یا عالم الخفیات زمانی در مجتمع امام خمینی ره متصدی یکی از شعبات دادگاه عمومی بودم. پرونده ای از پلیس مستقر در ریاست جمهوری به دادگاه ارسال میشود که مربوط به خانمی بود که از یکی از روستاهای استانهای مرزی غرب کشور بدلیل مشکل بیماری به تهران آمده بود و به خیال اینکه الان رئیس جمهور وقت دستور بستری شدن او را در بیمارستان صادر میکند و رایگان عمل جراحی او را نجام میدهند  به ساختمان ریاست جمهوری میرود و دو روزی هم بدون آب و غذای کافی میماند .نهایتا چون پاسخی به ام نمیدهند مجموع شیشه های یک ساختمان را میشکند و سپس با ماموران هم در گیر شده و بلحاظ هیکل بزرگ و قوی تعدادی از آنها را هم کتک زده و گاز گرفته بود . و مامورین هم البته او را مضروب کرده بودند .چنین پرونده ای با این شرایط به مجتمع می آید و به شعبه همسایه ارجاع میشود . همکار محترم هم چون وضعیت پرونده را ملاحظه میفرمایند تنها دو جمله مرقوم میفرمایند :پرونده اعاده متهمه تا فردا تحت نظر و سپس به همراه پرونده اعزام شود . این برگوار فردا راهم مرخصی گرفته و پرونده را که حال بصورت بمبی در آمده به دیگری می اندازند. از بخت بد تا حضور شعبه همسایه رسیدگی به شعبه حقیر واگذار شد . مامور داخل شعبه شد پرونده را روی میز گذاشت و رفت و خانم راهم  که متهم بود به شعبه آورد .منشی شعبه مشغول نوشتن بود و من هم بدلیل نوشتن حتی فرصت دیدن متهم را هم پیدا نکردم . در حالیکه بصورت جزئی پرونده را مرور کرده بودم.زمانی که سرم را بلند کردم یک لحظه دیدم خانمی با خنجر که بالا گرفته جلوی میزم قرار دارد .چون قد خانم بلند بود در جلوی میز فاصله خنجر با سرم فکر میکنم ده تا بست سانتی متر بود .یک لحظه مرگ را جلوی چشمانم دیدم .در همان لحظه از خدا و پیامبر و ائمه اطهار یاری خواستم . فکر میکردم کشته شدن یکطرف و بی آبرویی طرف دیگر .چون هرکس این خبر را بشنود با خود خواهد گفت مگر با این خانم توی این اتاق چه میخواستند بکنند که اینگونه از خود دفاع کرده است ؟ یاالله خودت فرجی برسان !! از بی حرکت بودن خانم در همان حالت کمی بخود آمدم و در چشمان او نگاه کردم و گفتم خانمی کی دیشب بیگناه بزداشت شده شما هستید ؟ کی دستور باز داشت شما راداده ؟ کدام مامور احمقی شمارا کتک زده تا من پدرش را در بیاورم .؟شما خوب کردید شیشه ها را شکستید و مامورها را هم کتک زدید !! الان به این رئیس جمهور دستور میدهم تا شما را در یک بیمارستان خوب بستری کنند !! یک لحظه چشمم به منشی دادگاه افتاد که هیکل درشتی هم داشت . رنگ صورتش مثل دیوار سفید شده بود .در حالیکه با این صحبتها سر خانم را گرم کرده بودم و او کم کم خنجر و دستش را پایین می آورد منشی و سرباز هم که وارد شعبه شده بود از پشت سر ناگهان دست خانم را گرفتند تا خنجر را از دست او خاج کنند ولی خانم اینقدر قوی بود که آنرا تا نزدیک شکم خود آورد و حتی سر آنرا به شکمش بصورت جزئی فرو برد تا اینکه آنرا از دستش خارج ساختند .من که برای لحظاتی بیجان روی صندلی افتادم تا منشی آب به صورتم زد و بحال آمدم .حال دیگر همه داخل شعبه ریخته و از موضوع میپرسیدند . قضیه باین صورت بود که خانم چون از قبل ناراحت بوده و تحت نظر بودن وی نیز مزید بر علت شده بود کینه ای از قاضی بدل گرفته بود .در راه انتقال به مجتمع با پاترول تعدادی شمشیر و خنجر و چاقو در عقب خودرو مشاهده میکند که مامورین روز قبل از متهمین دیگر کشف کرده بودند و یکی از آنها رادر زیر چادر خود مخفی میکند که در راه ورودبه مجتمع هم اورا بازرسی نمیکنند .او هم قصد انتقام داشته. بهر حال مرگ از نیم متری ما فاصله گرفت و دستور دادم تا مامورین او را با اتوبوس به محل سکونتش اعزام دارند .اما هنوز در این فکرم که خدای مهربان چه آبرویی از من روسیاه خرید . الهی رضا برضاک