بنام خدا .لبخند یتیم .زمانیکه ابلاغ دادستانی یکی از شهرستانهای محروم مرزی را گرفتم باخود عهد کرده بودم هر عصر جمعه بصرت ناشناس در گلزلر شهدا حاضر شوم و با شهیدان مظلوم آن دیار عهد کنم که در تمامی لحظات و تا آخرین قدرت در دفاع از مظلومین و ستمدیدگان و مبارزه با اشرار و قاچاقچیان و متجاوزان به حقوق مردم وبیت المال درکنار مردم باشم .در همان زمان از یکی از آقایان شنیدم که فرد خیری اقدام به تاسیس دار الایتامی نموده و تعدادی از بچه های یتیم از سراسر استان و شیعه و سنی را در آن محل نگهداری میکند لذا پس از تحقیق و یافتن محل تقریبا طبق برنامه منظمی هر پنجشنبه با خرید مایحتاج و اجناس مورد نیاز در حدود 40 تا 50 تومان ازحقوق خودم سری به بچه ها میزدم و مدتی را با آنها بودم .یکی از این بچه ها از جهت شباهتی که به یکی از منسوبین داشت وغرور خاصی هم داشت بیشتر مورد توجه من بود .یکی از روزها وقتی ماشین را درب دارالایتام نگه داشتم و زنگ زدم مثل همیشه همه بچه ها و کارمندان بطرف صندوق میدویدند تا وسایل را به داخل ببرند . آنروز هر چه چشم انداختم یار محمد هشت ساله را ندیدم .از بچه ها و کارمندان پرسیدم گفتند او از دیروز ناراحته .و میگه دلم هوای قبر پدر و مادرم را کرده .چون قبر پدر و مادرش هم در ایرانشهره کسی نمیتونه او را ببره .رفتم داخل وارد اتاق شدم دیدم یارمحمد در حال گریه کردنه .در حالیکه سرش را بین زانوهاش گذاشته . صحنه خاصی بود .اشک توی چشمان خودم هم حلقه زد .خودم رو جمع کردم وگفتم ببین مگه مرد هم گریه میکنه ؟پاشو آقا. یار محمد صورت خیس شده از اشکش رو بالا آورد و گفت حاجی من میخوام برم سر قبر آقا ننم.رفتم جلو اشکهاش رو پاک کردم گفتم پاشو پسر تا صحبت کنیم .توی این فکر بودم که خدایا کمکی کن تا این گریه را برطرف کنم .ناگهان چیزی به خاطرم رسید .گفتم اگر کریه نکردی تو و بقیه بچه هارا به یک جای خوب میفرستم .گفت کجا کجا ؟به او گفتم برو صورتت رو بشور و به بقیه بچه ها هم بگو . یارمحمد کوچولو دوید طرف حیاط و من فکرم را عملی کردم .با بیسیم تماس گرفتم وگفتم سریع دو دستگاه از بنز های نیروی انتظامی رو بفرستند به نشانی دارالایتام .به فاصله چند دقیقه بچه های انتظامی آمدند .به آنها گفتم این بچه هارا سوار کنید و با چراغ روشن توی شهر چند دقیقه ای بگردانید .بچه ها توی سوار شدن با هم مسابقه گذاشتند و همگی سوار شدند .حدود چند دقیقه ای طول کشید .بچه های انتظامی هم براشون سنگ تمام گذاشته بودند.وقتی برگشتند همه پیاده شدند و تشکر کردند .آخر از همه یار محمدجلو آمد وگفت حاجی دستت دردنکنه .ممنون .سپس با لبخندی دستم را فشرد و رفت .لبخندی از یار محمد را که با حلقه ای از اشک در چشمانم قرین گشته بود تا آخر عمر فراموش نمیکنم و خدای را شاکرم.تاخاطری دیگر حق یارتان