یا سامع الاصوات  دادستان یکی از شهرهای مرزی استانهای محروم بودم . آنروز پنجشنبه در پایان ساعت اداری کمی احساس خستگی داشتم لذا تصمیم گرفتم برای یک ناهار مجردی و کمی استراحت به خانه بروم و بعد از ظهر زودتر به اداره بازگردم . همیشه سعی میکردم از یک راه به منزل نروم هم از جهت امنیتی خوب بود و هم از جهت اینکه بر جاهای دیگر هم نظارت داشتم . در حین عبور از یکی از خیابانهای فرعی جمعیتی که در آن سرما در صف طولانی ایستاده بودند نظرم را جلب کرد .از گالنهای موجود میشد حدس زد که آنها در صف نفت ایستاده اند . کمی دورتر از صف ماشین را پارک کردم و عازم محل بودم که پسر بچه ای که دو گالن بیست لیتری خالی را با خود حمل میکرد توجهم را جلب کرد . گفتم پسر جان کجا میری ؟ گفت برای نفت میرم . گفتم تو که نمیتونی این دوتا گالن را ببری ؟ گفت تا چند ساعت طول میکشه تا نفت بدند تا آن موقع آقام از سر کار میاد نفتارو میبره . گفتم یکی از گالنهات رو میدی برات بیارم ؟ گفت باشه . با گرفتن یکی از گالنها با آن آقا پسر در ته صف قرار گرفتیم . بعد از چند دقیقه آهسته به اول صف رفتم و پرسیدم چقدر وقته توی صف ایستادید ؟ گفتند حدود دو ساعت . گفتم چرا نفت نمیده ؟ گفتند این آقا هر وقت بخواد شروع میکنه .کنار پیرمردی که از سرما کز کرده بود رفتم و گفتم بابا شما برو بپرس ببین چرا نفت نمیده. پیرمرد با ناامیدی گفت پسرم اگر این را بگیم اصلا امروز نفت نمیده !! این بابا گردن کلفته .بامسئولین هم دست داره !! در گوشش گفتم من دادستانم خدا بزرگه برو جلو ! پیرمرد تکانی خورد و دستار سرش را محکم کرد و در مقابل چشم همگان جلوی درب قرار گرفت تا در را بزند . بعضی به او اعتراض داشتند . اما پیر مرد چندین بار در زد . پسر جوانی در را باز کرد با بی ادبی گفت چیه ؟ پیرمرد گفت بابا هوا سرده مردم منتظرند پس کی نفت میدی ؟ پسر با قلدری گفت بابام خوابه !! نمیتونم صداش کنم و دررا محکم بست .پیر مرد نگاه مظلومانه ای کرد و در صف ایستاد .بانگاهم از او تشکر کردم . با بیسیم تماس گرفتم و دستور اعزام گشت دادم .{مقرر شده بود در هر جای منطقه که باشم و تماس بگیرم به فاصله چند دقیقه باید نیرو حاضر باشد } از بچه های انتظامی خواستم دورتر از صحنه باشند و زمانیکه دستور دادم وارد عمل شوند . چند دقیقه بعد یک مشین آخرین مدل جلوی درب منزل بوق زد .درب را باز کردند وپس از ورود خودرو دوباره بستند . اینبار از یک دانشجوی شهرستانی که در صف بود خواستم درب را بزند و س>ال کند چرا نفت مردم رانمیدهند . این بار آقای چاق و قد بلندی که با ماشین آمده بوددرب را باز کرد گفت مگر حالیتون نیست این پیرمرد خوابه ؟! گردنبند طلای دور گردنش با باز گذاشتن عمدی دکمه ها کاملا نمایش داشت . او هم در رابست . چند لحظه بعد باتفاق رئیس کلانتری پشت درب آمدم و آنچنان با مشت لگد به درب کوفتم که گوئی ساختمان میخواست خراب شود .همان آقای گردن کلفت ناگهان درب را باز کرد که با دیدن مامور در جایش میخ شد . جناب سروان گفت ایشان آقای دادستان هستند و در آخر صف قرار دارند میخواهند بدانند پدرتان کی عشقش میکشه نفت مردم را بدهد ؟ از جلوی درب داخل منزل پیدا بود دو دستگاه ماشین دو دستگاه موتوسیکلت و یک دوچرخه شیک .به اون آقا گفتم تو شغلت چیه ؟گفت بیکارم .گفتم پس اون گردنبند رابابات از پول قاچاق همین نفت مردم برات خریده تا مثل دخترا تو گدنت بندازی و پزش رو بدی ؟ در این حال سراسیمه زنان عامل نفت فروش با تعدادی کلید بیرون آمد و درب شعبه را به همراه همسر و دو فرزند دیگرش باز کرد تا نفت مردم را توزیع کند . گفتم مطمئن باش این آخرین نفتی است که توزیع میکنی !! نیم ساعتی ایستادم تا نفت توزیع شد .آخرین نفر همان پسر بچه بود . از مامورین خواستم او را به همراه نفتش به منزل برسانند . انگشتان دست و پایم از سر ما بی حس شده بود اما تمامی وجودناقابلم محتاج  گرمی دعای مردمی بود که آن نفت خانه هایشان را گرمی بخشیده بود .فردای آنروز با گزارش مامورین و نامه از دادستانی عامل به تعزیرات معرفی و امتیازش باطل شد .