بسم الله الرحمن الرحیم
سلامی به سرخی خون شهدا و به حرارت آفتاب عصر عاشورا
گمان می کردم آسمان دانشگاه رنگ دیگری دارد و اگر وارد دانشگاه بشوم دیگر غم ها و درد ها دور مرا خطی قرمز می کشند و جرئت نمی کنند حتی نزدیک من شوند.اکنون که این مرحله را پشت سر گذاشته ام خوب می فهمم دانشگاه جایی است که تازه خطرات شروع می شود و اگر سربلند از آن بیرون بیایی ، خطرات زندگی ات خاطرات تو می شوند.زندگی شاید همین باشد ، خاطرات و خطرات.
من از فروردین ماه 1390 با این وبسایت آشنا شدم و کمابیش به این وسیله از دانشگاه علوم قضایی و خدمات اداری اطلاعاتی کسب کردم.مدیریت محترم سایت هم که از ابتدا الطاف خودشون رو در حق بنده مبذول داشتند و شمارشون رو هم در اختیار من قرار دادند تا هر سوالی داشتم ازشون بپرسم.هر چند که توفیق نشد چندان از محضرشون بهره مند بشم اما جا داره به رسم ادب از ایشون و دیگر دوستان تشکر بکنم.هم اکنون هم به حکم وظیفه وهم به جهت عمل به تعهداتم ، به عنوان نماینده ی دوره ی 30 همکاری خودم رو با این مکان مجازی ، با توکل به خدا و به نام خالق هستی آغاز می کنم.امیدوارم که بتونم مفید واقع بشم.البته قبلا خدمت آقا مصطفی عرض کردم که به جهت برخی ملاحظات شخصی و تنگی وقتم کم تر می تونم در خدمت دوستان باشم.اما به مقدار وسعم در انجام وظیفه حاضر هستم.
برای این که مطلب خالی از لطافت و ظرافت نباشه چند تا خاطره از اوایل دانشجوییم براتون می نویسم.امیدوارم که مورد پسند واقع بشه.
--------------------------------------------------------------------
1.روز اول که تو خوابگاهمون مستقر شدیم دنبال قبله می گشتیم که نماز بخونیم.یکی از بچه ها رو فرستادیم پایین که سمت قبله رو بپرسه.هم اتاقیمون در حالی که می خندید اومد بالا.پرسیدیم چی شد؟گفت: یه پیرمردی پایین بود ازش پرسیدم حاج آقا قبله کدوم وره؟گفت بخونید به سمت بانک صادرات به نیت سه هزار میلیارد!شک هم نکنید ، صد در صد مقبوله!(حالا این که پیرمرده کی بوده و تو خوابگاه چه می کرده؟!...خب علوم قضاییه دیگه!)
2.تو جشن ازدواج دانشجویی نشسته بودیم پیش بچه ها که یه کلیپ از رهبری(مد ظله العالی) پخش شد.جایی که آقا دعا کردند برای این که همه ی مجردا متاهل بشن بچه ها یه آمینی گفتند که سقف نزدیک بود بیاد پایین.بقیه ی دعاها رو نصف سالن آروم آمین می گفت و نصف دیگه ش نمی گفت!(یکی نیست یه فکری به حال این بیچاره ها بکنه!)
3.یه کتاب خوبو که دنبالش بودم بعد مدت ها تو انقلاب پیدا کردم.یه جمله نوشته بود که جالب بود.جمله ش این بود.
"جاده هایی را که استدلال های عقلی دور می زنند مثال ها میان بر می کنند!"
(کاش بعضی اساتید به این نکته واقف بودند و به جای پیچوندن بحث تو حوزه های نظری دو سه تا مثال عملی و کاربردی می زدند در هر مبحثی)
4.توی سلف داشتیم غذا می خوردیم.استثنائا دو هفته ای می شد که غذا ها خوب شده بود.یکی از بچه ها برگشت گفت:آخه این چه وضعشه.دو بار در هفته هم مگه جوجه می دن آخه؟!!!یکی از بچه های بیست و هفتی برگشت و گفت:بابا این یه زمانی آرزوی ما بود که فقط تو رویاهامون می دیدیمش!(حالا این که چطوری جرئت به انتقاد کردن داشت رو بذارید به حساب کله شقیه دوره ی 30)
--------------------------------------------------------------------
این خاطره ها صرفا جهت شوخی بود.از این که وقت پرارزشتونو پای این مطلب گذاشتید ممنونم.
شاد قالیپ سلامت یاشیاسوز.