از یک تا سی
((هو الحبیب))
از یک تا سی...
تذکر:دانشجوی عزیز دوره 30!! دیگه از این به بعد قرار نیست هرکس خواسته باشه به تو چیزی بگه،صاف و پوست کنده بزاره کف دستت،لطفا یه ذره به خودت فشار بیار تا همه چیز دست گیرت بشه
.
اول از همه میرم سراغ بحث داغ این روزای دانشکده که اونم چیزی نیست جز اینکه؛ به تازه واردا چی باید بگیم؟!؟ آخه اصلا نمیشه اونا رو به سبک معمول و دوست داشتنی دانشکده صدا زد!مثلا راحت میشه گفت: بیست و ششی ها یا بیست و هشتی ها و ... اما واسه دوره 30 باید دهنتو هزار جور بالا و پایین کنی تا بگی ((سی ای ها!!))،که اگه تو خیابون و جلوی مردم خواسته باشی بگی ((سی ای ها)) فکر میکنن یا از هند اومدی یا از چین!! البته بعضیا هم که همیشه راحت طلبن،خیلی سریع میگن؛((دوره سیا))!! که از من سال بالایی به اونا نصیحت که لا اقل جلوی دو دسته از آدما اینجوری تلفظ نکنن : دسته اول؛جلوی خود بچه های دوره 30،چون قطعا فکر میکنن شما دارین بهشون می گین :((دوره سیاه ))!!، که زیاد صورت جالبی نداره و خوب نیست اینقدر زود از حقیقت باهاشون صحبت کنین!!!!. دسته دوم؛جلوی دوستان عزیز دوره بیست و هف... ولش کنین،بهتره بگم جلوی بر و بچه های عزیز اطلاعات دانشکده که بطور غیر رسمی و محض رضای خدا فعالترین بخش دانشکده هستن!! چون اینا امکان داره فکر کنن شما دارین از سازمان جاسوسی آمریکا حرف میزنین و از اونجایی که عادتشون یک کلاغ،چل کلاغه میگن شما زبونم لال حرفای سیاسی میزنین.
بگذریم...
ورود بچه های دوره 30 یه نکته ظریف و خاص داره که بعید میدونم کسی تا حالا کشفش کرده باشه (البته بغیر از خودم) و اونم اینه که ورودشون به قوه مصادف شده با خروج بچه های دوره 1 از قوه؟!؟! امیدوارم مطلبو گرفته باشین، ولی اگه نگرفتین به فرمول زیر دقت کنین:
{۲۹=۳۰-۱}
یکسال هم دانشجو نگرفتن،پس: { ۳۰=۱+۲۹}
حد اکثر مدت قانونی کار مطلبق قانون ایران:30 سال!
پس نتیجه میگیریم که بچه های دوره(1) اگه تونسته باشن از دست متهمین،اشرار،اراذل،اوباش و تبهکاران محترم جون سالم به در برده باشن و به فیض عظیم شهادت نائل نشده باشن و از طرف دیگه کارشون به دادگاه انتظامی قضات نکشیده باشه و هنوز امضای رئیس قوه وقت خشک نشده،ابلاغشونو لغو نکرده باشن و از همه مهمتر اونقدری هم پول جمع نکرده باشن که تعهدشونو بخرن و بیان بیرون، حالا دیگه باید شال قضاوت رو آویزون کنن و میز شریف قضاوت رو ببوسن و برن بشینن تو خونه هاشون و منتظر بمونن تا بعد از 120 سال آقا عزرائیله(دامت برکاته!!) بیاد سراغشون و بعد از یادآوری این نکته که : ((یادته،اون روزی که توی ترم اول،استادت داشت اون حدیث معروفه رو میگفت،تو میخندیدی و میگفتی:ای بابا! اینم چش نداره ما رو ببینه...))،اونا رو با خودش ببره... اونجاست که چاره ای جز این ندارن که ودیعت جان رو به قابض ارواح بسپارن و انّا لله و انّا الیه راجعون....
منظورم از حدیث معروفه هم همون حدیثیه که میگه قضات چهار دسته اند،که اگه خوب بتونی تحلیل کنی میفهمی که یک دسته بیشتر نیستن و اونوقته که ته دلت حسابی می لرزه و به خودت میگی: این چی بود خوردم اومدم اینجا؟؟؟؟!!!!
بیخیال حرفای گریه دار... با اینکه واحدای درسیم تموم شده بود،اما این توفیق اجباری نصیبم شد که چند روز اول ترم رو تو دانشکده باشم و از نزدیک بچه های دوره 30 رو ببینم و باهاشون حرف بزنم. مخصوصا وقتی که میفهمیدن بیست و ششی ام،منو با بابابزرگاشون اشتباه میگرفتن و فکر میکردن که تو مخ من هرچی رو SEARCH کنن،جوابشو میگیرن!!
ولی خودمونیما،عجب دنیای عجیبی داشتن... بعضیاشونم اینقدر اطلاعاتشون از دانشکده کم بود که انگاری میخواسته بره دانشگاه امیرکبیر مکانیک بخونه اما اشتباهی اومده خیابون خارک!!!!
مثلا ؛ شاید باورتون نشه،اما یکیشون فکر میکرد بعد از چهارسال وکیل میشه!!!!.......یا یکیشون هنوز دهنش بوی کتابای دبیرستانو میداد،از من میپرسید چجوری میتونه مقاله بنویسه و بفرسته خارج تا ACCEPT کنن و واسش دعوت نامه بفرستن!!!!............اون یکی با اینکه اسفار اربعه و تسلسل علل باطل است و حرکت جوهری و مثال غار و ... رو فهمیده بود،هرچی زور میزد نمیتونست بفهمه که چرا واسه شام نمیشه با لباس راحتی یا حداقل دمپایی بره سلف !!!!!.............یکی دیگشون که انگاری مامان خیلی خوبی داشت،بدجور از وضعیت بد غذا عصبی شده بود و داشت کارش به مرتد شدن میکشید که جلوشو گرفتم و بعد از کلی روحیه دادن فهمیدم از اینکه جوجه اونروز یه ذرّه خام بوده،دلش درد گرفته!!!!!خجالت کشیدم بهش بگم که اگه دیگه جوجه نمیخوره من حاضرم ژتونشو 2000 تومن بخرم(آخه حافظ شده 2500تومن!!!!)............ تا حالا تو زندگیم اشک کسیو در نیاورده بودم،اما وقتی داشتم واسه یه جمعی اختبارو توضیح میدادم،یه دفعه یکیشون پا شد چراغا رو خاموش کرد و شروع کردن زار زار گریه کردن!!!!!!.................. یکی دیگشون رو تختش نشسته بود و سرشو چسبونده بود به دیوار و زانو هاشو بغل کرده بود! به خودم گفتم بی زبون هنوز یه هفته نشده دلشو تو دانشکده گره زده به دل یکی!!!رفتم جلو تا بغلش کنم و بشینیم دوتایی حسابی جیغ بکشیم و گریه کنیم که یه دفه دیدم بالای سرش رو دیوار با چاقو مث زندونیای تو فیلما جای 10 تا خطه!!!از هم اتاقیش پرسیدم قضیه چیه؟! گفت: آخه 10 روزه مامانشو ندیده!!!!!.................یکی دیگشون از اینکه رتبه 3 کنکور انسانی رو نپذیرفته بودن!!؟؟ اما اونو که رتبش تقریبا چهار رقمی بودو قبول کرده بودن،احساس غرور میکرد و از این حادثه با عنوان ((معجزه)) یاد میکرد!!!اما نمی دونست که هزارتا معجزه از این دست انتظار خودشو میکشن، مثل ارائه مدنی4و5و6 به یه دانشجو و نه ترمه شدن دانشجوی دیگه به خاطر یه درس....یا اولویت داشتن اونایی که نیومدن تو روز تقسیم خوابگاه.....یا اسکان دانشجوهای ارشد تو سالن مطالعه یکی از خوابگاه ها، نه بخاطر اینکه مسؤولین دانشکده یادشون رفته دانشجوی ارشد هم دارن!! به خاطر اینکه وقت طلاست و نباید وقت بچه های ارشد صرف طی کردن مسیر اتاق تا سالن مطالعه بشه!!!! یا تبدیل شغل یک کارمند معمولی به رئیس کمیته انضباطی در یک ثانیه،اونم وقتی که میخوای حقتو بگیری!!!!! و یا ....بیخیال..... کم نیستن از این معجزه ها.........
خلاصه که این چند روز به من یکی که خیلی حال داد،هرچند این اتفاقات تکراریه و با ورود هر دوره جدید رقم میخوره اما خداییش اگه فیلمش کنن صد در صد اسکارو میاره، یا لااقل اگه بدنش مجید مجیدی جایزه بهترین فیلم سیاه نمایی رو میاره!!!!
اما تو !! ای عزیز تازه وارد !! یادت نره که با ورودت به این دانشکده هرچند یه شش سالی تا دادیار شدن فاصله داری، اما... اما همه زنهای همسایه از مامانت شنیدن که قاضی شدی ....... بابات تا جایی کم میاره از قاضی شدن تو صحبت میکنه و همه درداشو فراموش میکنه،حتی بنزین لیتری 700 تومنو ...... از این به بعد هر وقت برگردی روستا یا شهرتون، همه تو رو با رئیس قوه اشتباه میگیرن و سؤالایی ازت میپرسن که بعید میدونم شخص مذکور هم جوابشو بدونه ...... دوستات تو رو از خودشون جدا میدونن و فکر میکنن تو یه 10 سالی ازشون جلوتری.......
پس مواظب خودت باش ... مواظب سادگیت ... مواظب قلب سفیدت ... مواظب زمان باش،یه دفه غافلگیرت نکنه!!..... و یادت نره که این چهار سال از چهار روز هم زودتر میگذره... و از من موی سپید کرده و رنج کشیده به تو نصیحت که هرچند آرزوی بچه های وبلاگ اینه که تو کمتر رنج بکشی،اما بعضی از این رنجا ذات دانشجو بودنه و بعضیاشم ذات دانشجوی علوم قضایی بودن !!
پس لا اقل تو یه کاری کن که آخر چهار سال ، مثل من کمرت زیر این همه افسوس و دغدغه خم نشه و بتونی به همه اونایی که میگن قضاوت سخته بگی :
میدونم .... اما من آماده ام .....
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 13:10 توسط سهراب
|
در این وبلاگ سعی ما بر آن است که محلی برای جمع شدن دوستان فراهم کنیم به همین خاطر هر نوع مطلبی که خلاف شئون اخلاقی و قانون نباشد می توانید در آن ثبت کنید. نظرات ارائه شده در وبلاگ نظرات شخصی نویسنده آن است و ربطی به مدیر وبلاگ ندارد. از آرشیو موضوعی سمت چپ وبلاگ استفاده کنید و حتما نظر بدهید که یادگاری از شما بزرگوار به جا بماند.