداحافظی می کنم و خدای خویش را شاهد می گیرم که در تمام امورو اعمال خویش قصد خیر و خوبی داشته ام هرچند همیشه قصد انسان محقق نمی شود و قصد سوئی بر ما مستولی نبوده است.

از دوستان خویش می خواهم به این کنکته توجه کنند که این جانب کوچک تر از همه بوده ام و از کهتر اشتباه و خطا صادر شود و مهتران را شایسته است که ببخشایند و درگذرند نه این که خود نیز ناکرده ها را بر کرده ها بیفزایند و دگران را در بزرگیشان به شک بیندازند و اختیار دهانشان را نداشته باشند و در گفتارشان تعقل و تامل ننمایند.لذا من از همگان پوزش می خواهم و حلالیت می طلبم.

اصولا جایی که انسان نتوانست کمکی بکند و دید جز دردسر چیزی ندارد و عرضه ی خیلی چیزها را ندارد مخصوصا تقوا و دانش و شجاعتش کار را ندارد ، قدم در راه دیگری بگذارد بهتر است.

امیدوارم عزیزان این امر را اماره و دلیلی بر پشیمانی حقیر از خطاهای گذشتهو عزم راسخ به جهت تلاش بیش از پیش در جهت کسب اسباب و شرایط لازم و حیاتی برای منصب خطیر آینده یمان بدانند و بر این حقیر خورده نگیرند در غیر این صورت نیز همین قدر کافی ست که بدانند ان شاالله خداوند مرا از کمک و تایید و محبت جمیعشان بی نیاز خواهد کرد...

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته...

پ.ن:مربوط به "علی" می باشد و لاغیر.

قال رسول الله(ص):«اللَّه مع القاضی ما لم یجر فإذا جار تخلّى اللَّه عنه و لزمه الشّیطان»

آدم ها فراموش کارند...خیلی زود فراموش می کنند...


شیعیان خواب بس است برخیزیم

هجر ارباب بس است برخیزیم


        تا به کی دل به خسان باید داد

        دل به دست دگران باید داد


یادمان رفته که عهدی هم هست

یادمان رفته که مهدی هم هست


        یادمان رفته که او پشت در است

        یادمان رفته که او منتظر است



کاش روزی برسد که هدف را با وسیله اشتباه نگیریم...گاهی آن قدر سرگرم وسیله می شویم که هدف را یادمان می رود...یادمان می رود برای چه آمده ایم...یادمان می رود از ما چه می خواهند...



اگر یادتان مانده باشد ما با اهداف مقدسی به این مکان مقدس پا گذاشتیم...چشم هزاران شهید به قلم ها و دست ها و اعمال ماست...آدم اگر آدم باشد دانشگاه هم می شود گوشه ی محرابش...



مراقب باشیم!!!...پشت میز خیلی ها را رفوضه کرده...

الهی لاتکلنی بنفسی طرفه عین ابدا...



یادی از امام

"فرزندان انقلابی‌ام، ای كسانی كه لحظه‌ای حاضر نیستید كه از غرور مقدستان دست بردارید، شما بدانید كه لحظه لحظه عمر من در راه عشق مقدس خدمت به شما می‌گذرد. می دانم كه به شما سخت می‌گذرد، ولی مگر به پدر پیر شما سخت نمی گذرد؟ می دانم كه شهادت شیرینتر از عسل در پیش شماست، مگر برای این خادمتان اینگونه نیست؟ ولی تحمل كنید كه خدا با صابران است.

بغض و كینه انقلابی‌تان را در سینه‌ها نگه دارید، با غضب و خشم بر دشمنانتان بنگرید و بدانید كه پیروزی از آن شماست."

"شما خودتان را درست کنید ، کشورتان درست می شود."

"ما تا اصلاح نکنیم خودمان را ، نمی توانیم کشور خودمان را اصلاح کنیم."

"این من را اگر انسان زیر پا گذاشت. او شد ، اصلاح می کند همه چیز را."

چراغ دوازدهم!

به نامت

اي فروزنده


شهرداري ، يک چراغ پرفروغ سر کوچه‏ ي محله‏ یمان نصب کرد. اهالي محل ، اهليت نداشتند! با سنگ آن را شکستند و محله در خاموشي فرو رفت. آن ها خاموشي را مي‏ پسندند، چون راحت‏ تر دزدي مي‏کنند ، راحت‏ تر به ناموس مردم تجاوز مي‏کنند، راحت‏ تر...!
شهرداري مي‏ دانست اما يک لامپی دیگر به جاي لامپ شکسته نصب کرد. آن را نيز شکستند . شهرداري دوباره براي تعويض لامپ اقدام کرد. چراغ سوم را نيز خاموش کردند. چراغ چهارم...

براي يازدهمين بار ، شهرداري چراغ شکسته را نو کرد... آن را نيز خاموش کرديم.

 شهرداري فهميد که ديگر فايده ندارد! لامپ دوازدهم را نگه داشت تا وقتي که بفهميم ارزش روشنايي را، و منزجر شويم از تاريکي!

چراغ دوازدهم وقتي روشن مي‏ شود که ثابت کنيم آن را حفظ خواهيم کرد.

صدها سال در خاموشي به سر برديم و همه ‏ي حيثيت خود را باختيم.

 سي سال است که شمع کوچکي را پاسداري مي ‏کنيم تا ثابت کنيم ديگر بزرگ شده‏ ايم و لياقت چراغ را داريم! از تاريکي متنفر شده ‏ايم. هزاران پروانه فداي اين شمع شدند ، زيرا به خوبي فهميديم معناي سخن پيرمان را که:
«پشتيبان شمع باشيد تا به مملکت شما آسيبي نرسد»!

کاش زودتر مي ‏فهميديم بدون نور، خواندن قرآن محال است!


با اندکی تصرف به نقل از "تو می تونی"

اگر با آمدن آفتاب از خواب بیدار شویم ، نمازمان قضاست!

مگر سر و ته زندگی ما چیست؟!...انالله و انا الیه راجعون...در همین یک جمله خلاصه می شویم اگر باور کنیم...جمله ای که در مصیبت ها خنکمان می کند مثل آبی که روی آتش بریزند...یادمان می آید اصلا مقصد این جا نیست...یادمان می آید هر کسی کو دور ماند از اصل خویش...باز جوید روزگار وصل خویش...

امروز نظام زاده می رود و دوستانش از آتش فراقش می سوزند و آه می کشند فردا هم ما می رویم و چند وقت دیگر همه فراموشمان می کنند و آن گاه ما می مانیم و آن چه با خود برای خود تا ابدیت برده ایم...فکر که می کنیم می بینیم به مرگ طوری می نگریم که انگار فقط مخصوص دوستان و خویشانمان است و اصلا با ما کاری ندارد.خاصیت مرگ است...ناگهانی می آید...

چند وقتی است وبلاگ هم رکود عجیبی گرفته است...ما که مانده ایم حق نشستن نداریم...حیف خیلی چیزها را یادمان رفته...

----------------------------------------------------------------------------------------------------


چه می شد لحظه ای یار تو بودم 

دمی  یار  وفادار  تو  بودم 

از این شرمندگی می مردم ای کاش 

تمام عمر سربار تو بودم

#***#

عمری که تباه می کنم می بینی

لب را که پر آه می کنم می بینی

مُردم ز خجالت چو شنیدم آقا

وقتی که گناه می کنم می بینی

#***#


دلم گرفته از این جمعه های تكراری

دلم گرفته از این انتظار اجباری

چه قدر ندبه بخوانم! چرا نمی آیی؟

چه دیده ایی كه از این دل شكسته بیزاری!؟

نیا! به درد خودم گریه می كنم، باشد

شما كه از بدی حال من خبر داری

«صلاح مملكت خویش خسروان دانند»

ازاین به بعد غزل، من ندارم اصراری

نیا! كه وُسع خرید كلافِ نخ هم نیست

شما كه با خبر از نرخ هایِ  بازاری

امان نمی دهدم گریه، درد و دل دارم

به سینه مانده چه ناگفته هایِ  بسیاری

به جان مادرت آقا به كار می آیم

مرا اگر تو در این روضه ها  نگه داری

به درد می خورم آقا، مرا تحمل كن

به جای «شیعه» بخوانم «غلام درباری»

تو شاهدی! جگرم خرجِ روضه هاتان شد

گمان كنم كه به من اندكی بدهكاری

ببخش، حرف زیادی زدم، غلط كردم

شما امامی و من هم غلام، مختاری

مرا فراق و غمت می كشد، تو خواهی دید

كه خورده برگۀ ترحیم من به دیواری

شرمندگیمان از امام زمان(عج)

چـرا بــه خاطـر من گریه می کنی آقا!؟

 منـی کـه مایه ی ننگم برای مثل شما

 فدای قلب رئوفت که نیمه شب تا صبح

 بـرای عـفـو گـنـاهـم تو می کنی نجوا

 منی که مایه ی ننگم بـرایتان یک عمر

 اســیــر بــار گـنــاه و لـذایـذ دنـیــا

 شـنـیده ام شب جمعه تو بی قرار منی

 و غـافل از همه جا من اسیر خواب اما

 اگـر چه مایه ی ننگم اگر چه بد هستم

 همیـن که نام تـو را می برند در هر جا

 دلم هوای تـو را مـی کنـد، نمی دانـم

 کـدام گـوشـه بـرم ایـن دل خرابم را؟

 اگــر کـه لایـق درگاهتان نخواهم شد

 دعـا بـکـن کـه نبـاشم بخواه مرگم را

حمید ضای یزدی

دلنوشته ای چند

می گویند قضاوت جهنم تضمینی دارد...گوینده هم در این سخن یقین دارد...حالا خودت بگو و راحتمان کن...ما که به خاطر امرت آمده ایم این جا...نشر اکاذیب فعلیت دارد...یاکه...شایعات همه اش حقیقت دارد...!؟

.

.

هم کم سراغت می آیم هم سراغت را کم می گیرم...یادت را کشته ام...چرا قصاصم نمی کنی...؟!...ما با تو چطور تا می کنیم...تو با ما چطور تا می کنی...!!!؟

.

.

اوایل فکر می کردم همه جا باید حقوق حاکم باشد...مدتی است شک کرده ام...هول کرده ام...ترسیده ام...روزی...ساعتی...دقیقه ای...نکند در رفتار تو با ما حقوق حاکم باشد...اصلا چه کسی گفته همه جا باید حقوق حاکم باشد؟!!!...می بینی که ما خودمان حقوقدانیم اما به حقوقت پایبند نیستیم...!

قال امیر المومنین علیه السلام:"خَیْرُ النّاس قُضاةُ الْحَقِّ"

بخشی از وصیت نامه ی امام خمینی (ره) درباره ی مسئله ی قضاوت:

" از مهمات امور ، مسئله ی قضاوت است كه سر و كار آن با جان و مال و ناموس مردم است.وصيت اين جانب به رهبر و شوراي رهبري آن است كه در تعيين عالي ترين مقام قضايي كه درعهده دارند ، كوشش كنند كه اشخاص متعهد ، سابقه‌ دار و صاحب نظر در امور شرعي و اسلامي و در سياست را نصب نمايند.

و از شوراي عالي قضايي مي‌خواهم امر قضاوت را كه در رژيم سابق به وضع أسفناك و غم‌ انگيزي درآمده بود با جديت سر و سامان دهند؛ و دست كساني كه با جان و مال مردم بازي مي‌كنند و آنچه نزد آنان مطرح نيست عدالت اسلامي است از اين كرسي پر اهميت كوتاه كنند، و با پشتكار و جديت به تدريج دادگستري را متحول نمايند ؛ و قضات داراي شرايطي كه ان‌ شاءالله با جديت حوزه‌ هاي علميه مخصوصاً حوزة ی مباركة علمية ی قم تربيت و تعليم مي‌شوند و معرفي مي‌گردند، به جاي قضاتي كه شرايط مقررة اسلامي را ندارند نصب گردند، كه ان‌ شاءالله تعالي بزودي قضاوت اسلامي درسراسر كشور جريان پيدا كند.
و به قضات محترم در عصر حاضر و اعصار آينده وصيت مي‌كنم كه با در نظر گرفتن احاديثي كه از معصومين ـ صلوات الله عليهم ـ دراهميت قضا و خطر عظيمي كه قضاوت دارد و توجه و نظر به آنچه درباره ی قضاوت به غير حق وارد شده است ، اين امر خطير را تصدي نمايند و نگذارند اين مقام به غير اهلش سپرده شود و كساني كه اهل هستند از تصدي اين امر سرباز نزنند و به اشخاص غير اهل ميدان ندهند و بدانند كه همان‌ طور كه خطر اين مقامْ بزرگ است اجر و فضل و ثواب آن نيز بزرگ است و مي‌دانند كه تصدي قضا براي اهلش واجب كفايي است."

کتاب درسیای بچگیام!

ماییم هنوز از خُم نامت سر مست

حاشا که نهیم پرچمت را از دست!

حاشا که ز خاطر ببَریمت ای مرد

بر روی تمام پولها عکست است…!!!

-------

 

تو کتاب درسياي بچگيام

يادمه چشم اميدت به ما بود

اميدت به ما دبستانيا بود

خوش نداشتيم عکس ماهت

 روي سکه ها وکنج اسکناسا بشينه

زينت قاباي خاتم بشه و

 پشت ميز با کلاسا بشينه

عکستو قاب ميگيرن فقط تماشا ميکنن

اسمتو ميارن و رسمتو حاشا ميکنن

چشم بيدار تو رو ديدن ولي

دلشون خوابه هنوز

بي خيال نگاه شرقي تو

چششون به اون ور آبه هنوز

این روزا دلم گرفته ولی باز

بغضمو ميخورم و همراه پا برهنه ها داد ميکشم:

حالا من چشم اميدم به توئه

من هنوز

انتظار فرج از نيمه خرداد مي کشم...

(محمد مهدی سیار)

سیب سرخی است سر نیزه!

زود بیدار شدم تا سر ساعت برسم

بایداین بار به غوغای قیامت برسم

 

من به "قد قامت" یاران نرسیدم ، ای کاش

لا اقل رکعت آخر به جماعت برسم

 

آه ،مادر! مگر از من چه گناهی سر زد

که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم؟

 

طمع بوسه مدار از لبم ای چشمه که من

نذر دارم لب تشنه به زیارت برسم

 

سیب سرخی سر نیزه ست...دعا کن من نیز

اینچنین کال نمانم به شهادت برسم

محمد مهدی سیار

بسم الله الرحمن الرحیم
سلامی به سرخی خون شهدا و به حرارت آفتاب عصر عاشورا
گمان می کردم آسمان دانشگاه رنگ دیگری دارد و اگر وارد دانشگاه بشوم دیگر غم ها و درد ها دور مرا خطی قرمز می کشند و جرئت نمی کنند حتی نزدیک من شوند.اکنون که این مرحله را پشت سر گذاشته ام خوب می فهمم دانشگاه جایی است که تازه خطرات شروع می شود و اگر سربلند از آن بیرون بیایی ، خطرات زندگی ات خاطرات تو می شوند.زندگی شاید همین باشد ، خاطرات و خطرات.
من از فروردین ماه 1390 با این وبسایت آشنا شدم و کمابیش به این وسیله از دانشگاه علوم قضایی و خدمات اداری اطلاعاتی کسب کردم.مدیریت محترم سایت هم که از ابتدا الطاف خودشون رو در حق بنده مبذول داشتند و شمارشون رو هم در اختیار من قرار دادند تا هر سوالی داشتم ازشون بپرسم.هر چند که توفیق نشد چندان از محضرشون بهره مند بشم اما جا داره به رسم ادب از ایشون و دیگر دوستان تشکر بکنم.هم اکنون هم به حکم وظیفه وهم به جهت عمل به تعهداتم ،  به عنوان نماینده ی دوره ی 30 همکاری خودم رو با این مکان مجازی ، با توکل به خدا و به نام خالق هستی آغاز می کنم.امیدوارم که بتونم مفید واقع بشم.البته قبلا خدمت آقا مصطفی عرض کردم که به جهت برخی ملاحظات شخصی و تنگی وقتم کم تر می تونم در خدمت دوستان باشم.اما به مقدار وسعم در انجام وظیفه حاضر هستم.
برای این که مطلب خالی از لطافت و ظرافت نباشه چند تا خاطره از اوایل دانشجوییم براتون می نویسم.امیدوارم که مورد پسند واقع بشه.
--------------------------------------------------------------------
1.روز اول که تو خوابگاهمون مستقر شدیم دنبال قبله می گشتیم که نماز بخونیم.یکی از بچه ها رو فرستادیم پایین که سمت قبله رو بپرسه.هم اتاقیمون در حالی که می خندید اومد بالا.پرسیدیم چی شد؟گفت: یه پیرمردی پایین بود ازش پرسیدم حاج آقا قبله کدوم وره؟گفت بخونید به سمت بانک صادرات به نیت سه هزار میلیارد!شک هم نکنید ، صد در صد مقبوله!(حالا این که پیرمرده کی بوده و تو خوابگاه چه می کرده؟!...خب علوم قضاییه دیگه!)
2.تو جشن ازدواج دانشجویی نشسته بودیم پیش بچه ها که یه کلیپ از رهبری(مد ظله العالی) پخش شد.جایی که آقا دعا کردند برای این که همه ی مجردا متاهل بشن بچه ها یه آمینی گفتند که سقف نزدیک بود بیاد پایین.بقیه ی دعاها رو نصف سالن آروم آمین می گفت و نصف دیگه ش نمی گفت!(یکی نیست یه فکری به حال این بیچاره ها بکنه!)
3.یه کتاب خوبو که دنبالش بودم بعد مدت ها تو انقلاب پیدا کردم.یه جمله نوشته بود که جالب بود.جمله ش این بود.
"جاده هایی را که استدلال های عقلی دور می زنند مثال ها میان بر می کنند!"
(کاش بعضی اساتید به این نکته واقف بودند و به جای پیچوندن بحث تو حوزه های نظری دو سه تا مثال عملی و کاربردی می زدند در هر مبحثی)
4.توی سلف داشتیم غذا می خوردیم.استثنائا دو هفته ای می شد که غذا ها خوب شده بود.یکی از بچه ها برگشت گفت:آخه این چه وضعشه.دو بار در هفته هم مگه جوجه می دن آخه؟!!!یکی از بچه های بیست و هفتی برگشت و گفت:بابا این یه زمانی آرزوی ما بود که فقط تو رویاهامون می دیدیمش!(حالا این که چطوری جرئت به انتقاد کردن داشت رو بذارید به حساب کله شقیه دوره ی 30)

--------------------------------------------------------------------

این خاطره ها صرفا جهت شوخی بود.از این که وقت پرارزشتونو پای این مطلب گذاشتید ممنونم.

شاد قالیپ سلامت یاشیاسوز.