سجده بر خون

نزدیک ظهر بود میخواستم برم مرخصی، رفتم اطاق رییس، دیدم تو اطاق حفاظت یه سرباز جدید اومده و مشغول صحبت با مسئول حفاظته. سرباز دیگه که کنارش بود داشت میخندید به من گفت این پسره فیلمیه واسه خودش، خیلی ساده است و پایه خنده است. یه نگاه بهش کردم و رفتم. فردای اون روز صبح زود میخواستم برم دادگاه. اون روز ماشین نداشتم. وقتی دم در دادگاه پیاده شدم دیدم جلوی کیوسک نگهبانی که معمولا یه سرباز داخل اون پست میداد شلوغه. از فرماندهی انتظامی تا رئیس کلانتری و... همه اونجا بودن. فهمیدم اتفاقی افتاده، نزدیک تر رفتم دیدم تیم آگاهی با بازپرس که از دوستان صمیمی بود همه اطراف کیوسک بودن. گفتم چی شده؟ گفتن یکی از سربازا امروز صبح خودکشی کرده! جا خوردم. همه سربازا رو میشناختم. گفتم کدومشون؟ گفتن همون سربازی که دیروز اومده بود. یادم افتاد به تنها صحنه ای که دیروز اونو تو اطاق حفاظت دیدم. میخواستم برم و از در کیوسک ببینمش که ریس پلیس آگاهی گفت: حاجی بیا از این سمت نگاه کن که مشرف بر داخل کیوسکه! یه  لحظه یادم افتاد به عکس افرادی که با تیر به سر خودکشی میکردن، سرشون کاملا متلاشی میشد، منصرف شدم.سمت در کیوسک رفتم دیدم درست مثل فردی که در حال نماز خوندنه ، به سجده رفته. دلم حسابی گرفت. با بازپرس حال و احوال کردم. خدارو شکر که اون روز بازپرس حضور داشت وگرنه من بعنوان دادرس و جانشین بازپرس باید کار بررسی صحنه را انجام میدادم.هر موقع که سر یه جنازه میرفتم تا دو سه روز نمیتونستم درست غذا بخورم. یکی از دوستام تعریف میکرد که وقتی برا بررسی خودکشی یه سرباز رفته و اون صحنه رو دیده تا سالها نمیتونسته کله پاچه بخوره. مشغول صحبت بودم که ستوان کریمی از داخل کیوسک بلند شد و حال واحوال کرد. کارش رو خوب بلده و دوره دیده است. زمانی که دادسرا بودم هرموقع که کشیک بودم و ایشون هم کشیک اگاهی بود بلا استثناء یه قتل یا خودکشی اتفاق میفتاد وبا هم میرفتیم برای بررسی. نمیدونم نحسی کدوممون اون یکی رو میگرفت هیچ وقت یادم نمیره روزای اول کارم ساعت دو و سه نیمه شب با همین آقا رفتیم برا بررسی صحنه یه قتل، خدارو شکر از دادسرا رها شدم.  بگذریم کلی حالم گرفته شد شروع کردم فاتحه خوندن. بعد از یه ساعت که بررسی تموم شد مشخص شد که ۷ صبح خودکشی کرده بود یه جور بیماری اعصاب و روان داشت حتی پزشک اون رو از حمل سلاح  و پست معاف کرده بود اما.......اما اینکه چرا اونو معاف نکرده بودن یا چرا اون روز مشغول پست دادن با اسلحه بود خدا میدونه و اینکه این وسط کی مقصر بود.... هرچی که بود فقط یه روز بود که اومده بود و تو این یه روز هم یه خاطره خیلی تلخ ازش بجا موند. برای شادی روحش فاتحه بخوانید.خواستم اماری از خودکشی سربازان ایرانی بدست بیارم که متاسفانه از همه جا بود و از کشور خودمون نه. اما تو یه سایت مطلب جالب در خصوص خودکشی با اسلحه گرم بود که برای اطلاع ذکرش کردم:

خودکشی با سلاح گرم از روشهای معمول در کشورهای اروپایی و آمریکای شمالی است؛اما به علت محدودیت دسترسی به‌ اسلحه در ایران این روش درصد پایین‌تری نسبت به حلق‌آویز،خودسوزی و مسمومیت دارد.با این حال به دلیل توسعه قاچاق اسلحه‌ از مناطق شرقی و غربی به داخل کشور و دسترسی پرسنل نظامی و انتظامی به سلاح گرم،به ویژه سربازان وظیفه،توجه به این موضوع‌ ضروری به نظر می‌رسد.

روشها:

اطلاعات مربوط به مرگ و میر ناشی از سلاح گرم،بر اساس فرمهای موارد مشکوک به خودکشی در گروه آمار سازمان پزشکی‌ قانونی کشور تهیه شد.برای جمع‌آوری اطلاعات جهانی از منابع معتبر علمی و بین‌المللی استفاده شد.

یافته‌ها:

در سال 1381 هشت درصد خودکشی‌های منجر به مرگ با اسلحه انجام شده است.نرخ خودکشی با اسلحه 42/0 به ازای هر صد هزار نفر بود که استانهای کرمانشاه،ایلام و لرستان بالاترین نرخ را داشت.حدود چهار پنجم افراد مجرد بودند.سن 7/55 درصد افراد بین 20-16 سال و سن 7/22 درصد افراد بین 25-21 سال بود.بیشترین خودکشی‌ها در اماکن نظامی یا نگهبانی روی داده بود. بیشترین موارد خودکشی با اسلحه در فصل تابستان و کمترین موارد در فصل زمستان به وقوع پیوسته بود.

نتیجه‌گیری:

قاچاق سلاح در مناطق غربی و شرقی کشور و دسترسی آسان‌تر مردم این مناطق به اسلحه باعث افزایش خودکشی با اسلحه در این نواحی شده است.همچنین قسمت عمده خودکشی با سلاح گرم توسط سربازان وظیفه انجام می‌شود که توجه به‌ وضعیت روحی،روانی و مشکلات این قشر از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است.

نشریه: حقوق » پزشکی قانونی » تابستان 1383 - شماره 34

ادامه نوشته

اولین تعلیق

هو القادر زمانیکه بعنوان دادرس شعبه اول دادگاه عمومی تهران بودم بعنوان شعبه ویژه نیز به پرونده های خاصی که مدیر کل ارجاع میکردند با ابلاغهای ویژه ای که از رئیس قوه قضاییه داشتم رسیدگی میکردم . روزی آقای مدیر کل مرا خواستند و گفتند پرونده ای مربوط به موقوفه است و بلحاظ اهمیت موضوع از من خواستند که آنرا رسیدگی کنم . از ایشان وقت خواستم تا پس از دیدن پرونده مراتب را به اطلاع ایشان برسانم.به من اطلاع دادند که پرونده های متعدد مربوطه از مجتمع های قضایی بدستور مدیر کل جمع آوری و تجمیع شده و اکنون حاضر است . پس از مراجعه و یک هفته مطالعه صبح تا بعد از ظهر بیش از پانزده پرونده کارتونی پیش آقای رئیس رفتم و گفتم رسیدگی به این پرونده مشکلاتی دارد اما اگر دستور بفرمائید و حمایت کنید انجام وظیفه خواهم کرد . ایشان گفتند رسیدگی کنید ولی قبل از رای با ایشان مشورت کنم .پس از چهار جلسه رسیدگی با حضور وکلا و نمایندگان حقوقی موقوف له و تعداد زیادی از مردم و وکلای آنان بدلیل اینکه ادعای وقف فاقد دلایل اثباتی آن یعنی اسقراء و شیوع و عمل به وقف بود بایستی رد میشد و این را وکلای موقوفه و نمایندگان حقوقی تا اندازه ای فهمیده بودند . یکروز دفتر به من اطلاع داد که از دفتر دادستان با شما کار دارند !! گوشی را گرفتم . طرف مکالمه مسئول دفتر دادستان انتظامی بود .گفتند آقای دادستان با شما کار دارند . فردا صبح در دفتر ایشان باشم . بخوبی یادم هست که آن شب تا صبح نخوابیدم و اظطراب و استرس زیادی داشتم . صبح اول وقت خود را بدفتر دادستان رساندم و توسط مسئول دفتر به اتاق ایشان راهنمایی شدم . آقای دادستان پشت در اتاق منتظر من بود . با راهنمایی ایشان و رخصت آرام بر اولین صندلی نشستم . ایشان از من خواست نزدیک میز ایشان بنشینم . لذا نزدیکتر رفتم . خداوند ایشان را رحمت کند چون دستشان از دنیا کوتاه است ولی میدانم که حسابشان سخت است . پس از صحبتهای مختلف از اصفهان و مشکلات قضایی ایشان سؤال کردند که پرونده ای از وقف دارم ؟ گفتم بله ولی منجر به صدور حکم نشده ! ایشان گفتند رئیس آن موقوفه از دوستان نزدیک ایشان بوده و از ایشان خواسته اند تا حقوق موقوفه حفظ شود . عرض کردم دلایل اثیات وقف ضعیف است ! در انتهای جلسه مرا کنار میز خود بردند و پرونده ای را به من نشان دادند و گفتند این پرونده مربوط به شماست که برای اعمال ماده ۴۲ آمده !! گفتم حاج آقا میتونم ببینم چیه ؟ با اجازه ایشان محتویات انرا سریع مرور کردم . شکایت مربوط به فردی بود که در زمان ماموریت دو ماهه ام در داران باتهام کلاهبرداری او را به یکسال حبس محکوم کرده بودم . شاکی با پیدا کردن اعلامیه مربوط به مرحوم ابوی و پیدا کردن یک فامیل شبیه شاکی مدعی شده بود که من برای فامیلم رای داده ام !! گفتم آقای دادستان آیا تحقیقی در این مورد نمیشود ؟ ایشان گفتند چرا !! شما نگران نباشید . از ایشان خدا حافظی کردم و پیش مدیر کل رفتم و گفتم من نظرم بر رد دعوی موقوفه است !!ایشان از من خواستند تصمیمی نگیرم . چون کس دیگری هم زیر بار رسیدگی نمیرفت پرونده ها مجددا" به مجتمع های دیگر رفت و رسیدگی نشد .بفاصله کمتر از ده روز قرار تعلیق در دفتر اداره کل به من ابلاغ شد و از کار برکنار شدم . مدت چهاده ماه طول کشید تا ثابت کنم هیچگونه رابطه دوستی و فامیلی در بین نبوده و رای من صحیح بوده . پس از صدور رای برائت مجددا" ابلاغ قضایی گرفتم و حقوق مدت تعلیق را نیز دریافت کردم . اما دوران واقعا" دشواری بود که هر گز از یاد نمیبرم .چه آنکه این تعلیق و آبروریزی برایم ناحق بود که همه را به او که احکم الحاکمین واگذار کردم . داد از روزی که خداوند برای قاضی متهمی قرار وثیقه صادر کند و وثیقه او را نپذیرد !!! ولا یوثق وثاقه احد . خدا یار و نگهدارتان باد . از اطاله کلام معذرت میخواهم .

گزارش خلاف واقع

یا سامع الشکایا   بدلیل فردی که اعدام شده بود و تصور بیگناهی او میرفت و داستان آنرا در آینده بازگو خواهم کرد  تصمیم گرفته بودم در تمام پرونده های مهم و علیرغم مشغله زیاد شخصا در مورد قرارهای همکاران اظهار نظر کنم . پروندهای از یک متهم تبعه خارجی در مورد حمل ۸۵ کیلو تریاک و ۵۰۰ گرم هروئین برای اظهار نظر بنظر رسید . که بازپرس محترم قرار مجرمیت او را باتهام حمل و ورود مواد به کشور صادر کرده بود . پس از مطالعه پرونده و خودداری از تائیدات آنی و فوری که اینروزها مرسوم است متوجه شدم تحقیقات ضابطین و نزد بازپرس با اندکی مغایرت حالت کلیشه ای دارد و با اولین تحقیقات که متهم اتهام را منکر شده مطابقت ندارد .گزارش اولیه دو نفر از مامورین مرزی حکایت از آن داشت که متهم در حال حمل یک گونی بر دوش خود بوده که پس از مشاهده مامورین آنرا رها کرده و فرار میکند . که توسط مامورین دستگیر میشود . چون شخصا هفته ای دو روز از زندان بازدید میکردم و از احوال آنها و شکایات و در خواستهایشان مطلع میشدم . آنروز یکی از کارها ملاقات با این زندانی بود . چون نامش جمعه بود هیچگاه نام او را فراموش نمیکنم . از رئیس زندان خواستم جمعه را پیشم بیاورد . وقتی آمد و مرا دید یک مرتبه پرید و پاهایم را گرفت بصورتیکه رئیس و مامورین فکر کردند قصد سوئی دارد .او را بلند کردم و گفتم حرفت را بزن . گفت بگو یا خدا یا محمد !! آقای دادستان من بیگناهم ! به .............قسم من بیگناهم . من کارگر کشاورزم که در مزرعه سردار ... کشاورزی و چوپانی میکنم . یک بار هم خلاف نکردم .زن و بچه هم دارم . این مواد مال یک ماشین زانتیا بود . کنار جاده گذاشت تا دوستانش بیایند ببرند . مامورین رسیدند و او فرار کرد و اینها مرا گرفتند . بخاطر زن وبچه هایم به من کمک کنید . چون خودم بچه کاسب بودم و با کار بزرگ شده بودم میدانستم که این متهمی که ۶۰ کیلو وزن دارد امکان ندارد گونی ۸۰ کیلوئی را بلند کند !!اینجاست که عرض میکنم {باعرض معذرت}قاضی اگر بی عرضه و خنگ و ساده باشد از مامور و کارشناس و کارمندو هر کسی که میتواند کلاه سر او خواهند گذاشت .لذا روز بعد اول وقت دستور دادم تا آن درجه دار و سربازی که در پرونده گزارش داده بودند به دادسرا بیایند . به سرباز دادسرا هم گفتم اینها از پشت درب تکان نخورند . به او گفته بودم هر چند وقت یکبار نگاهی به مامورین بیندازد و سری تکان بدهد . آنها با روحیه تندی که نسبت به تخلفات داشتم کاملا آشنا بودند . آخر وقت بود به سرباز دادسرا گفتم سرباز را بگو بیاید داخل . وقتی داخل اتاق شد سلام کرد .جوابش را دادم . سرم روی پرونده بود وگاهی سرم را تکان میدادم . یک مرتبه با صدای بلند سکوت سنگین اتاق را شکستم و گفتم برای بیگناه پرونده سازی میکنید !؟مطمئن باش اگر من بخاطر پرونده ای باید به جهنم بروم تو و امثال تو جلو دار خواهید بود ! گفت قربان من کاری نکردم !! گفتم بیا جلو مگر این امضای تو نیست ؟ گفت بله . گفتم میدانی با این امضا سر یک انسان بالای دار میرود ! ؟ گفت بله . گفتم چرا خلاف واقع گزارش کردی ؟‌گفت قربان خلاف نبوده !! داد زدم کار خودت را با یک گناه بزرکتر سخت نکن ! پسر خوب !این متهم لاغر و نحیفی که من دیروز دیدم ۲۰ کیلو مواد را هم نمیتواند جابجا کند چه رسد به ۸۵ کیلو !با شکایتی که دیروز از متهم گرفته بودم از او تحقیق کردم و او اقرار کرد که اصلا در صحنه نبوده و پس از آمدنش سرگروهبان از او خواسته تا این گزارش را امضا کند !! پس از تحقیقات از او خواستم در گوشه دیوار و رو به آن بایستد . سپس استوار را خواستم و از او تحقیق کردم . اول طفره رفت ولی بعدا لب به حقیقت تلخ باز گشود . براساس این تحقیقات متهم در پرونده اصلی آزاد شد و بلاظ نداشتن مجوز ورود از کشور طرد شد و مامورین با قرار قانونی روانه زندان شدند تا مامورین از اهمیت گزارشات خود آگاه شوند . تا در آن منطقه بودم هیچ ماموری جرات دادن گزارش خلاف واقع را به مقامات قضایی بخود نداد . تا خاطری دیگر حق یارتان

نافرمانی !!

هو العزیز ساعت یک بعد از نیمه شب بود . از تحقیقات در یک پرونده حساس به خانه برمیگشتم .چون پرونده مهم بود و حساس تحقیقات آنرا شخصا انجام میدادم . در حین عبور از یکی از خیابانهای شهر بودم ناگهان دو دستگاه خودروی نیروی انتظامی در کنارم ایستادند . از خودرو پیاده شدم .در یکی از خودروها فرمانده منطقه بود و در دیگری مامورین دیگر . فرمانده منطقه که ارادت خاصی بلحاظ ادب و شخصیت به او داشته و دارم احترام گذاشت جلو آمد و گفت قربان در این موقع شب و در این شهر پر از خطر !؟ چرا اطلاع نمیدهید تا مامورین شما را بدرقه کنند ؟گفتم جناب سرهنگ اگر معتقدیم امنیت و آرامش را برای این مردم به ارمغان آورده ایم باید من دادستان بتوانم به تنهایی در نیمه شب به خانه ام بروم تا مردم امنیت را باور کنند . مرا تا خانه بدرقه کردند . از آنها تشکر کردم و به خانه رفتم . خیلی خسته بودم . سریع به رختخواب رفتم چون مجرد بودم از شام هم خبری نبود همچنان که آنروز از ناهار هم .دقایقی نگذشته بود که تلفن زنگ زد . سراسیمه گوشی را برداشتم . نمیتوانید حدس بزنید تماس گیرنده چه کسی بود . آقای مدیر کل با تلفن همراه تماس گرفته بود . آقای دادستان میدانم که تا الان مشغول تحقیق بوده اید و خسته هستید . یک خواهش از شما دارم ! گفتم حاج آقا بفرمائید در خدمتم . گفت میخواستم خواهش کنم از شش نفر متهمی که امشب بازداشت کردید یکی از آنها را با وثیقه یا کفالت آزاد کنید !! گفتم حاج آقا بخدا ممکن نیست من اگر یکی از این متهمین را آزاد کنم حیثیت دستگاه و خودم از بین میرود .این متهمین اعضای یک باند هستند که با جعل اسناد سوخت را از پالایشگاه خارج و به خارج از کشور قاچاق میکردند.خدا میداند این در خواست شما ممکن نیست . حاج آقا با عصبانیت گوشی را گذاشت . چند لحظه ای نگذشت تلفن مجددا زنگ خورد . باز مدیر کل بود این بار با عصبانیت گفت آقای دادستان من به شما میگویم این متهم را آزاد کن من تحت فشارم !! گفتم حاج آقا شما ابلاغ مرا لغو کنید چون من نمیتوانم این کار را انجام دهم .این با ر با عصبانیت بیشتر گوشی را گذاشت . بعد ها فهمیدم این متهم خواهر زاده نماینده وقت مجلس بوده .این حرف گوش نکردن باعث توطئه های بسیاری برایم شد .تنها نفرینی که نا خواسته برایش کردم آن بود که بناحق آبروی مرا لطمه زدی خدا آبرویت را بریزد !! الله اکبر از دل سوخته ای که نفرین کند . ما که خود روسیاه درگاه خدائیم اما چقدر بی آبرویی است که کسی بعد از چهار سال نمایندگی مجلس صلاحیتش رد شود .این است که امیر المومنین ع میفرماید چه بسا گناهانی که میگذرد اما آثار آن باقیست .خدا یار و نگهدارتان

سؤال بی پاسخ

هو العادل  چند روز پیش برای کاری به دیوانعالی کشور رفته بودم . محلی که عالیترین و بالاترین مراجع قضایی کشور نظیر دادستانی کل کشور و دادسرای انتظامی قضات و نظارت و ارزشیابی قضات کشور و دادگاههای انتظامی قضات و محکمه انتظامی قضات و شعب دیوان در این ساختمان قرار دارد و مردم از سراسر کشور با هزاران امید و آرزو رنج و خرج سفر را بر خود میخرند تا برای دادخواهی و تظلم به این مراجع دادخواهی کنند . در حین پایین آمدن از پله ها به طبقه پایین بودم که پیر مردی لنگان لنگان با عصایی زیر بغل و صورتی کاملا سوخته از آفتاب از من پرسید آقا من پایم درد میکند مرا راهنمایی کن . عریضه اش را گرفتم و نگاه کردم .عنوان مرقومه اش به دادستان انتظامی قضات بود .از او پرسیدم از کی شکایت داری ؟ گفت از یک قاضی ظالم که تمام آب و خاک مارا داده به خان و خانزاده . به اسناد ما هم ترتیب اثر نمیدهد . او را کشان کشان بردم طبقه دوم .درب اتاق معاون ارجاع دادسرا و به سرباز گفتم این بنده خدا از شهرستان دور آمده یک نوبتی به او بده . بعد هم از پیر مرد خداحافظی کردم و او را با همه امید هایش تنها گذاشتم .اواخر وقت اداری بود که به دیوان برگشتم .دوباره در همان محل او را دیدم . از او پرسیدم پدر کارت حل شد ؟ ناگهان به گریه افتاد و بلند بلند و هق هق کنان گریه میکرد . او را به کناری بردم و دلداری دادم گفتم چی شد مگر ؟‌گفت  طرفهای ما اینجا هم دست دارند چون آن آقا اصلا شکایت مرا قبول نکرد . هر چه خواهش و التماس کردم اثری نداشت . دائما از مسئولین قضایی انتقاد میکرد . با حالت گریه میگفت مگر رهبر نمیگویند به عدالت رفتار کنید به قانون رفتار کنید  حق مظلوم را بستانید  پس کو عمل ؟‌او را از کاخ دادگستری بیرون بردم و تاکسی در بستی گرفتم تا او را به ترمینال برساند . و نحوه انجام کار را روی کاغذی برای او نوشتم تا از همانجا اقدام کند . بعد که به خانه آمدم و قانون را دیدم بسیار تعجب کردم که چرا دادسرای انتظامی قضات که خود باید در اجرای قانون الگو و نمونه باشد برای جلوگیری از بالا نرفتن آمار مرتکب جرم میشود ؟‌ ماده ۵۹۷ قانون مجازات اسلامی  :‌ هر یک از مقامات قضایی که شکایت و تظلمی مطابق شرایط قانونی نزد آنها برده شود و با وجود اینکه رسیدگی به آنها از وظائف آنان بوده به هر عذر و بهانه اگر چه به عذر سکوت یا اجمال یا تناقض قانوناز قبول شکایت یا رسیدگی به آن امتناع کند یا صدور حکم را برخلاف قانون به تاخیر بیندازد یا برخلاف صریح قانون رفتار کند دفعه اول از شش ماه تا یکسال و در صورت تکرار به انفصال دائم از شغل قضایی محکوم میشود .               راستی کسی هست این سؤال را جواب دهد که دادسرای انتظامی با ارتکاب جرمی با این مجازات سنگین و ایجاد بد بینی در بین مردمی که از سراسر کشور مراجعه میکنند به سوی کدام هدف حرکت میکند ؟ شاید من اشتباه میگویم !!! راهنمایی بفر مائید.

داغ اسلحه

یا غافر الخطایا  دورانی که تصدی دادستانی سهرستان مرزی را داشتم مسئولیت سنگینی برعهده ام بود . اکثرا عادت داشتم زود تر از خواب بیدار شدن سر بازان به دادسرا می آمدم و کارهای عقب افتاده را انجام میدادم . بعضا روز ها میشد از ساعت ۶ صبح تا ۱ بعد از نیمه شب کار میکردم فقط زمانی برای نماز و ناهار و شام مجردی صرف میشد .یکشب ساعت حدود ۲ نیمه شب دادسرا را به قصد خانه ترک کردم و با ماشین به طرف خانه حرکت کردم .یک خیابان راطی کرده بودم که ناگهان دو تا ماشین نیروی انتظامی در دو طرف خودروی من ایستادند . دیدم فرمانده منطقه از یکی از خودروها پیاده شد . من هم پیاده شدم .من شیفته ادب این جناب سرهنگ بوده و هستم . ایشان گفت حاج آقا ترا خدا اینطور در این موقع شب خطرناک است .یک خبری بدهید .به ایشان گفتم جناب سرهنگ من باید بدون محافظ در این ساعت به خانه بروم تا آن عبدالمالک ملعون بفهمد امنیت در این منطقه حکمفرماست . مردم خود محافظ ما هستند . مرا تا خانه همراهی کردند و از آنان تشکر کردم . اما این دغدغه برایم باقی بود که سر بازان دادسرا در نگهبانی کوتاهی میکنند . چون میله های فلزی اطراف ساختمان کوتاه بود بیم خطر هم وجود داشت . لذا یکروز صبح زود قبل از طلوع آفتاب تصمیم گرفتم سری به نگهبانی های داد سرا بزنم . ماین را در گوشه ای از میدان پارک کردم و آهسته به کنار میله ها آمدم . دیدم خبری از نگهبان  نیست .به آرامی و با حتیاط کامل از روی نرده ها به داخل حیاط پریدم . و بی سرو صدا داخل ساختمان شدم . دیدم نگهبان روی صندلی در خواب است و اسلحه هم در کنار دستش قرار دارد . لذا آهسته به کنار او آمدم و اسلحه را از زیر دستش خارج کردم و از ساختمان بیرون آمدم و از نرده ها به بیرون پریدم و با ماشین به طرف خانه حرکت کردم و ساعت ۸ رفتم دادسرا .درب دادسرا شلوغ بود . از سر بازان پرسیدم چه خبره ؟ با ترس و ناراحتی گفتند اسلحه نگهبان را دیشب دزدیده اند !! گفتم مگه میشه پس نگهبان کجا بوده ؟ نگهبان سالمه ؟ گفتند بله سالمه .مسئول حفاظت و معاون منطقه هم آمده بودند اداره . به آنها گفتم چون سرباز سالمه سارق اسلحه آشنا بوده و نگران نباشید . چند روز بعد ماموران انتظامی اسلحه را در یک محلی نزدیک کلانتری یافته بودند .چون اسلحه پیدا شده بود من اجازه مجازات آن سرباز را ندادم و در اواخر خدمت او را خواستم و گفتم یک حلالیت به شما بدهکارم . شاید فهمیده باشی آن اسلحه کار من بود . میخواستم قبل از اینکه فاجعه ای رخ دهد شما را تنبیه کنم . سرباز هم تشکر کرد و گفت حاج آقا همان موقع هم پیش خودم گفتم یا کار خود حاج آقا بوده یا دستور ایشان !! بهر حال تا آخر خدمتم دیگر کوتاهی از سربازان در نگهبانی مشاهده نشد . اللهم اغفر لی الذنوب التی تحبس الدعا

توهین به مامور دولت

یا سامع الشکایا  شاید این دیدگاه به نظر بازپرسان سابق و فعلی دستگاه قضایی کمتر رسیده باشد که بازپرس دادسرای عمومی و انقلاب تهران بعد از دادستان تهران بالاترین مقام اجرائی دستگاه قضایی کشور است که حتی در مواردی اجازه مخالفت با نظر دادستان را هم دارد . که از این قدرت نه تا بحال استفاده شده و نه کسی جرات استفاده از آنرا دارد . قدرت تا به آنجاست که باز پرس دادسرای عمومی و انقلاب تهران  {صرفنظر از تقسیم کاری در حوزه های تهران که نمیتواند ناقض صلاحیت قانونی او باشد } اگر در هر جای کشور مشاهده کرد استاندار یا فرماندار یا نماینده مجلس یا قضات مرتکب جرم مشهودی شدند مثلا به کسی توهین کردند بازپرس مکلف است در صورت مراجعه شاکی به وی در همانجا تشکیل پرونده بدهد و پس از حضور در مرکز به دادستان اطلاع داده و به موضوع رسیدگی نماید و الا مستنکف از انجام وظیفه خواهد بود . در زمانی که ابلاغ بازپرسی دادسرای تهران را داشتم برای مراسم شهدا باتفاق تعدادی از برادران عزیز سپاه به مدرسه عالی شهید مطهری رفتیم . در بازگشت جمعیت زیادی در خیابانهای اطراف تجمع کرده بودند .اداره راهنمایی و رانندگی بلحاظ این موضوع خیابان ضلع جنوبی مدرسه را بسته بود و جلوی آن چند مانع چیده بودند و درجه داری ایستاده بود و مانع عبور خودروها از این مسیر میگردید . مدتی ایستادیم تا دوستان بیایند ناگهان مشاهده کردم خانمی با یک دستگاه پژو با سرعت جلوی مانع ترمز کرد و گفت اینها را بردار .! درجه دار گفت خانم این راه بسته است . خانم با دادن گازی به ماشین به درجه دار گفت مرتیکه احمق من نماینده هستم کار دارم به تو میگم راه را باز کن !! و در حالیکه موانع را بر هم زد راه را باز کرد و رفت . درجه دار که ما را شاهد این بی احترامی دید با نگاه مظلومانه ای گفت مبینید آقا برای چندر غاز که به ما میدهند توهین و فحش هم باید بشنویم . این که تازه نماینده مجلسشه وای بحال مردم عادی !! آهسته آمدم کنارش گفتم سر گروهبان پاکاری برای شکایت ؟ گفت شکایت ؟ اینا اینقدر نفوذ دارند که کسی از آنها نمیتونه شکایت کنه ! کاغذی تهیه کردم و گفتم یک شکایت به من بنویس بنام فلانی بازپرس دادسرای تهران و همین اتفاقی که افتاد را تو ضیح بده . منتها یک قول مردانه بهم بده ! وآ< اینکه هرکس به تو گفت رضایت بده حتی بالاتریت فرمانده ات بگو من باید بروم در شعبه رضایت بدهم . او هم قول داد .شماره ماشین در خاطرم بود که به او دادم . شکایت را از او گرفتم و او را راهنمایی کردم صبح به شعبه بیاید . دراجرای شق ۳ بند ج ماده ۳ ق.ت.د.ع.و.ا.رسیدگی را شروع کرده و مراتب را به اطلاع دادستان محترم رساندم . سرانجام متهمه شناسایی شد و با احضاریه حاضر نشد و دستور جلب او صادر گردید همسر او که یکی از مدیران یکی از وزارتخانه ها بود به شعبه آمد و خواهش کرد ورقه جلب را اقدام نکنیم .با سه روز مهلت موافقت شد . باز ایشان آمد گفت عاجزانه درخواست میکنم همسرم را احضار نکنید هر چقدر جریمه باشد میدهم . بهر حال در روز موعود درجهدار و متهم هر دو در شعبه آمدند . از متهم پرسیدم خانم محترم این مامور چه کرده بود جز انجام وظیفه که شما او را مرتیکه احمق در جلوی آن جمع قرار دادی ؟ او گفت همه توهینها را با خودم بودم الان هم معذرت میخواهم و رضایت ایشان هم حاصل است تقاضا دارم پرونده را مختومه کنید . گفتم این موضوع دیگر مربوط به ماست . جرم شما دو جنبه داشته عمومی و خصوصی . اکنون از جنبه عمومی باید رسیدگی شود . پس از تفهیم اتهام و صدور قرار التزام پرونده به دادگاه جزائی ارسال شد و متهمه به جزای نقدی محکوم شد . تا جائیکه بیاد دارم بدلیل این محکومیت متهم در دوره های بعدی به مجلس راه نیافت . البته آن درجه دار را هم بلحاظ رضایت ندادن از تهرا ن به شهرستان فرستادند

مرگ در چند سانتی متری

یا عالم الخفیات زمانی در مجتمع امام خمینی ره متصدی یکی از شعبات دادگاه عمومی بودم. پرونده ای از پلیس مستقر در ریاست جمهوری به دادگاه ارسال میشود که مربوط به خانمی بود که از یکی از روستاهای استانهای مرزی غرب کشور بدلیل مشکل بیماری به تهران آمده بود و به خیال اینکه الان رئیس جمهور وقت دستور بستری شدن او را در بیمارستان صادر میکند و رایگان عمل جراحی او را نجام میدهند  به ساختمان ریاست جمهوری میرود و دو روزی هم بدون آب و غذای کافی میماند .نهایتا چون پاسخی به ام نمیدهند مجموع شیشه های یک ساختمان را میشکند و سپس با ماموران هم در گیر شده و بلحاظ هیکل بزرگ و قوی تعدادی از آنها را هم کتک زده و گاز گرفته بود . و مامورین هم البته او را مضروب کرده بودند .چنین پرونده ای با این شرایط به مجتمع می آید و به شعبه همسایه ارجاع میشود . همکار محترم هم چون وضعیت پرونده را ملاحظه میفرمایند تنها دو جمله مرقوم میفرمایند :پرونده اعاده متهمه تا فردا تحت نظر و سپس به همراه پرونده اعزام شود . این برگوار فردا راهم مرخصی گرفته و پرونده را که حال بصورت بمبی در آمده به دیگری می اندازند. از بخت بد تا حضور شعبه همسایه رسیدگی به شعبه حقیر واگذار شد . مامور داخل شعبه شد پرونده را روی میز گذاشت و رفت و خانم راهم  که متهم بود به شعبه آورد .منشی شعبه مشغول نوشتن بود و من هم بدلیل نوشتن حتی فرصت دیدن متهم را هم پیدا نکردم . در حالیکه بصورت جزئی پرونده را مرور کرده بودم.زمانی که سرم را بلند کردم یک لحظه دیدم خانمی با خنجر که بالا گرفته جلوی میزم قرار دارد .چون قد خانم بلند بود در جلوی میز فاصله خنجر با سرم فکر میکنم ده تا بست سانتی متر بود .یک لحظه مرگ را جلوی چشمانم دیدم .در همان لحظه از خدا و پیامبر و ائمه اطهار یاری خواستم . فکر میکردم کشته شدن یکطرف و بی آبرویی طرف دیگر .چون هرکس این خبر را بشنود با خود خواهد گفت مگر با این خانم توی این اتاق چه میخواستند بکنند که اینگونه از خود دفاع کرده است ؟ یاالله خودت فرجی برسان !! از بی حرکت بودن خانم در همان حالت کمی بخود آمدم و در چشمان او نگاه کردم و گفتم خانمی کی دیشب بیگناه بزداشت شده شما هستید ؟ کی دستور باز داشت شما راداده ؟ کدام مامور احمقی شمارا کتک زده تا من پدرش را در بیاورم .؟شما خوب کردید شیشه ها را شکستید و مامورها را هم کتک زدید !! الان به این رئیس جمهور دستور میدهم تا شما را در یک بیمارستان خوب بستری کنند !! یک لحظه چشمم به منشی دادگاه افتاد که هیکل درشتی هم داشت . رنگ صورتش مثل دیوار سفید شده بود .در حالیکه با این صحبتها سر خانم را گرم کرده بودم و او کم کم خنجر و دستش را پایین می آورد منشی و سرباز هم که وارد شعبه شده بود از پشت سر ناگهان دست خانم را گرفتند تا خنجر را از دست او خاج کنند ولی خانم اینقدر قوی بود که آنرا تا نزدیک شکم خود آورد و حتی سر آنرا به شکمش بصورت جزئی فرو برد تا اینکه آنرا از دستش خارج ساختند .من که برای لحظاتی بیجان روی صندلی افتادم تا منشی آب به صورتم زد و بحال آمدم .حال دیگر همه داخل شعبه ریخته و از موضوع میپرسیدند . قضیه باین صورت بود که خانم چون از قبل ناراحت بوده و تحت نظر بودن وی نیز مزید بر علت شده بود کینه ای از قاضی بدل گرفته بود .در راه انتقال به مجتمع با پاترول تعدادی شمشیر و خنجر و چاقو در عقب خودرو مشاهده میکند که مامورین روز قبل از متهمین دیگر کشف کرده بودند و یکی از آنها رادر زیر چادر خود مخفی میکند که در راه ورودبه مجتمع هم اورا بازرسی نمیکنند .او هم قصد انتقام داشته. بهر حال مرگ از نیم متری ما فاصله گرفت و دستور دادم تا مامورین او را با اتوبوس به محل سکونتش اعزام دارند .اما هنوز در این فکرم که خدای مهربان چه آبرویی از من روسیاه خرید . الهی رضا برضاک

احساس امنیت

یا احکم الحاکمین آنروز بدلیل سر ماخوردگی پس از تحقیق از دوستان در آن شهر مرزی به مطب یکی از پزشکان معروف رفتم .چند نفری در نوبت بودند . پول ویزیت را به خانم منشی پرداخت کردم ودر نوبت نشستم . یکی از بیماران مرا شناخت و قصد داشت معرفی کند با حرکات صورت به او فهماندم که راضی به این موضوع نیستم . نوبتم رسید . وارد مطب دکتر شدم و راجع به وضعیت خودم توضیح میدادم .آقای دکتر با ملاحظه دفترچه و فامیل حقیر که متوجه سمت من شده بود پرسید شما آقای فلانی هستید دادستان ؟ گفتم بله . گفت پس چرا تنها .محافظی همراهی ؟گفتم نه کسی نیست . گفتم آقای دکتر امنیتی که ما مدعی هستیم اول باید برای خودمان معنا پیدا کند سپس برای مردم . دیدم آقای دکتر در را باز کرد و به خانم گفت از حاج آقا چرا ویزیت گرفتید ! خانم هم گفت من ایشان را نشناختم .گفتم آقای دکتر اگر پول ویزیت را نگیرید من میروم .در این حال آقای دکتر در حالی که خانم را نشان میداد با صدای لرزان گفت تا قبل از اینکه شما بیایید غروب که مطب را تعطیل میکردیم و این خانم را با تاکسی به منزلشان میفرستادم بلاظ ناامنی که عبدالمالک ملعون در منطقه بوجود آورده بود نگران بودم تا این خانم به منزل برسد اما اکنون ساعت ۱۱ شب که ایشان از پیاده رو تا منزل میرود هیچ نگرانی ندارم و مثل همه مردم احساس امنیت و آسایش میکنم .برمن حرام باشد از کسی که این نعمت را برای من و مردم این منطقه آورده پول ویزیت بگیرم .عرض کردم آقای دکتر این نعمتی که میگویید مرهون تلاش و کوشش تمامی مجموعه از سرباز نگهبان گرفته تا کارمندان عزیز و قضات شریف بوده که ثمره آن این نعمت بوده که ماهم خدا را شاکریم . آقای دکتر گفتند خدا شاهد است در هر کجا و پیش هر مسئولی لازم باشد حاضرند این موضوع را شهادت دهند .{اللهم مولای کم من ثناءجمیل لست اهلا له نشرته}

دستور قضایی

یا سلطان با ورودم به آن منطقه به عنوان دادستان چون ظاهرم به سن وسال و تجربه ام نمیخورد بعضا تصور میکردند که یک بچه دادیار را ابلاغ دادستانی داده اند که هر کلاهی برسرش خواهد رفت . در اوایل خدمت در یکی از روز ها در اواخر وقت اداری یکی از دادیاران محترم به من مراجعه کرد وگفت سه روز است هرچه زنگ میزنم و نامه مینویسم به آگاهی تا متهم و پرونده را بیاورند دستور راانجام نمیدهند .!از ایشان خواستم از تلفن من تماس بگیردو دستور خود را مجددا برای رئیس آگاهی تکرار کند و آیفون تلفن را روشن کردم .پس از مطالبه دادیار محترم سرگرد گفت پرونده تکمیل نیست و پس از تکمیل آنرا ارسال میکند . گوشی را گرفتم و با صدای بلند گفتم جناب سرگرد من دادستانم اگر تا پنج دقیقه دیگر خودت به همراه متهم و پرونده پشت در اتاق من نباشی ظرف یکساعت باتهام تمرد از دستور قضایی درجه ای که ثمره بیست سال زندگیت است را برباد میدهم .سرگرد گفت پس میدم یک مامور بیاورد !! مجددا داد زدم فقط خودت ! میخواهم معنا و مفهوم دستور قضایی را بهت آموزش بدم !! نیم ساعتی بعد با متهم پشت در اتاق ایستاد تا اجازه ورود دادم . تا خواست صحبت کند گفتم سرگرد دستور قضایی اگر اشتباه هم هست باید انجام شود .ضابط مجاز به تجزیه و تحلیل دستور قضایی نیست .از امروز و تا زمانی که من هستم کوچکترین تمرد و کوتاهی را با شدت تمام وقانونی برخورد میکنم و تا بالاترین مقامات هم از کار قانونی او حمایت میکنم..ما بیرون دوستیم ولی در محل کار ما دستور میدهیم و شما اجرا میکنید .سرگرد که از قاطعیتم راضی بود احترام گذاشت و خداحافظی کرد .اکنون هنوز با آن سرگرد که سرهنگ شده دوست هستم.خدا نبخشد کسانی را که حرمتها را شکستند و ضابط را در مقابل قاضی قرار دادند که نتیجه آن این است که میبینیم .

گرمی دعا

یا سامع الاصوات  دادستان یکی از شهرهای مرزی استانهای محروم بودم . آنروز پنجشنبه در پایان ساعت اداری کمی احساس خستگی داشتم لذا تصمیم گرفتم برای یک ناهار مجردی و کمی استراحت به خانه بروم و بعد از ظهر زودتر به اداره بازگردم . همیشه سعی میکردم از یک راه به منزل نروم هم از جهت امنیتی خوب بود و هم از جهت اینکه بر جاهای دیگر هم نظارت داشتم . در حین عبور از یکی از خیابانهای فرعی جمعیتی که در آن سرما در صف طولانی ایستاده بودند نظرم را جلب کرد .از گالنهای موجود میشد حدس زد که آنها در صف نفت ایستاده اند . کمی دورتر از صف ماشین را پارک کردم و عازم محل بودم که پسر بچه ای که دو گالن بیست لیتری خالی را با خود حمل میکرد توجهم را جلب کرد . گفتم پسر جان کجا میری ؟ گفت برای نفت میرم . گفتم تو که نمیتونی این دوتا گالن را ببری ؟ گفت تا چند ساعت طول میکشه تا نفت بدند تا آن موقع آقام از سر کار میاد نفتارو میبره . گفتم یکی از گالنهات رو میدی برات بیارم ؟ گفت باشه . با گرفتن یکی از گالنها با آن آقا پسر در ته صف قرار گرفتیم . بعد از چند دقیقه آهسته به اول صف رفتم و پرسیدم چقدر وقته توی صف ایستادید ؟ گفتند حدود دو ساعت . گفتم چرا نفت نمیده ؟ گفتند این آقا هر وقت بخواد شروع میکنه .کنار پیرمردی که از سرما کز کرده بود رفتم و گفتم بابا شما برو بپرس ببین چرا نفت نمیده. پیرمرد با ناامیدی گفت پسرم اگر این را بگیم اصلا امروز نفت نمیده !! این بابا گردن کلفته .بامسئولین هم دست داره !! در گوشش گفتم من دادستانم خدا بزرگه برو جلو ! پیرمرد تکانی خورد و دستار سرش را محکم کرد و در مقابل چشم همگان جلوی درب قرار گرفت تا در را بزند . بعضی به او اعتراض داشتند . اما پیر مرد چندین بار در زد . پسر جوانی در را باز کرد با بی ادبی گفت چیه ؟ پیرمرد گفت بابا هوا سرده مردم منتظرند پس کی نفت میدی ؟ پسر با قلدری گفت بابام خوابه !! نمیتونم صداش کنم و دررا محکم بست .پیر مرد نگاه مظلومانه ای کرد و در صف ایستاد .بانگاهم از او تشکر کردم . با بیسیم تماس گرفتم و دستور اعزام گشت دادم .{مقرر شده بود در هر جای منطقه که باشم و تماس بگیرم به فاصله چند دقیقه باید نیرو حاضر باشد } از بچه های انتظامی خواستم دورتر از صحنه باشند و زمانیکه دستور دادم وارد عمل شوند . چند دقیقه بعد یک مشین آخرین مدل جلوی درب منزل بوق زد .درب را باز کردند وپس از ورود خودرو دوباره بستند . اینبار از یک دانشجوی شهرستانی که در صف بود خواستم درب را بزند و س>ال کند چرا نفت مردم رانمیدهند . این بار آقای چاق و قد بلندی که با ماشین آمده بوددرب را باز کرد گفت مگر حالیتون نیست این پیرمرد خوابه ؟! گردنبند طلای دور گردنش با باز گذاشتن عمدی دکمه ها کاملا نمایش داشت . او هم در رابست . چند لحظه بعد باتفاق رئیس کلانتری پشت درب آمدم و آنچنان با مشت لگد به درب کوفتم که گوئی ساختمان میخواست خراب شود .همان آقای گردن کلفت ناگهان درب را باز کرد که با دیدن مامور در جایش میخ شد . جناب سروان گفت ایشان آقای دادستان هستند و در آخر صف قرار دارند میخواهند بدانند پدرتان کی عشقش میکشه نفت مردم را بدهد ؟ از جلوی درب داخل منزل پیدا بود دو دستگاه ماشین دو دستگاه موتوسیکلت و یک دوچرخه شیک .به اون آقا گفتم تو شغلت چیه ؟گفت بیکارم .گفتم پس اون گردنبند رابابات از پول قاچاق همین نفت مردم برات خریده تا مثل دخترا تو گدنت بندازی و پزش رو بدی ؟ در این حال سراسیمه زنان عامل نفت فروش با تعدادی کلید بیرون آمد و درب شعبه را به همراه همسر و دو فرزند دیگرش باز کرد تا نفت مردم را توزیع کند . گفتم مطمئن باش این آخرین نفتی است که توزیع میکنی !! نیم ساعتی ایستادم تا نفت توزیع شد .آخرین نفر همان پسر بچه بود . از مامورین خواستم او را به همراه نفتش به منزل برسانند . انگشتان دست و پایم از سر ما بی حس شده بود اما تمامی وجودناقابلم محتاج  گرمی دعای مردمی بود که آن نفت خانه هایشان را گرمی بخشیده بود .فردای آنروز با گزارش مامورین و نامه از دادستانی عامل به تعزیرات معرفی و امتیازش باطل شد .

سوگند محلی

یا خیر الحاکمین در یکی از شهرستانهای استان چ و ب مسئول دادگاه حقوقی ۲ مستقل بودم . بعد از مدتی متوجه شدم دو فامیل از یک روستا در ماه دو تا سه پرونده بر علیع یکدیگر تشکیل میدهند بعد با گروهی از جمعیت هم به دادگاه می آیند .تازه بعضی از اوقات جلوی درب دادگاه هم با یکدیگر نزاع میکردند و پرونده ای هم باین صورت تشکیل میشد . با تحقیق و ریشه یابی متوجه شدم اختلاف این دو طائفه و بهانه نزاعهای آنان اسطبلی مخروبه است که در بین ساختمانهای دو خانواده قرار گرفته لذا بزرگ هر دو طایفه را خواستم و به آنان گفتم من میخواهم به این اختلافات پایان دهم . از آنان خواستم تا در روز و ساعت معین در محل ملک باشند و قرار قانونی صادر کردم و به آنان ابلاغ کردم .به دو نفر از خبرگان محلی هم موضوع اجرای قرار را گفتم و از آنان خواستم روز موعود در محل اجرای قرار حاضر باشند . روز موعود در محل اجرای قرار حاضر شدیم از نیروهای انتظامی محل هم خواسته بودم نظم را برقرار کنند .جمعیتی از دو طرف هم در محل حاضر بودند .بعد از نماز صبح از خدا خواسته بودم تا مرا در پایان دادن به اختلاف این دو طایفه کمک کند .اگر چه کارمندان و محلیها خیلی باین موضوع امیدوار نبودند . بهر حال با گذاشتن نردبانی باتفاق دو نفر خبره محلی به بالای اسطبل رفتیم .با برسیهای کامل و دیدن سر تیر ها جملگی باین نتیجه رسیدیم که این محل متعلق به کدام طرف میباشد . لذا پایین آمده و موضوع را برای طرفین توضیح دادم . و گفتم تصمیمی که در اینجا گرفته شود احدی حق مخالفت ندارد و با متخلفین از قانون بشدت برخورد خواهد شد . بزرگی که حق با او بود گفت آیا این آقا حاضر است قسم بخورد و ما این موضوع را برای همیشه تمام کنیم ؟ خطاب به طرف مقابل گفتم حاجی شما حاضرید سوگند یاد کنید ؟ ایشان گفت بله حاضرم . از مامورینحاضر خواستم قران بیاورند .طرف متقاضی سوگند گفت نه !قسم به قران نه! قران بازیچه نیست ! آنطور که من میگویم قسم بخورد !! به طرف مقابل گفتم شما حاضری اینگونه که او میگوید قسم بخوری ؟ او گفت بله حاضرم . باتفاق رفتیم درب آن اتاقک مورد اختلاف که درب هم نداشت .متقاضی قسم مقداری از خاک و کاه را از روی زمین برداشت و پشت گردن خود نهاد و گفت ایشان همین کار را بکند و بگوید این خاک گور من باشد اگر دروغ بگویم واین اسطبل مال من است !! طرف مقابل نیز قسمتی از همان خاک و کاه را برداشت و پشت گرنش ریخت و گفت این خاک گور من باشد اگر دروغ بگویم . باین ترتیب موارد را صورتجلسه کردیم و به امضای حاضرین رسانده و محل را ترک کردیم . تا در آ< منطقه بودم حتی برای یکبار هم برسر این محل اختلاف نبود . بعدهابا خود فکر میکردم چگونه این پیرمرد بدون سواد فرمان خدا را گوش کرده { و لا تجعلوا الله عرضه لایمانکم }در حالیکه روزانه چقدر در محاکم ما و در بین مردم سوگند دروغ به خدا و پیامبر اسلام ص بسته میشود . خداوند بزرگان هر قوم و فامیل را برای آنان بسلامت بدارد .

صبحانه دانشجویی

یا خیر الرازقین  دوران دانشجویی برای کسانی که در اوائل دهه ۶۰ در خوابگاه ولی عصر روزگار میگذراندند از جهت اقتصادی بسیار سخت بود . بویژه برای متاهلان . چه آنکه وضعیت بهداشتی ساختمان نیز بسیار افتضاح بود . و اعتراضات هم هیچاثری نداشت . تعدادی از دانشجویان و دوستان را میشناختم که شاید یک هفته یا ده روز نمیتوانستند به حمام بروند فقط سه چهار روز یکبار تنها با صابون کوپنی سر و صورت خود را میشستند .بعضی مسائل هم مزید بر علت میشد . مثلا یکی از دانشجویان که در وضو گرفتن وسواس زیادی داشت پدر همه را در آورده بود . هر وقت جمعیت زیادی جلوی دستشویی یا آشپز خانه یرای وضو بودند مشخص بود که اون بنده خدا در حال شستن ظرف یا گرفتن وضو یا قضای حاجت است .حتی دوستان دو قطعه عکس از زمان خروج امام از عراق در مرز کویت که ایشان در حال وضو گرفتن بودند و یک آفتابه که آب کمی داشت در کنار ایشان بود  برای تذکر به این بنده خدا تهیه کرده و جلوی محل ظرفشویی و وضو خانه چسباندند که باز هم افاقه نکرد . یک روز صبح همراه دوستان داخل اتاق بودیم و برای صبحانه دانشجویی آماده میشدیم {صبحانه شامل یک تکه نان با یک چند مثقالی پنیر و چایی آب زردی معروف که نانها هم مربوط به یکی دو روز قبل بود مگر اینکه بودجه فراهم شده و یک شیر مرد یکساعت یا دو ساعت میرفت توی صف نان } زمانی که دور هم نشستیم و یکی از دوستان {که الان چند میلیارد تومان سرمایه دارد و مارا هم نمیشناسد } سفره را باز کرد .ناگهان تعداد زیادی سوسک از داخل سفره بیرون ریختند و به هر طرف فرار میکردند . که یکی از دوستان دستش را روی زمین زد و به شوخی گفت بابا نترسید به خدا ما بدبختا دانشجوییم !! ما بیگناهیم !! آروم باشید .من که خارج از خوابگاه ساکن بودم از این صحنه تعجب کردم و عقب نشستم . دوستان گفتند این اتفاق بسیاری از روز ها پیش میاد . لذا آنروز خبری از صبحانه نبود و به همان  چایی آب زردی کفایت شد تا ناهار ظهر در دانشکده . خدا یارتان

شام شب

یا الله ــشام شب ــ اوقات برگزاری امتحانات دانشکده بود .تهدادی از دوستان صمیمی که در یک اتاق  در  ساختمان میدان ولی عصر جمع بودند مرا دعوت کردند تا با هم دروس را مباحثه کنیم . {مرحوم حاج آقای ما برای من آپارتمانی اجاره کرده بود و یک دستگاه ژیان هم خریده بود و من بیرون از خوابگاه بودم } آنروز چند ساعتی مطالعه کردیم تا موقع شام شد . {شام و ناهار خوابگاه را از دانشکده می اوردند } خبر خوش و آبرو مندی که دوستان به مهمان خودشان دادند این بود که شام امشب خوراک مرغ است . خوراک مرغ در خوابگاه عبارت بود از یک جوجه شبیه مرغ به همراه چند لیتر آب قرمز رنگ که غذای شش نفر را تشکیل میداد . کوچکترین اعتراض دانشجویان با این صحبت مسئولین مواجه میشد که رزمندگان نان خشک هم ندارند و شما مرغ میخورید !! یکی از دوستان بسرعت قابلمه مربوطه را برداشت و به طبقه پایین رفت تا سهمیه را دریافت کند و در حقیقت از میهمان خود پذیرایی کنند . پس از گذشت نیم ساعت دوستمان با قابلمه خالی و ناراحتی تمام برگشت و گفت سر غذا دعوا شد و به ما چیزی نرسید . یکی از دوستان دیگر برای جلو گیری از شرمندگی گفت من میروم و مقداری سوسیس و کالباس میگیرم  و آن دیگری گفت بابا الان مغازه ها بسته اند . در این حین وبین فکری به خاطرم رسید چون حاج آقا ماهیانه را فرستاده بود و همراهم بود . از اتاق بیرون رفتم و لحظه ای بعد برگشتم . بحالت تعظیم گفتم قضات عالیرتبه آینده مژده بدهم که امشب مهمان این کار آموز حقیر هستید !! من میخواستم در منزل شما را میهمان کنم ولی اینگونه قسمت شد . از آنان خواستم همگی لباس بپوشند و همراهم بیایند . باتفاق رفتیم به رستورانی بالاتر از میدان ولی عصر داخل کوچه . وارد رستوران شدیم . از دوستان خواهش کردم تعارف نکنند و هر چه دوست دارند سفارش دهند . خوب میدانستم که بسیاری از دانشجویان مدتهاست یا شام نمیخوردند یا شام سیری نخورده بودند . آن شب با شام سیری که همگی خوردیم از مباحثه و مطالعه شبانه باز ماندیم  .تا خاطری دیگر در پناه خدا باشید

یا امام رضا

یا اول الاولین **یا امام رضا ** زمانی تصدی یکی از دادگاههای عمومی در یکی از شهرستانهای تهران را برعهده داشتم .پرونده های زیادی در شعبه اعم از کیفری و حقوقی تلنبار شده بود .مراجعه کننده ها شنیده بودند که قاضی جدید آمده همه مراجعه میکردند و در خواست تسریع داشتند .روزی تعدادی ارباب رجوع که جملگی داغدار بودند به شعبه مراجعه کردند .کارمندان دفتری که از حضور مکرر آنها کلافه شده بودند قصد داشتند مانع ملاقات شوند .با خواست من به شعبه آمدند تا در مورد ظلمی که به آنان شده و پرونده ای که مدتها معطل مانده صحبت کنند .پرونده مربوط به تصادف قطار با خودروهای مستقر در ریل بود که در پیچ خم قرارهای کارشناسی و دفاعیات نمایندگان حقوقی راهور و رجا مدتها اطاله شده و نتیجه برای مجروحین و اولیاء دم و خسارت دیدگان نداشت .پس از استماع اظهارات آنان به آنها قول دادم در حد توانم و بضاعتم در جهت تسریع اقدام کنم تا آ»ها با رضایتمندی شعبه را ترک کردند . پرونده را به خانه بردم و حدود یک هفته تمامی محتویات آنرا بدقت مطالعه کردم .برای دو نوبت به محل وقوع حادثه رفتم و از نزدیک محل را مشاهده کردم .و با تصاویر موجود در پرونده مقایسه کردم .شدت تصادف و برخورد لوکوموتیو با اولین خودرو که یک تریلی بود آنچنان بده که کله تریلر حدود صد تا صد و پنجاه متر به جلو پرتاب شده بود .نکته مبهم در این تصادف این بود که وقتی در محل وقوع تصادف می ایستادی تا حدود ۲ کیلو متر مانده به محل تصادف راننده لوکوموتیو وجود خودرو ها را روی ریل مشاهده میکرده و فرصت کافی برای کشیدن ترمز داشته اما چرا آثار تصادف نشان میدهد که او اصلا ترمز را نکشیده !!!گزارش مامورین حاکی از آن بود که بلحاظ قرمز بودن چراغ راهنمایی خودروها روی ریل قطار می ایستند و اولین خود رو یک دستگاه تریلر بوده که اولین وسیله بوده و کاملا عرض ریل را می پوشاند .زمانیکه قطار از دور ظاهر میشود سوزن بان اقدام به پایین آوردن مانع میکند اما بدلیل اینکه تریلر روی خط بوده موفق به این کار نمیشود زیرا میله مانع به اتاق تریلر گیر میکند . بدلیل طولانی بودن چراغ قرمز راهنمایی ماشینهای دیگر برای جلو زدن وبصورت خلاف در کنار یکدیگر می ایستند و منتظر سبز شدن چراغ میشوند در حالیکه بعلت فاصله بسیار کم خودروها با یکدیگر امکان باز کردن درب خود رو ها وجود نداشته .در زمانی مردم متوجه قطار میشوند و صدای سوت آنرا مشنوند که دیگر دیر شده بوده و تنها تعدادی از مردان و جوانان موفق میشوند از پنجره خودروها خارج شوند .این حادثه تعدادی کشته و مجروح و خسارات زیادی بوجود آورده بود .تصمیم نهایی من باز سازی صحنه بود که در بسیاری از موارد در پرونده های کیفری واقعا راهگشای قاضی است .قرار را صادر کردم .با حضور نمایندگان ادارات مقصر و مامورین انتظامی .بدوا از سوزن بان که پیر مردی بود خواستم دقیقا راجع به حادثه از اول توضیح دهد .او گفت پس از اطلاع از حرکت قطار از تهران آماده شدم تا راه را ببندم .اما این کار بدلیل وجود ماشینها در روی ریل در کنار هم ممکن نشد . گفتم مگر تلفن نداشتی که با ایستگاه تماس بگیری تا به راننده اطلاع بدهند .او گفت تلفن ما از این هندلیها بود که آنهم خراب بود !!! لذا نتوانستم خبر بدهم و تنها کاری که کردم برای متوقف کردن قطار پرچم قرمز رنگی را که داشتم برداشتم و به طرف قطار دویدم . از او خواستم همان کار را انجام دهد .او پانصد متر دویده بود و حتی بالای دیواره بتونی کنار ریل رفته و شدیدا پرچم را تکان میداده اما ظاهرا خبری از راننده قطار نبوده .زمانی راننده خودروها و مردم را میبیند و سوت قطار را به صدا در می آورد که دیگر دیر شده بود . در تحقیق از راننده قطار و کمک او دفاع قابل قبولی نداشتند .من که نفمیدم آنها کجا بودند زیرا اگر در جای خود بودند این فاجعه رخ نمیداد. در پایان اجرای قرار راننده را کنار کشیدم و امکان بازداشت او را تذکر دادم .در تنهایی به او گفتم کاری به پرونده ندارم اما خدا وکیلی شما کجا بودید ؟او خنده ای کرد وگفت حاجی شما از این تلفن هندلی خراب همه چیز را می فهمی . این قطارها بعضیشون مال هفتاد سال پیشه !!ما از تهران که راه می افتیم تو مشهد میگیم یا امام رضا و ترمز میکنیم !! از مشهد هم که راه میافتیم میگیم یا عبد العظیم حسنی تا قطار در تهران بایستد !!! بحمد الله این تحقیقات مبنایی شد تا دیه مقتولین و مجروحین و خسارت زیاندیدگان تامین شود .تا خاطری دیگر در امان خدا باشید .از اطاله عذر میخواهم.

شاهدان دروغین

یاشاهد ویا ناظر **شاهدان کاذب **دوستان گرامی از باز سازی صحنه در پرونده ها غافل نشوید !! پرونده ای مربوط به کلاهبرداری با صدور کیفر خواست از سوی دادیار اظهار نظر به دادگاه ارسال شده بود . عمده دلیل پرداخت وجه کلاهبرداری به مبلغ سی میلیون تومان  شهادت شهود بود . اتهامات متهم جعل عنوان هم بود . در جلسه دادگاه متهم تعدادی از شهود را جرح میکند و دادگاه برای بررسی مجدد پرونده را به دادسرا می فرستد .در بازدید از زندان و ملاقات با زندانیان که بصورت هفتگی و شخصا توسط اینجانب انجام میشد  متهم پرونده عاجزانه درخواست کرد که شخصا به پرونده او رسیدگی کنم چون در این مورد خود را بیگناه میدانست !این قول را به او دادم علیرغم اینکه مرسوم نیست دادستان به ایرادات و تکمیل پرونده اقدام کند . برای روز واحدی شاکی و شهود و متهم را حاضر کردم و پرونده را قبلا دقیق مطالعه کرده بودم .ابتدا شاکی وارد اتاق شد . از مدیر دفتر داد سرا خواستم تا صورت تحقیقات را تحریر کند .از او پرسیدم فرض کن این اتاق همان اتاقی است که نشسته بودید و پول را آوردند و شما به متهم دادید ! دقیقا توضیح بده که شما کجا نشسته بودی و متهم کجا ؟ پول را چه کسی آورد ؟ داخل چه بود ؟اسکناس بود یا چک ؟ چه کسی پولها راشمرد ؟ بعدا چه کسانی آمدند ؟ کجا نشستند ؟ بعدا اول چه کسی خارج شد ؟ و سوالاتی در این مورد . بدن ارتباط شاکی با شهود و با یکدیگر حدود سه ساعت تحقیق از شاکی و شهود بطول انجامید .سپس پرونده را بلحاظ احراز کذب بودن شهادت شهود با عدول از این قسمت کیفرخواست به دادگاه فرستادم و خود برای از آن در دادگاه حاضر شدم .متهم برای اتهام جعل عنوان محکوم شد و برای اتهام کلاهبرداری تبرئه گردید .شاکی از اینجانب شکایت انتظامی مطرح کرد ولی از آ» نیز تبرئه شدم .خدا را شکر کردم که بخاطر کمی توجه بیگناهی یک نفر ثابت گردید .الهی وفقنا لما تحب

هو الحی اولین ابلاغ قضایی که برای حقیر صادر گردید بعنوان دادیار آزمایشی دادسرای عمومی شهرکرد بود . ورقه ابلاغ با آیه ای از قران کریم و سپس بخشی از وصیتنامه حضرت امام ره مزین بود . چند روز بعد وقتی ابلاغ را بدقت ملاحظه میکردم در آیه صدر ابلاغ نکته ای توجهم را جلب کرد .در قسمت {فاحکم بافتحه کاف}بنظرم رسید اعراب آن ایراد دارد لذا به قران مراجعه کردم تا اینکه مشخص شد صحیح آن {فاحکم با ضمه کاف } بوده که با اعراب اشتباه نوشته و چاپ شده بود لذا به مدیر کل کارگزینی قوه قضائیه مراجعه کردم و موضوع را گفتم .ایشان گفت امکان ندارد ولی پس از دقت قبول کرد و متوجه اشتباه شد و بسیار ناراحت شد .پس از آن ابلاغهای قضائی اصلاح گردید .بعدها شنیدم مرحوم آقای مروی در جلسه ای گفته بودند این قاضی که باین موضوع دقت داشته و توجه کرده باید تشویق شود . شما عزیزان از اکنون باید کلیه مطالب و نوشته ها را با دقت و تیز بینی مطالعه و مشاهده فرمائید .توفیق شما عزیزان در این امر خطیر آرزوی ماست .خدا یاورتان

دام شیطان

هوالغفور * دام شیطان* در مدتیکه در یکی از شهرستانهای تهران مشغول خدمت شدم با خود عهد کردم که زیاد کار نکنم چون چوب زیاد کار کردن را قبلا خورده بودم . روزی رئیس دادگستری که نحوه کار حقیر را تحقیق کرده بود مرا خواست و پس از یکسری آیات و روایات مرا به خون شهدا قسم داد که اگر میتوانم پرونده ها را به نتیجه برسانم این کار را انجام دهم . کار به جایی رسید که در یک روز در سه شعبه دادگاه عمومی به پرونده های مختلف حقوقی کیفری و خانواده رسیدگی میکردم .حتی در یک زمان رسیدگی به دو پرونده قتل عمد بعهده این حقیر بود که خاطره آنرا بعدا ذکر میکنم .کم کم مجموعه دادگستری از نحوه کار م مطلع شده و این باعث عزت و احترام و علاقه به برقراری ارتباط ایجاد کرده بود .یکی از مدیران دفاتر که از وضعیت مالی خوبی هم برخوردار بود در ایجاد این رابطه تلاش میکرد که خیلی به این رابطه مابل نبودم .بارها دعوت او را به گاوداریش رد میکردم .تا اینکه آنروز به هر صورتی بود تا ظهر موافقت مرا برای بازدید از باغ و گاودای کوچکش جلب کرد . بعد از تعطیلی اداره ابتدا به رستورانی رفتیم و ناهار را خوردیم و عازم محل شدیم . حدود یک ساعت بعد به محل رسیدیم و وارد باغ شدیم .مدتی مشغول تماشای گاوداری شدم تا چایی آماده شد .پس از صرف چایی از اتاق بیرون آمدم و برای مدتی مشغول تماشا شدم .بعد از نیم ساعتی به طرف اتاق برگشتم .بوی خاصی به مشامم رسید . نزدیکتر آمدم . درست بود بوی شدید تریاک می آمد .یه جورایی دست و پای خود ره گم کرده بودم .آیا توطئه ای برایم چیده بودند ؟ تصور کردم اگر الان مامورین حفاظت داخل باغ شوند و این وضعیت را ببینند چگونه بیگناهی خود را ثابت کنم ؟ جلوی درب رفتم و درب را باز کردم . فکر کنید چه دیدم ؟ آری آقا پشت منقل و وافور بدست در کمال بی خیالی مشغول حال بودند !! مدتی به او خیره شدم و فریاد زدم مرتیکه ملعون معتاد برای همین مرا میخواستی باغ بیاری ؟ منقل را بلند کردم و از اتاق به بیرون حیاط انداختم . از او خواستم هر چه زودتر مرا به یک تاکسی تلفنی برساند .در راه برگشت به اداره دائما شکر گزار خدا بودم که آبرویم را حفظ کرده بود اگر چه لایق نبودم .از فردای آنروز تا زمانیکه در آن شهرستان خدمت میکردم آن کارمند جرات روبرو شدن با مرا نداشت .خدایا مرا آن ده که آن به .تا خاطری دیگر بدرود

لبخند یتیم

بنام خدا .لبخند یتیم .زمانیکه ابلاغ دادستانی یکی از شهرستانهای محروم مرزی را گرفتم باخود عهد کرده بودم هر عصر جمعه بصرت ناشناس در گلزلر شهدا حاضر شوم و با شهیدان مظلوم آن دیار عهد کنم که در تمامی لحظات و تا آخرین قدرت در دفاع از مظلومین و ستمدیدگان و مبارزه با اشرار و قاچاقچیان و متجاوزان به حقوق مردم وبیت المال درکنار مردم باشم .در همان زمان از یکی از آقایان شنیدم که فرد خیری اقدام به تاسیس دار الایتامی نموده و تعدادی از بچه های یتیم از سراسر استان و شیعه و سنی را در آن محل نگهداری میکند لذا پس از تحقیق و یافتن محل تقریبا طبق برنامه منظمی هر پنجشنبه با خرید مایحتاج و اجناس مورد نیاز در حدود 40 تا 50 تومان ازحقوق خودم سری به بچه ها میزدم و مدتی را با آنها بودم .یکی از این بچه ها از جهت شباهتی که به یکی از منسوبین داشت وغرور خاصی هم داشت بیشتر مورد توجه من بود .یکی از روزها وقتی ماشین را درب دارالایتام نگه داشتم و زنگ زدم مثل همیشه همه بچه ها و کارمندان بطرف صندوق میدویدند تا وسایل را به داخل ببرند . آنروز هر چه چشم انداختم یار محمد هشت ساله را ندیدم .از بچه ها و کارمندان پرسیدم گفتند او از دیروز ناراحته .و میگه دلم هوای قبر پدر و مادرم را کرده .چون قبر پدر و مادرش هم در ایرانشهره کسی نمیتونه او را ببره .رفتم داخل وارد اتاق شدم دیدم یارمحمد در حال گریه کردنه .در حالیکه سرش را بین زانوهاش گذاشته . صحنه خاصی بود .اشک توی چشمان خودم هم حلقه زد .خودم رو جمع کردم وگفتم ببین مگه مرد هم گریه میکنه ؟پاشو آقا. یار محمد صورت خیس شده از اشکش رو بالا آورد و گفت حاجی من میخوام برم سر قبر آقا ننم.رفتم جلو اشکهاش رو پاک کردم گفتم پاشو پسر تا صحبت کنیم .توی این فکر بودم که خدایا کمکی کن تا این گریه را برطرف کنم .ناگهان چیزی به خاطرم رسید .گفتم اگر کریه نکردی تو و بقیه بچه هارا به یک جای خوب میفرستم .گفت کجا کجا ؟به او گفتم برو صورتت رو بشور و به بقیه بچه ها هم بگو . یارمحمد کوچولو دوید طرف حیاط و من فکرم را عملی کردم .با بیسیم تماس گرفتم وگفتم سریع دو دستگاه از بنز های نیروی انتظامی رو بفرستند به نشانی دارالایتام .به فاصله چند دقیقه بچه های انتظامی آمدند .به آنها گفتم این بچه هارا سوار کنید و با چراغ روشن توی شهر چند دقیقه ای بگردانید .بچه ها توی سوار شدن با هم مسابقه گذاشتند و همگی سوار شدند .حدود چند دقیقه ای طول کشید .بچه های انتظامی هم براشون سنگ تمام گذاشته بودند.وقتی برگشتند همه پیاده شدند و تشکر کردند .آخر از همه یار محمدجلو آمد وگفت حاجی دستت دردنکنه .ممنون .سپس با لبخندی دستم را فشرد و رفت .لبخندی از یار محمد را که با حلقه ای از اشک در چشمانم قرین گشته بود تا آخر عمر فراموش نمیکنم و خدای را شاکرم.تاخاطری دیگر حق یارتان

یا ابصر الناظرین ... نماز واقعی .

 زمانی که تصدی یکی از شعبات مجتمع امام خمینی ره را داشتم در ظهر یکی از روزهای ماه مبارک رمضان مانند هر روز صدای اذان بلند شد .ازپشت میز خارج شدم و آستینها را بالا زدم و به منشی گفتم من میروم برای نماز . از اتاق شعبه بیرون آمدم و در راهرو وارد شدم که ناگهان صدایی از پشت سر گفت کجا ؟ برگشتم دیدم آقایی ایستاده درب شعبه . با غرور مسخره ای که اینروزها گریبانگیر بعضی قضات است گفتم مگه نمی بینی دارم میرم نماز ! سرم را برگرداندم که بروم آقا گفت حق نداری بری نماز ! باید کار مرا انجام بدی ! برگشتم و گفتم تو نمیتونی برای من تعیین تکلیف کنی و به راهم ادامه دادم .چند قدم نرفته بودم که آقا گفت ببین من اگه رفتم و فردا بیام و یه ماشین بمن زد خونم گردن توست !این کلام او مانند پتکی بر مغزم فرود آمد . { کاش دلامون رو آنقدر سیاه نکرده باشیم که هیچ سخن حقی برایش اثر نداشته باشد } یه لحظه فکر کردم خدایا این چه حرفی بود این آقا زد ! برگشتم بطرف اتاق شعبه و آستینها را پایین زدم و وارد شعبه شدم و به آقا گفتم بفرمایید . منشی گفت حاجی نماز خوندی ؟ گفتم الان میخوام نماز واقعی بخونم ! کار آقا را انجام دادم . بسیار تشکر و عذر خواهی کرد .گفتم من باید از شما تشکر کنم ! آقا از شعبه خارج شد و درسی را که به من داده بود تا آخر خدمتم فراموش نکردم . زیرا کسی سراغ ندارد که ارباب رجوعی داشته باشم و برای نماز و دعا با همه ارزش و اهمیتی که برای آنها قائل بوده و هستم  اتاقم را ترک کنم حتی اعلام گزارش هم نتوانست مرا از تصمیمم باز دارد. زیرا انجام کار مردم در ساعات خدمتی عبادتی واجب است ولی نماز اول وقت عملی است مستحب .

الهی هب لی معالی الاخلاق و اعصمنی من الفخر. خدایا به همه ما توفیق خدمت واقعی و بی ریا و صادقانه به مردم را عنایت بفرما .آمین! ... تاخاطری دیگر بدرود .

گلی به روی دانشکده!!

...و من وقتی که همراه با هم دوره ای هایم

در گرمای بهاری..(و نه تابستانی!)

داخل کانکس های ساختمان ملک، آب پز و یا بخار پز میشوم..

با صدای بلند فریاد میزنم:

بازم گلی به روی تو علوم قضاییییییییییییییییییییییییییییییییی!!!!


آن سه زن

یه روز معمولی مثل همه روزا بود. رفتم  که به همکارم  سری بزنم دیدم جلوی شعبه ایشون خیلی شلوغه منصرف شدم و برگشتم. داخل سالن سه تا خانم نشسته بودن که توجه همه رو به خودشون جلب میکرد. آخه شهر محل کار من یه شهر کوچیک با مردمی تقریبآ سنتیه و اونا هم که مانتوئی و  بد حجاب بودن کاملا تو چشم بودن. اومدم داخل شعبه و مشغول کار شدم یه ساعتی گذشت که سرباز یه پرونده ای رو اورد به من داد و گفت دادستان ارجاع داده طرفاش هم بیرون هستن. گفتم بگو بیان تو. اومدن  داخل دیدم همون سه نفر هستن. نشستن رو صندلی گفتم مشکلتون چیه؟ یکی که یه کم حجاب بهتری داشت گفت یه نفر به اسم سبز علی   برا من سند گذاشته تا ازاد بشم حالا اومده بودیم تا باهاش اجاره سند روحساب کنیم ولی دیشب ما رو گروگان گرفته که تا پولشو ندیم ولمون نکنه. گفتم مگه چکار کردی گفت قتل. گفتم عمد؟ با خونسردی جواب داد بله. خودمو یه کم جمع و جور کردم وپرسیدم کیو کشتی گفت پدرم رو. اب دهنمو قورت دادم  و البته وانمود کردم که یه چیز عادیه و سرمو بالا پائین کردم. یه نگاهی به پرونده انداختم دیدم تقریبا هیچ مدرکی جز اظهارات خودشون نیست گفتم خب اظهارات ایشون رو بعنوان شاکی میگیرم و اون دو نفر دیگه هم میشن شاهدش. برا شروع به رسیدگی و احضار متهم بد نیست. یکیشون خیلی راحت رو صندلی لم داده بود و کم مونده بود که کف شعبه ولو شه و تقریبا  روسریش شبیه شال گردن بود تا چیز دیگه ای و نیشش تا بناگوش باز بود و دائم به در و دیوار نگاه میکرد و میخندید. بهش تذکر دادم که مرتب تر و با حجاب تر بشینه. یکی دیگه بدون اینکه ایشون متوجه بشه انگشتشو دور گوشش چرخوند  به این معنی که این خانم کم داره. گفتم چی؟ راحت گفت که ایشون دیوونه است این حرفو که زد خانم مثلا دیونه بهش برخورد  و گفت دیوونه خودتی، بازم نیشش طوری باز شد که  یقین کردم که کم داره. تو دلم گفتم این که یکی از شاهدام  دود شد ولی باز گفتم خب این یکی که هست. رو کردم به وسطی گفتم خب شما تعریف کنید چه اطلاعاتی دارید؟ یه خورده خودشو وجمع و جور کرد و گفت: ما سه نفر مجردیم و با هم تو یه خونه زندگی میکنیم وقتی دوستم مرتکب قتل شده بود براش از آقای سبزعلی سند کرایه کردیم حالا اومدیم کرایه سند رو بدیم که.... و ایشون هم مثل شاکی ماجرا رو تعریف کرد.وقتی گفت ما سه نفر مجردیم و با هم زندگی میکنیم تصورات ناجوری از اونا تو ذهنم شکل گرفت به خودم گفتم ناسلامتی تو قاضی هستی  اینقدر زود قضاوت نکن! قیافه این آخری یه جوری بود صحبت کردنش ، نشستنش و کلآ حرکاتش یه جوری بود نمیتونستم با طناب این یکی هم برم تو چاه ! اما چاره ای نبود بخصوص که گزارش پلیس 110 هم وجود داشت. اظهاراتشون رو گرفتم ولی همچنان کلی سوال تو ذهنم بود. موقع بیرون رفتن میخاستم یه سوال از بزرگشون بپرسم که خودش به سمتم اومد و گفت: ممکنه این سبزعلی بیاد و یه سری حرفا بزنه و بگه من کلاهبردارم برا همین خواستم که همین اول خودم موضوع رو بگم که سوء تفاهم نشه. حقیقتش من دو جنسیتی هستم و جنسیت غالبم مرده و خیلی وقتا با تیپ پسرونه میگردم و کسی هم متوجه نمیشه. روزی هم که سبز علی اومد برا دوستم سند بذاره من خودم رو شوهر ایشون معرفی کردم و حتی در دادگاه حاضر شدم و یه سری امور ایشون رو به عنوان شوهرش انجام دادم و به سبزعلی هم متعهد شدم هر موقع زنم رو دادگاه خواست من خودم اون رو حاضر کنم و بابت همین موضوع کلی چک و سفته از من گرفت. تو دلم به خودم گفتم اینم از این یکی شاهدت و البته هزار و یک فکر ناجور دیگه در مورد اونا به ذهنم خطور کرد. باز کنجکاویم گل کرد و گفتم تو که جنسیت غالبت مرده چطور با دو تا خانم نامحرم یه جا زندگی میکنی؟ نکنه تعدد زوجات رو انتخاب کردی؟  گفت نه حاج آقا ما مثل خواهر میمونیم و از روی ناچاری اونا رو آوردم پیش خودم چون خانواده هاشون بیرونشون کردن.  باز تو دل خودم گفتم  چه شود تعدد زوجاتی که یکیش دیوونه است و اون یکی قاتل. خداحفظی کردند و رفتند چند لحظه  به فکر فرو رفتم یه دفعه به خودم نهیب زدم که اگه تو بودی چکار میکردی؟یه دختر قاتل، یه دختر دیوونه، و یه دختر دو جنسیتی!!! اینا واقعآ تو جامعه ما چه جایگاهی دارن؟ چقدر تو جامعه ما از این دست افراد حمایت میشه؟ تو همین شعبه تو، که اینا پناهندش شدن و شکایت خودشون رو اینجا آوردن ، وقتی وضعیتشون رو فهمیدی  چقدر به حرفشون توجه کردی؟  سرمو انداختم پائین و بازم به فکر فرو رفتم دستورات پرونده رو دادم. اونا از شعبه رفتن ولی ذهن من هنوز درگیر بود .پرونده های دیگه رو هم رسیدگی کردم ولی ذهنم از فکرائی که اولش در مورد اون خانمها کرده بودم پاک نمیشد، دیدم خودمم مثل خیلی از مردم یه طرفه به قاضی رفته بودم،  پشیمون بودم. هرچند که بعدها سبز علی اومد  و دفاعیات خودش رو مطرح کرد دیدم قضیه اینطور هم که اینا میگن نبوده به قول معروف یه کم پیاز داغشو زیاد کرده بودن و پرونده هم در نهایت منع تعقیب خورد.

از یلدا چه خبر؟؟!!

سلام

نمی دونم شب یلدا برای هرکس چه اتفاقی افتاده اما شنیدن یلدای دیشب ما هم خالی از لطف نیست...

دیروز از صب که پاشدیم از اون روزا بود... چهار ساعت فقه و دوساعت آ.د. ک خودش داستانی داره شنیدنی...

واسه ساعت 9اتوبوس بلیط رزرو داشتیم... منم که برای اولین بار بود میخواستم تنهایی اتوبوس سوار بشم از خود صبح استرس داشتم... و طبق معمول همیشگی که باید کارام رو دیقه نود انجام بدم وسایلمون رو جمع نکرده بودیم... از کلاس بدو بدو اومدیم خوابگاه کلی جزوه ی کپی زده ی قر و قاطی رو باید از هم جدا می کردیم که کدوم مال کیه و چمدون می بستیم... دوستمم که طبق معمول پای اینترنت بود و قصد بلند شدن نداشت... آخه این خوابگاه جدیدی که اومدیم یعنی همون خوابگاه پرنیا که غضنفر هم نیست تنها مزیتش وایرلسشه... ما هم که علوم قضایی و ندید پدید!!!! خلاصه از خود صبح تا آخر شب پای لپ تاب و وصل به اینترنت... تا خود ساعت 7 که می خواستیم راه بیفتیم پای اینترنت بود... بدو بدو وسایلمون رو برداشتیم و یه دربست گرفتیم به سمت ترمینال غرب... نگو یاروهه اشتباه شنید و رفت سمت جنوب اونم تو این ترافیک وحشتناکه شب یلدا... نزدیکای ترمینال که رسید تازه فهمید که اشتباهی شنیده و باید میرفته سمت غرب... حالا ساعت چند بود نزدیکای هشت شب... دیگه واقعا داشت اشکم در میومد... آخه اگه از اتوبوس جا میموندم دیگه تا جمعه شب نه پرواز بود نه قطار نه حتی همین اتوبوس که داشتم از استرس تنها سوار شدنش می مردم...

ساعت هشت و نیم که بود تازه رسیدیم بهبودی... وای مگه این ترافیک میذاره آدم به کاراش برسه... قفل قفل بود... حتی خط ویژه ها هم پر بود از اتوبوسای تندرو... مرمی که کیف و چمدون به دست از ماشینا پیاده می شدن و به سمت ترمینال می دویدن دیدنی بودن... از این طرف اشکم داشت ئر میومد از اون طرف هم داشتم از خنده منفجر میشدم... آخه دوست اصفهانیمون کلی گفته بود بمونیم و ما هم گفته بودیم نع حتما باید امشب برم... حالا اگه جا میموندم روی برگشت به خوابگاه رو هم نداشتم... حاضر بودم توی ترمینال بمونم تا خود جمعه شب ولی برنگردم خوابگاه... خلاصه زنگ زدیم به اون یارو تو ترمینال و گفتیم که تو ترافیک موندیم و اتوبوس رو نگه داره... گفت تا نه و ربع بیشتر نمی تونه نگه داره... حالا ما تازه تو اون ترافیک ساعت نه و ربع رسیده بودیم استاد معین... یعنی رسیدنمون یه چیز محال بود... تنها خوشحالیم این بود که دوستم کلی مرام گذاشت گفت اگه تو نرسیدی منم نمیرم و برمی گردم خوابگاه... حالا منم هی گیر دادم که نه تو برو من تنها برمیگردم ولی تو دلم داشتم فک می کردم اگه اون بره گریه کردن من حتمیه!!

خلاصه با هزار مکافات تازه یه ربع به ده رسیدیم ترمینال... راننده آژانسیه هم نامردی نکرد و بیست و پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپنجججججججججججججج هزارتومن ازمون پول گرفت... یعنی فقط می خواستم کله ش رو بکنم... بدو بدو بدو رفتم سمت تعاونی با اینکه می دونستم اتوبوس رفته ولی در اوج ناباوری یارو اتوبوس رو بخاطرم نگه داشته بود... از خوشحالی دلم میخواست فقط جیغ بکشم...

سوار که شدم انقه دویده بودم نفسم بالا نمیومد... فقط زنگ زدم به دوست اصفهانیم که خوشحال از نرسیدن من بود و گفتم... چشت درآد بلندترین شب سال رو توی اتوبوس می گذرونم... با بچه ها تو خوابگاه خوش بگذره!!!

بیدار موندن توی اتوبوس تا خود صبح اونم بلندترین شب سال همون یه دیقه اضافه رو به یکسال تبدیل میکرد...!!!

دیشب یکی از بهترین شبای یلدا بود...

یلداتون مبارک!!

بازدید از زندان

امروز 20 آذر 1390 بازدید از زندان داشتیم یعنی کل قضات شهرستان بصورت دسته جمعی میرویم خدمت زندانیان محترم. سنت حسنه ای که از زمان آیت الله شاهرودی به جا مونده، در فضائی بدون دست بند و پرونده البته همچنان ما این طرف میزیم و آنها آنطرف میز.انها میگویند و ما سرمان را تکان میدهیم و ما میگوئیم وآنها گوش میدهند، اما فضا فضای جالبیست نه ما با آن تحکم برخورد میکنیم و نه آنها با آن ترس و لرز در مقابل ما مینشینند. هر چند لحظه یکبار صدای خنده قاضی یا زندانی بلند میشود چیزی که به ندرت در شعبه قضائی اتفاق میفتد. نکته دیگراینکه به یکباره خلاصه ای از چند ماه قضاوت جلوی چشم شما ظاهر میشود هر کدام از این متهمان عصاره یک پرونده است.

وقتی به چهره آنها نگاه میکنم یک سوال در ذهنم خطور میکند و یک ترس بر جانم حاکم میشود. به راستی انها در مورد ما چه فکری میکنند؟ خدای من، نکند حتی برای لحظه ای این فرد مستحق این حبس نباشد!

بسم الله الرحمن الرحیم
سلامی به سرخی خون شهدا و به حرارت آفتاب عصر عاشورا
گمان می کردم آسمان دانشگاه رنگ دیگری دارد و اگر وارد دانشگاه بشوم دیگر غم ها و درد ها دور مرا خطی قرمز می کشند و جرئت نمی کنند حتی نزدیک من شوند.اکنون که این مرحله را پشت سر گذاشته ام خوب می فهمم دانشگاه جایی است که تازه خطرات شروع می شود و اگر سربلند از آن بیرون بیایی ، خطرات زندگی ات خاطرات تو می شوند.زندگی شاید همین باشد ، خاطرات و خطرات.
من از فروردین ماه 1390 با این وبسایت آشنا شدم و کمابیش به این وسیله از دانشگاه علوم قضایی و خدمات اداری اطلاعاتی کسب کردم.مدیریت محترم سایت هم که از ابتدا الطاف خودشون رو در حق بنده مبذول داشتند و شمارشون رو هم در اختیار من قرار دادند تا هر سوالی داشتم ازشون بپرسم.هر چند که توفیق نشد چندان از محضرشون بهره مند بشم اما جا داره به رسم ادب از ایشون و دیگر دوستان تشکر بکنم.هم اکنون هم به حکم وظیفه وهم به جهت عمل به تعهداتم ،  به عنوان نماینده ی دوره ی 30 همکاری خودم رو با این مکان مجازی ، با توکل به خدا و به نام خالق هستی آغاز می کنم.امیدوارم که بتونم مفید واقع بشم.البته قبلا خدمت آقا مصطفی عرض کردم که به جهت برخی ملاحظات شخصی و تنگی وقتم کم تر می تونم در خدمت دوستان باشم.اما به مقدار وسعم در انجام وظیفه حاضر هستم.
برای این که مطلب خالی از لطافت و ظرافت نباشه چند تا خاطره از اوایل دانشجوییم براتون می نویسم.امیدوارم که مورد پسند واقع بشه.
--------------------------------------------------------------------
1.روز اول که تو خوابگاهمون مستقر شدیم دنبال قبله می گشتیم که نماز بخونیم.یکی از بچه ها رو فرستادیم پایین که سمت قبله رو بپرسه.هم اتاقیمون در حالی که می خندید اومد بالا.پرسیدیم چی شد؟گفت: یه پیرمردی پایین بود ازش پرسیدم حاج آقا قبله کدوم وره؟گفت بخونید به سمت بانک صادرات به نیت سه هزار میلیارد!شک هم نکنید ، صد در صد مقبوله!(حالا این که پیرمرده کی بوده و تو خوابگاه چه می کرده؟!...خب علوم قضاییه دیگه!)
2.تو جشن ازدواج دانشجویی نشسته بودیم پیش بچه ها که یه کلیپ از رهبری(مد ظله العالی) پخش شد.جایی که آقا دعا کردند برای این که همه ی مجردا متاهل بشن بچه ها یه آمینی گفتند که سقف نزدیک بود بیاد پایین.بقیه ی دعاها رو نصف سالن آروم آمین می گفت و نصف دیگه ش نمی گفت!(یکی نیست یه فکری به حال این بیچاره ها بکنه!)
3.یه کتاب خوبو که دنبالش بودم بعد مدت ها تو انقلاب پیدا کردم.یه جمله نوشته بود که جالب بود.جمله ش این بود.
"جاده هایی را که استدلال های عقلی دور می زنند مثال ها میان بر می کنند!"
(کاش بعضی اساتید به این نکته واقف بودند و به جای پیچوندن بحث تو حوزه های نظری دو سه تا مثال عملی و کاربردی می زدند در هر مبحثی)
4.توی سلف داشتیم غذا می خوردیم.استثنائا دو هفته ای می شد که غذا ها خوب شده بود.یکی از بچه ها برگشت گفت:آخه این چه وضعشه.دو بار در هفته هم مگه جوجه می دن آخه؟!!!یکی از بچه های بیست و هفتی برگشت و گفت:بابا این یه زمانی آرزوی ما بود که فقط تو رویاهامون می دیدیمش!(حالا این که چطوری جرئت به انتقاد کردن داشت رو بذارید به حساب کله شقیه دوره ی 30)

--------------------------------------------------------------------

این خاطره ها صرفا جهت شوخی بود.از این که وقت پرارزشتونو پای این مطلب گذاشتید ممنونم.

شاد قالیپ سلامت یاشیاسوز.

ایستاده بر دار 2

 

داشتم  میگفتم  حسابی وضعیت موجود منو مشکوک کرده بود. کنار جنازه تعدادی ابنبات  و تعدادی سیخ جهت استعمال  مواد مخدر و چند لول کاغذ  بود. ظاهرآ پاتوق مصرف مواد بود. از اولین نفراتی که به صحنه رسیده بودند  پرس و جو کردم اما چیزی دستگیرم نشد. تا شعاع چند متری را به دنبال سرنخی میگشتیم اما اگه چیزی هم بود تو اون تاریکی محال بود که پیدا بشه. اگر مسئله خودکشی صرف بود مشکلی پیش نمی آمد اما باید همه ملاحظات را میکردیم. تو خاطره قبلی( قاتل 5 هزارتوانی) پسری که فکر میکردیم داخل اب غرق شده چطور بعدآ قاتلش پیدا شد. جهت اطمینان، تمام ته سیگارها و لول های کاغذی را جمع کردیم و آبمیوه های  مورد استفاده را جهت بهره برداری بعدی جمع اوری کردیم. در اینگونه موارد گوشی های تلفن همرا بسیار کمک میکند گاها گوشی تلفن همراه بعلت زرنگی قاتل یا طمع اولین افراد حاضر در صحنه مفقود میشه، خدارا شکر 2 تا گوشی متوفی تو جیبش بود. به هر زحمتی بود عکس و فیلم لازم از متوفی، طول طناب، فاصله گره ها، نوع گره و نحوه حلق اویزی تهیه کردیم. جسد رو برای بازرسی دقیقتر به بیمارستان انتقال دادیم. اونجا از محتوای جیبها تا بررسی بدنی وی اقدامات لازم با حضور پزشک انجام شد. تشخیص اولیه پزشک مرگ به علت خفگی بود. مامور برسی صحنه جرم میگفت به عات پلاستیکی بودن طناب امکان کش امدن طناب وجود دارد و از طرفی پزشک هم میگفت بر اثر ضربه ای که متوفی به علت پریدن از ارتفاع جهت خودکشی به گردن وی وارد میشود باعث شکستگی گردن و به مرور کش آمدن آن میشود. با این صحبتها قضیه به سمت خودکشی میرفت اما باز هم دلم آرام نمیگرفت تحقیق بیشتری کردیم متوجه شدیم طنابی که با آن حلق اویزی شده متعلق به خودروی باربری پدر متوفی میباشد.. احتمال خودکشی بیشتر شد. سراغ گوشی های تلفن همراه متوفی رفتیم.همون شب دستور استخراج تماسها و پیامکهای هر دو گوشی رو دادم. روی هر دو گوشی پیامکهای زیادی بود از جمله توسط یک نفر که دائم حادثه ای را به صورت مبهم به متوفی یاداوری میکرد، از جمله در یکی از پیامکها آمده بود که: در به در دنبالت میگردن اگه پیدات کنن به حسابت میرسن. معلوم بود طرف کاری کرده بود که حالا دنبال انتقام شخصی از او میگردن. داشتم حدس میزدم که حتما طرف مقابل بلائی بر سرش اورده که آخرین پیامک ارسالی تا حدودی همه چیز را برای من مشخص کرد پیامکی با این محتوا که مخاطبش هم پدرش بود: .. پدر در کودکی از روی شوق دست پسر گیرد. به امیدی که در پیری پسر دست پدر گیرد . مصیبت آن زمان باشد  پسر قبل از پدر میرد. که تابوت پسر را پدر بر دوش گیرد. از پدرش پرس و جو کردیم فهمیدیم همان روز با هم درگیری لفظی پیدا کردن تقریبآ برایم اطمینان حاصل شده بود که طرف خودکشی کرده است بخصوص که پدرش میگفت که پسرم گفته که خودشو میکشه  ولی من اعتنائی نکردم. حدود ساعت 2 نیمه شب دستورات تکمیلی را دادم و به همرا پرسنل برگشتیم در حالی که تمام مسیر به صورت گریان ان پدر فکر میکردم که در غم از دست دادن تنها پسری گریه میکرد که خداوند پس از چند دختر به او عطا کرده بود.

ایستاده بر دار

 

یکی از شبهای بهاری بود و همه چیز اماده ساعاتی مطالعه دلچسب. مدتها بود که نه اینگونه اشتیاقی به مطالعه پیدا کرده بودم ونه وقت ان را ، از همه مهمتر هم اینکه کشیک هم نبودم.  کتابها را برداشتم و به سمت میز مطالعه رفتم ، یه دفعه گوشی تلفنم زنگ زد، دیدم یکی از همکاراست. سلام حاجی چطوری خوبی. یه زحمت برات داشتم، منم گفتم امر بفرمایید. گفت من کشیکم کاری برام پیش اومده نیستم میشه زحمتشو بکشی، منم فکر کردم حتمآ یه دستور کتبی میخان  گفتم طوری نیست امر بفرمائید. گفت یه مرگ مشکوک تو روستای.....گزارش دادن  زحمتشو بکش. گفتم چشم و قطع کردم.از یه طرف به کتابهای دستم نگاه میکردم از یه طرف به  روستائی که اونوقت شب باید میرفتم فکر میکردم. تو همین فکرا بودم که ماشین مامورین تشخیص هویت زنگ در رو به صدا در اوردن. چاره ای نبود فوری لباس پوشیدم و راه افتادیم. از قضا با همین مامورینی که امشب کشیک بودند روزهای اول خدمتم برای یه مرگ مشکوک به همین روستا رفته بودم اونم 2 نصف شب البته با این تفاوت  که اون شب من کشیک بودم ولی امشب.....حتی فکرش هم ازارم میداد. نزدیک ساعت 10 شب بود که به کلانتری آن محل رسیدیم یه نفر از مامورین رو همراه ما کردند تا راهنمائیمان کند حادثه در اطراف روستا اتفاق افتاده بود چند کیلومتر که بیرون رفتیم خودروهای کلانتری وبرخی خودروی شخصی نیز در محل حاضر بودند حدود 100 نفر از اهالی روستا هم خودشونو به محل رسونده بودند.گفتن یه نفر خودشو حلق اویز کرده اما هرچه نگاه میکردم چیزی نمیدیم گفتم پس کو این جنازه؟ یکی از مامورین با دست به طرف فردی که سر پا ایستاده بود اشاره کرد. با تعجب دیدم یه نفر بصورت سر پا ایستاده و پاهای او بر روی زمین و از درخت حلق اویز شده است تعجب کردم که چطور چنین چیزی ممکنه! فضا خیلی تاریک بود قربون امکانات برم برای روشن کردن محل از نور موبایل ، آتش و نور ماشینی که چن ده متر آنسوتر ایستاده بود استفاده کریم وقتی یاد یعضی فیلمهای جنائی خارجی و امکانات موجود در صحنه جرم میفتادم از خودم خجالت میکشیدم و به خودم میگفتم خب اونا فیلم بوده. با نور گوشی به صورت اون بنده خدا انداختم قیافش اشنا بود اسمشو که پرسیدم دیدم از متهمهای چن وقت قبلم بود. یه دفعه صدائی شنیدم که مرا به اسم صدا میزد. اقای ....تو رو خدا جنازه بچمو بیار پائین. نگاه کردم دیدم بین جمعیت پدر اون مرحوم هم حضور داشت ودائم ناله میکرد و پسرشو صدا میکرد. ولی خب من باید کارمو انجام میدادم. اینکه دقیقا پاهای متوفی رو زمین بود خیلی منو مشکوک کرده بود همینطور کنار جنازه دو تا اب میوه وجود داشت که یکی تا ته استفاده شده بود ویکی نیمه مصرف بود( برا اینکه حوصله شما سر نره بقیشو هفته بعد خدمتتون تعریف میکنم)

اولین قاتل زنجیره ای

علی اصغر بروجردی معروف به اصغر قاتل (زاده ۱۲۷۲، مرگ ۱۳۱۳) اولین قاتل زنجیره‌ای ایران به حساب می‌آید. قربانیان وی را اکثراً کودکان تشکیل می‌دادند که او در اغلب موارد به آنها تجاوز می‌کرده‌است. طی مدتی که در عراق زندگی می‌کرده ۲۵ کودک را به قتل رسانده و پس از مدت‌ها زندان و پس از آخرین قتل در عراق به ایران می‌گریزد و در ایران هم مرتکب ۸ قتل می‌شود. وی در تاریخ ششم خرداد ۱۳۱۳ در تهران محاکمه و در ششم تیرماه همان سال به دار آویخته شد. اصغر قاتل، عامل قتل بیش از ۳۳ پسر خردسال و نوجوان به عنوان اولین قاتل زنجیره‌ای ایران شناخته شده است؛ جنایات وحشیانه وی تنها به داخل کشور محدود نشد و تا کشورهای مرزی نیز پیش رفت. 

ادامه نوشته

خاطرات سربازی

 

سلام

یکی از دوران تلخ و شیرین هر پسری که شترش دم در اونجا میخوابه سربازیه و پر از خاطرات عجیبه ، ولی چه حیف که خانمها از این خان گسترده بی بهره اند باور نمی کنید دو خاطره زیررو بخونید در ضمن عکس زیر هم مربوط به دوران سربازی بچه های گل دانشکده است که ردیف پایین همه علوم قضایی اند .

1-ساعت 9 هر شب خاموشی میزدند(در پادگانها از ساعت 9 شب خاموشی زده میشود و رفت و آمدها نیز ممنوع است). معمولا قبل از خاموشی افسر ارشد میامد و ضمن بازدید از خوابگاه در حالی که همه به حالت نظامی کنار تخت خود ایستاده بودند فریاد میزد بشمار سه همه روی تختاشون.داخل پرانتز اینو بگم که تختها دو طبقه و یه کمد هم کنارش بود. ما دو تا افسر ارشد داشتیم که یکی فوق العاده وحشتناک بود و اون یکی بی جون و با مزه. هرچه سعی میکرد جدی باشه و بچه ها ازش بترسن نمیشد. یه شب افسر ریزه میزه برای خاموشی همه را کنار تخت به صف کرد و...

 

 

 

ادامه نوشته

اولین پیشنهاد شیرینی

سلام

امروز میخام ماجرای اولین پیشنهاد شیرینی که به من شد را برایتان تعریف کنم.

من حاجی اجرای احکام یکی از شهرستانها هستم( از کلمه ق ا ض ی استفاده نکردم که حساسیت ایجاد نشه). یه روز سارقی را که 4 ماه حبس قطعی داشت گرفته بودند و برای اجرای حکم آوردند. نامه زندانشو نوشتم. یک ساعت بعد دیدم پیرزنی دم در ایستاده بود و دل دل میکرد که وارد اتاق شود. بالاخره وقتی اتاق خالی شد وارد شد. عصائی به دست داشت که سر آن طلائی و به شکل یک اردک بود و با چشمانش طوری نگاه میکرد که حرف نزده خنده ات میگرفت و کم کم 200 کیلو وزن داشت.

جلو آمد و نشست و گفت من مادر فلانی هستم که فرستادیش زندان و شروع کردبه صحبت از بی گناهی پسرش و چرا اینکه بقیه افراد گرفته نشدن و فقط پسر منو گرفتین. این جور مواقع آدم میمونه چی بگه. از یه طرف  مخاطب آدمیه که از قانون چیزی نمیدونه و هر چی براش توضیح بدی متوجه نمیشه و از طرف دیگه  نمیتونی به تندی صحبت کنی. هر چی آرومتر صحبت کنی سماجت اون بیشتر میشه.

هر چی توضیح دادم فایده نکرد. آخر سر گفتم خانم برو، هیچ کاری نمیشه کرد. یه لحظه دیدم دستشو گرفت جلو دهنش که مثلآ هیچکی متوجه نشه و آروم گفت: زیر میزی هم میدم. همیشه میگفتم اگر کسی به من پیشنهاد شیرینی بده ، چه برخوردی با او خواهم کرد و پیش خودم میگفتم با زیرکی اونو گرفتار میکنم.

آن لحظه انگار بزرگترین توهین را به من کرده بودند یک لحظه داغ کردم اما  وقتی به  آن چشمها و لبخندش و آن عصای سر اردکی و هیکلش نگاه کردم بی اختیار خنده ام گرفت و آنچنان زدم زیر خنده که خود اون پیرزن هم خنده اش گرفت. گفتم مگر نمیدانی این کار جرم است و شروع کردم به نصیحت کردن اون. در این موقع یکی از کارمندان هم وارد شد اما پیرزن از رو نرفت و باز هم دستش را گرفت جلو دهانش وآرام گفت : دویست هزار تومان هم میدم. دیدم دست بردار نیست گفتم یه کم سر به سرش بذارم.

گفتم دویست تومان کمه. گفت دیگه آخرش سیصد. و منو کارمند بازهم زدیم زیر خنده. گفتم نه کمه . گفت باور کن دیگه بیشتر از پانصد هزارتومان ندارم. این در حالی بود که نیشش تا بنا گوش باز و روی عصای خود لم داده بود و با آن چشمها به من خیره شده بود. گفتم من که قبول ندارم بیا ببرمت پیش حاجی کل شاید ایشان قبول کرد.

با هم رفتیم اونجا، جلو رفت و گفت پسرم رو گرفتن آزادش کنید پانصد هزار تومان هم زیر میزی میدم. حاجی کل انگار برق گرفته بودش و به آن پیرزن خیره شده بود، مونده بود چی بگه. یه لحظه مثل بمب خنده ترکید. هر چی نصیحتش کرد فایده نکرد ناچار با سرباز دم در برقه اش کرد. آن روز کلی خندیدم و برایم به یک خاطره تبدیل شد.