سوگند محلی
یا خیر الحاکمین در یکی از شهرستانهای استان چ و ب مسئول دادگاه حقوقی ۲ مستقل بودم . بعد از مدتی متوجه شدم دو فامیل از یک روستا در ماه دو تا سه پرونده بر علیع یکدیگر تشکیل میدهند بعد با گروهی از جمعیت هم به دادگاه می آیند .تازه بعضی از اوقات جلوی درب دادگاه هم با یکدیگر نزاع میکردند و پرونده ای هم باین صورت تشکیل میشد . با تحقیق و ریشه یابی متوجه شدم اختلاف این دو طائفه و بهانه نزاعهای آنان اسطبلی مخروبه است که در بین ساختمانهای دو خانواده قرار گرفته لذا بزرگ هر دو طایفه را خواستم و به آنان گفتم من میخواهم به این اختلافات پایان دهم . از آنان خواستم تا در روز و ساعت معین در محل ملک باشند و قرار قانونی صادر کردم و به آنان ابلاغ کردم .به دو نفر از خبرگان محلی هم موضوع اجرای قرار را گفتم و از آنان خواستم روز موعود در محل اجرای قرار حاضر باشند . روز موعود در محل اجرای قرار حاضر شدیم از نیروهای انتظامی محل هم خواسته بودم نظم را برقرار کنند .جمعیتی از دو طرف هم در محل حاضر بودند .بعد از نماز صبح از خدا خواسته بودم تا مرا در پایان دادن به اختلاف این دو طایفه کمک کند .اگر چه کارمندان و محلیها خیلی باین موضوع امیدوار نبودند . بهر حال با گذاشتن نردبانی باتفاق دو نفر خبره محلی به بالای اسطبل رفتیم .با برسیهای کامل و دیدن سر تیر ها جملگی باین نتیجه رسیدیم که این محل متعلق به کدام طرف میباشد . لذا پایین آمده و موضوع را برای طرفین توضیح دادم . و گفتم تصمیمی که در اینجا گرفته شود احدی حق مخالفت ندارد و با متخلفین از قانون بشدت برخورد خواهد شد . بزرگی که حق با او بود گفت آیا این آقا حاضر است قسم بخورد و ما این موضوع را برای همیشه تمام کنیم ؟ خطاب به طرف مقابل گفتم حاجی شما حاضرید سوگند یاد کنید ؟ ایشان گفت بله حاضرم . از مامورینحاضر خواستم قران بیاورند .طرف متقاضی سوگند گفت نه !قسم به قران نه! قران بازیچه نیست ! آنطور که من میگویم قسم بخورد !! به طرف مقابل گفتم شما حاضری اینگونه که او میگوید قسم بخوری ؟ او گفت بله حاضرم . باتفاق رفتیم درب آن اتاقک مورد اختلاف که درب هم نداشت .متقاضی قسم مقداری از خاک و کاه را از روی زمین برداشت و پشت گردن خود نهاد و گفت ایشان همین کار را بکند و بگوید این خاک گور من باشد اگر دروغ بگویم واین اسطبل مال من است !! طرف مقابل نیز قسمتی از همان خاک و کاه را برداشت و پشت گرنش ریخت و گفت این خاک گور من باشد اگر دروغ بگویم . باین ترتیب موارد را صورتجلسه کردیم و به امضای حاضرین رسانده و محل را ترک کردیم . تا در آ< منطقه بودم حتی برای یکبار هم برسر این محل اختلاف نبود . بعدهابا خود فکر میکردم چگونه این پیرمرد بدون سواد فرمان خدا را گوش کرده { و لا تجعلوا الله عرضه لایمانکم }در حالیکه روزانه چقدر در محاکم ما و در بین مردم سوگند دروغ به خدا و پیامبر اسلام ص بسته میشود . خداوند بزرگان هر قوم و فامیل را برای آنان بسلامت بدارد .
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۱ ساعت 23:35 توسط علي بناكار
|
در این وبلاگ سعی ما بر آن است که محلی برای جمع شدن دوستان فراهم کنیم به همین خاطر هر نوع مطلبی که خلاف شئون اخلاقی و قانون نباشد می توانید در آن ثبت کنید. نظرات ارائه شده در وبلاگ نظرات شخصی نویسنده آن است و ربطی به مدیر وبلاگ ندارد. از آرشیو موضوعی سمت چپ وبلاگ استفاده کنید و حتما نظر بدهید که یادگاری از شما بزرگوار به جا بماند.