یا الله ــشام شب ــ اوقات برگزاری امتحانات دانشکده بود .تهدادی از دوستان صمیمی که در یک اتاق  در  ساختمان میدان ولی عصر جمع بودند مرا دعوت کردند تا با هم دروس را مباحثه کنیم . {مرحوم حاج آقای ما برای من آپارتمانی اجاره کرده بود و یک دستگاه ژیان هم خریده بود و من بیرون از خوابگاه بودم } آنروز چند ساعتی مطالعه کردیم تا موقع شام شد . {شام و ناهار خوابگاه را از دانشکده می اوردند } خبر خوش و آبرو مندی که دوستان به مهمان خودشان دادند این بود که شام امشب خوراک مرغ است . خوراک مرغ در خوابگاه عبارت بود از یک جوجه شبیه مرغ به همراه چند لیتر آب قرمز رنگ که غذای شش نفر را تشکیل میداد . کوچکترین اعتراض دانشجویان با این صحبت مسئولین مواجه میشد که رزمندگان نان خشک هم ندارند و شما مرغ میخورید !! یکی از دوستان بسرعت قابلمه مربوطه را برداشت و به طبقه پایین رفت تا سهمیه را دریافت کند و در حقیقت از میهمان خود پذیرایی کنند . پس از گذشت نیم ساعت دوستمان با قابلمه خالی و ناراحتی تمام برگشت و گفت سر غذا دعوا شد و به ما چیزی نرسید . یکی از دوستان دیگر برای جلو گیری از شرمندگی گفت من میروم و مقداری سوسیس و کالباس میگیرم  و آن دیگری گفت بابا الان مغازه ها بسته اند . در این حین وبین فکری به خاطرم رسید چون حاج آقا ماهیانه را فرستاده بود و همراهم بود . از اتاق بیرون رفتم و لحظه ای بعد برگشتم . بحالت تعظیم گفتم قضات عالیرتبه آینده مژده بدهم که امشب مهمان این کار آموز حقیر هستید !! من میخواستم در منزل شما را میهمان کنم ولی اینگونه قسمت شد . از آنان خواستم همگی لباس بپوشند و همراهم بیایند . باتفاق رفتیم به رستورانی بالاتر از میدان ولی عصر داخل کوچه . وارد رستوران شدیم . از دوستان خواهش کردم تعارف نکنند و هر چه دوست دارند سفارش دهند . خوب میدانستم که بسیاری از دانشجویان مدتهاست یا شام نمیخوردند یا شام سیری نخورده بودند . آن شب با شام سیری که همگی خوردیم از مباحثه و مطالعه شبانه باز ماندیم  .تا خاطری دیگر در پناه خدا باشید