برشی از کتاب تذکره الاولیاء عطار نیشابوری از قسمت مربوط به ابوحنیفه نعمان بن ثابت
...پس بعد از آن منصور که خليفه بود انديشه کرد تا قضا به يکی دهد و مشاورت کرد بر يکی از چهار کس که فحول علما بودند و اتفاق کردند. يکی ابوحنيفه ، دوم سفيان ، سوم شريک ، و چهارم مسعر بن کدام .
هرچهار را طلب کردن در راه که می آمدند ابوحنيفه گفت : من در هريکی از شما فراستی گويم .
گفتند : صواب آيد . گفت : من به حيلتی از خود دفع کنم و سفيان بگريزد ، و مسعر خود را ديوانه سازد ؛ و شريک قاضی شود .
پس سفيان در راه بگريخت و در کشتی پنهان شد . گفت : مرا پنهان داريد که سرم بخواهند بريد . به تاويل آن خبر که رسول عليه السلام فرموده است "من جعل قضيا فقد ذبح بغير سکين" . هرکه را قاضی گردانيدند بی کاردش بکشتند.
پس ملاح او را پنهان کرد و اين هرسه پيش منصور شدند . اول ابوحنيفه را گفت : تو را قضا می بايد کرد .
گفت : ايهاالامير ! من مردی ام نه از عرب و سادات عرب به حکم من راضی نباشد .
جعفر گفت : اين کار به نسبت تعلق ندارد . اين را علم بايد .
ابوحنيفه گفت : من اين کار را نشايم و دراين قول که گفتم نشايم ، اگر راست می گويم نشايم و اگر دروغ می گويم ، نشايم واگر دروغ می گويم دروغ زن قضای مسلمانان را نشايد و تو خليفه ی خدايی . روا مدار که دروغ گويی را خليفه ی خود کنی و اعتماد خون و مال مسلمانان بر وی کنی .
اين بگفت و نجات يافت . پس مسعر پيش خليفه رفت و دست خليفه بگرفت و گفت : چگونه ای ومستورات چگونه و فرزندانت چگونه اند ؟
منصور گفت : او را بيرون کنيد که ديوانه است .
پس شريک را گفتند: تو را قضا بايد کرد .
گفت :من سودايی ام دماغم ضعيف است .
منصور گفت : معالجت کن تا عقل کامل شود .
پس قضا به شريک دادند و ابوحنيفه او را مهجور کرد و هرگز با وی سخن نگفت.
منبع:http://pandmandi.blogfa.com/post/104/
در این وبلاگ سعی ما بر آن است که محلی برای جمع شدن دوستان فراهم کنیم به همین خاطر هر نوع مطلبی که خلاف شئون اخلاقی و قانون نباشد می توانید در آن ثبت کنید. نظرات ارائه شده در وبلاگ نظرات شخصی نویسنده آن است و ربطی به مدیر وبلاگ ندارد. از آرشیو موضوعی سمت چپ وبلاگ استفاده کنید و حتما نظر بدهید که یادگاری از شما بزرگوار به جا بماند.